˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
۱:بخدا نمیخوام اذیتتون کنم چشم میزارم ولی واقعا این چند وقت سرم شلوغ بود😔 ۲:چیکار کردی؟😂🎀
بعد اینکه
شما اصلا تو ناشناس هیچی نمیگید
هیچی درمورد اینکه پارت بزارم نمیگید
پس شاید نخواید بزارم..
پس فردا دیگه تموم میشه
قول میدم پر انرژی برگردم و کلی پارت خفن و قشنگ بزارم:)
البته اگه بخواید..💔
هدایت شده از بهترینخاطرات .
14.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
◖ 𝖭𝖾𝗐 𝖤︎𝖽𝗂𝗍 ⊹ #tasian ׅ
◖ 𝖤︎𝖽𝗂𝗍𝗈𝗋 𝖧𝖺𝖽𝗂𝗌^᪲ ׅ
دیگهنمیتونمنرمسمتش🖤 ؛
"✨️𝖢𝗇︎𝗅︎ ↳◟@Bestmemories ◝ ׅ
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
◖ 𝖭𝖾𝗐 𝖤︎𝖽𝗂𝗍 ⊹ #tasian ׅ ◖ 𝖤︎𝖽𝗂𝗍𝗈𝗋 𝖧𝖺𝖽𝗂𝗌^᪲ ׅ دیگهنمیتونمنرمسمتش🖤 ؛ "✨️𝖢𝗇︎𝗅︎ ↳◟@Bestmemo
آهنگ مورد علاقم و سریال مورد علاقم..🥺❤️🩹
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱۰۶
ایمان؛ "قبول شدی آیناز؟"
آیناز؛ "آره هم من هم نازی قبول شدیم"
ایمان؛ "پس مبارک باشه"
آیناز؛ "مرسی"
ایمان؛ "بلاخره به آرزو هاتون رسیدین"
نازی
با حرفش سرم رو از تو گوشی اوردم بیرون و بخاطر خونی که تو رگام بود نتونستم جوابی ندم.
نازی؛ "ولی من کامل نرسیدم"
ایمان؛ "چطور؟! میونتون خراب شده؟"
نازی؛ "میونه؟ من و کی مثلا؟!"
ایمان؛ "تو و آقا اشکان دیگه"
نازی؛ "اشکان کیه دیگههه؟"
ایمان؛ "آروم آروم، چیزی شده نازنین؟ اگه اتفاقی افتاده بگو من با اشکان جان حرف..."
نازی؛ "چی میگیی؟ اشکان چیههه؟ من منظورم از آرزو تو بودیییی!"
نگاهش از آینه قفل شد توی نگاهم...ترمز نگرفته بود هنوز که صدای جیغ آیناز پیچید تو ماشین.
آیناز؛ "شما دوتا آخر سر من رو به کشتن میدین"
خواستم پیاده بشم که ایمان صدام زد.
ایمان؛ "نازی، صبر کن"
نازی؛ "صبورم! ولی نه تا وقتی که بقیه ازم متنفرن"
پیاده شدم و رفتم که به ثانیه نکشیده صدای ایمان رو شنیدم.
ایمان؛ "بیا بشین خودم میرسونمت"
نازی؛ "خدافظ"
ایمان؛ "میگم بیا بشییینننن"
با دادی که زد سر جام مثل میخ وایسادم و بعد به آرومی رفتم سوار ماشین شدم و سرم رو به شیشه تکیه دادم و به بیرون نگاه کردم.
آیناز؛ "بس کنید شما دوتا، یه خانواده رو به جون هم انداختین"
نازی؛ "من به جون هم انداختم؟"
آیناز؛ "جفتتون"
ایمان؛ "درست میشه"
پوزخندی زدم که فکر میکنم از چشم ایمان دور نموند.
آیناز؛ "هیچ میدونید دیشب دایی و بابا چه حرفایی به هم زدن؟"
با تعجب سرم رو از روی شیشه برداشتم.
نازی؛ "چی گفتن؟"
آیناز؛ "جفتشون عصبی بودن، دایی گفت کلا همه چی منتفیه"
ایمان؛ "یعنی چی؟ مگه دست داییه؟!"
نازی؛ "بله دست بابامه، شما که برات فرقی نداره به هر حال از من متنفری"
ایمان؛ "نازی بسهههه من یه غلطی کردم یه حرفی زدم تمومش کن"
نازی؛ "من شروع نکردم که تمومش کنم"
ایمان؛ "باشه ولی الان وقتش نیست"
نازی؛ "آره درسته، ولی حواست باشه وقتش رو درست تئین کنی، هر لحظه ممکنه احساساتم نابود بشه!"
صداش که زیر لب گفت "نمیزارم" رو شنیدم و لبخند محوی زدم.