خب دیگه
مشخص شد چقدر بد شانسم که موقعی پیامم ارسال شد که دیگه حامد پیاما رو ندید...🙂💔
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
خب دیگه مشخص شد چقدر بد شانسم که موقعی پیامم ارسال شد که دیگه حامد پیاما رو ندید...🙂💔
به نظرم دیگه امیدی به این زندگی نیست..
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱۰۷
مهتاب
از خواب که بیدار شدم صداهای عجیبی میشنیدم از توی اتاق بابا، وقتی رفتم توی اتاق دیدم نمیتونه درست نفس بکشه و نفساش صدای خس خس داره قبل از این که اشکم بریزه سریع رفتم سمت گوشیم و شماره مجید رو گرفتم.
مهتاب؛ "ا...الو...داداش...بابا"
مجید؛ "مهتاب؟ بابا چیزیش شده؟"
مهتاب؛ "نمیتونه نفس بکشه...حالش بده تو رو خدا یه کاری کن"
مجید؛ "باشه باشه آروم باش، میتونی بیاریش اینجا؟"
مهتاب؛ "الان میایم"
گوشی رو قطع کردم و رفتم توی اتاق بابا بلندش کردم و کمکش کردم لباس بپوشه خودمم آماده شدم و سریع رفتیم سوار ماشین شدیم،محکم گاز دادم تا زودتر به بیمارستان برسم.
مجید
بعد از تماس مهتاب سریع رفتم سمت اتاق دکتر افشار در زدم و وارد شدم.
افشار؛ "سلام آقا مجید چطوری؟"
مجید؛ "دستم به دامنت پدرم حالش خوب نیست خواهرم داره میارتش"
افشار؛ "آروم باش دکتر نگران نباش من بهت قول دادم خیالت راحت"
مجید؛ "دمت گرم"
از اتاق اومدم بیرون که باز حامد رو دیدم که فاصله زیادی باهاش داشتم و مشخص بود داره میره خونه، چشم تو چشم داشتیم به هم نگاه میکردیم اخمی کردم و لباسم رو صاف کردم و رفتم.
نازی
همونطور که پوست لبم رو میجویدم به رفتار ایمان توی ماشین فکر میکردم، اینکه پیاده شد و گفت بشینم...اینکه گفت نمیزاره...اینکه وقتی فهمید بابا مخالف...وای بابا!
همون لحظه بود که صدای در خونه اومد و بابا اومد داخل، سریع لباسام رو عوض کردم و از اتاق اومدم بیرون.
نازی؛ "سلام، خسته نباشی"
حامد؛ "سلام مرسی"
مونا؛ "خسته نباشی"
حامد؛ "ممنون"
نازی؛ "بابا آیناز چی میگفت؟"
حامد؛ "امروز آیناز با تو بوده من چمیدونم چی گفته"
نازی؛ "گفت دیشب با دایی بحث کردین"
حامد؛ "تا من زندهم، دخترم رو به اون پسر نمیدم!"
مونا؛ "الان وقت بحث نیست..."
نازی؛ "یعنی چی؟"
حامد؛ "همین که گفتم اعتراضیم وارد نیست، بعدشم مگه اون آقا ایمان نگفت ازت خوشش نمیاد؟!"
نازی؛ "عصبی بود یه چی گفت بزارید خودمون حلش میکنیم"
حامد؛ "نخیر! حرف من دوتا نمیشه! همون که گفتم، الانم بشین سر درس و مشقت"
مونا؛ "حامد..."
نازی؛ "بابا مگه من بچم؟"
حامد؛ "تو ۶۰ سالتم بشه بچمی!"
نازی؛ "بابا مامان، با جفتتونم...من الان ۲۰ سالمه پس قدرت تصمیم گیری دارم، خواهشا تو زندگی من دخالت نکنید"
حامد؛ "زمانی زندگیت از ما جدا میشه که ازدواج کنی، الان ما باید برات تصمیم بگیریم"
نازی؛ "نخیر!"
حامد؛ "قبلا رو حرفم حرف نمیزدی!"
نازی؛ "چون دارین زندگیم رو خراب میکنید"
مونا؛ "بسه دیگه تمومش کنید! ناهار آمادس"
نازی؛ "من نمیخورم!"
و رفتم توی اتاقم و در رو بستم.