نام و نام خانوادگی:آرش راد
سن:۴۴
شغل:رئیس بیمارستان
وضعیت تاهل:مطعلق
فرزند:اشکان راد
#جواد_عزتی🤍
#شخصیت_رمان
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۲۰
نازی
وقتی رفتم داخل کلاس آیناز اومده بود، رفتم پیشش نشستم.
نازی؛ "سلاممم چطوری؟ "
آیناز؛ "سلام "
نازی؛ "الان مثلا قهری"
حرفی نمیزد و نگاهم نمیکرد.
نازی؛ "باشه قهر کن"
کلاسمون که تموم شد از کلاس که داشتیم میرفتیم بیرون یکی از همکلاسی هام اومد جلوم.
اشکان؛ "ببخشید خانم حاتمی"
نازی؛ "جانم بفرمایید"
اشکان؛ "من هفته پیش نتونستم بیام خواستم بگم که اگه میشه جزوتون رو یه روز به من قرض بدین ممنون میشم"
نازی؛ "بله چرا که نه"
جزوم رو بهش دادم.
نازی؛ "فقط اگه میشه زود برام بیارینش چون برای امتحانات بعد از عید نیازش دارم"
اشکان؛ "نگران نباشید من زود مینویسم میارم خدمتتون"
نازی؛ "کاری با من ندارید؟ "
اشکان؛ "نه بازم ممنون "
نازی؛ "خواهش میکنم"
وقتی رفت آیناز دستمو کشید و منو برد توی حیاط دانشگاه.
نازی؛ "چه خبرته آیناز یواش تر "
آیناز؛ "این مرتیکه کیه که بهش جزوه دادی؟ "
نازی؛ "تو که قهر بودی! "
آیناز؛ "هنوزم هستم، جواب منو بده گفتم این کی بود؟"
نازی؛ "کور بودی ندیدی هم کلاسیمونه"
آیناز؛ "همکلاسیمون هست که هست چرا باید بیاد از تو جزوه بگیره؟ این همه آدم"
نازی؛ "من چمیدونم حتما دلش خواسته از من بگیره"
آیناز؛ "اهااا که دلش خواسته از تو بگیره، دایی میدونه؟"
نازی؛ "چی میگی آیناز حالت خوبه؟!"
آیناز؛ "ببین تو چند روزه یه چیزی رو داری از من مخفی میکنی"
نازی؛ "بله مگه من باید همه چیزم رو به همه بگم؟ "
آیناز؛ "اها الان من شدم همه؟"
نازی؛ "یه لحظه... الان تو چی رو میخوای بدونی؟ "
آیناز؛ "اون چیزِ مهمی که باید میگفتی و نگفتی رو خودم فهمیدم الان بگو ببینم این پسره چرا از تو جزوه گرفت؟"
دیگه خستم شد داد زدم.
نازی؛ "من چمیدونم، الان یعنی هر کی از هر کسی جزوه میگیره عاشقشه؟ نخیر این چیزا تو فیلماس "
آیناز؛ " اصلا من دیگه حرفی نمیزنم به ایمان میگم خودش باهات حرف بزنه"
نازی؛ "ایمان؟! "
آیناز؛ "گفتم که اون چیزی که نگفتی رو فهمیدم"
نازی؛ "چطوری اون وقت؟ "
آیناز؛ "وقتی دیشب با ایمان داشتین لاو میترکوندین "
نازی؛ "بابا تو عجب آدمی هستی آیناز، فال گوش وایمیستی؟ حریم خصوصی حالیت نیست نه؟ بیچاره ایمان"
آیناز؛ "داداشمه دوست دارم فال گوش وایسم بعدشم یعنی من حق ندارم بدونم داداشم از کی خوشش اومده؟"
نازی؛ "خیله خب حالا که فهمیدی دهنت رو قرص کن وگرنه من میدونم و تو"
آیناز؛ "تو دیدی من راز تو یا ایمان رو به کسی بگم؟ "
خواستم جوابش رو بدم که ایمان اومد، شیشه رو داد پایین و داد زد.
ایمان؛ "خوشگلا برسونمتون"
زدیم زیر خنده و رفتیم سمتش.
ایمان؛ "سلام نازی چطوری؟ "
نازی؛ "سلام خوبم تو خوبی؟ "
ایمان؛ "مرسی، بیا برسونمت"
آیناز رفت سوار شد.
نازی؛ "نه مرسی کلاس دارم بعد بابا میاد دنبالم"
آیناز؛ "ایششش"
ایمان نگاهی متعجب به آیناز کرد و رو کرد به من.
ایمان؛ "این باز چشه؟ "
آیناز؛ "این به درخت میگن آقا ایمان"
ایمان؛ "خیله خب، سر کار خانم آیناز کیانی چشه؟ "
نازی؛ "چیزیش نیست فقط فهمیده که داداشش عاشق شده"
خندیدم.
ایمان؛ "یعنی چی؟ بهش گفتی؟ "
نازی؛ "نه خانم دیشب فا..."
آیناز؛ "نزار جزوه رو بگما "
نازی؛ "بگو، ایمان به من اعتماد داره"
ایمان؛ "جریان جزوه چیه؟ "
آیناز؛ "نازی خانم از جزوه دادن خوشش میاد"
نازی؛ "آینازززز، هیچی ایمان داره چرت و پرت میگه "
آیناز؛ "من چرت و پرت میگم؟ ایمان خان نازی خانم در ملع عام به یه پسره غریبه جزوه قرض داد"
ایمان؛ "نازی راست میگه؟ "
نازی؛ "ایمان تو دیگه چرا؟ بابا بخدا پسره گفت من هفته پیش نبودم منم مجبور شدم بدم تو که میدونی من بلد نیستم نه بگم گناه داشت خب "
ایمان؛ "خیله خب حالا خیلی مهم نیست"
نازی؛ "در ضمن آیناز خانمم دیشب فال گوش وایساده داشته مکالمه من و تو رو گوش میکرده"
آیناز؛ "من دارم برای تو"
ایمان؛ "بسه دیگه عین این بچه های چهار ساله خبرچینی میکنن"
نازی؛ "من دیگه برم الان کلاسم شروع میشه"
ایمان؛ "مراقب خودت باش، دیگه به کسیم جزوه نده"
نازی؛ "چشم اصلا من فقط به یه نفر جزوه میدم "
ایمان یکی از ابرو هاش رو داد بالا.
ایمان؛ "کی؟ "
نازی؛ "تو"
آیناز؛ "اییییییی ایمان زود برو خونه حالت تهوع دارم"
نازی؛ "زهرمار شعور داشته باش "
آیناز؛ "نازی پیاده میشم میزنم... "
ایمان؛ "بسه دیگه عه، خدافظ نازی"
نازی؛ "خدافظ، خدافظ فضول خان"
آیناز؛ "خدافظ"
ایمان و آیناز رفتن منم رفتم داخل دانشگاه و رفتم سر کلاس.
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۲۱
ایمان
تو ماشین بودیم داشتیم میرفتیم سمت خونه.
آیناز؛ "میگم حالا جدی جدی از نازی خوشت اومده؟"
ایمان؛ "اره، میگم که آیناز"
آیناز؛ "جانم؟ "
ایمان؛ "به مامان و بابا چیزی نگیا"
آیناز؛ "نه بابا خیالت راحت"
ایمان"تو ناراحت شدی از این که من از نازی خوشم اومد؟"
آیناز؛ "نه بابا من شوخی کردم که بخندیم اتفاقا خوشحالم که نازی رو انتخاب کردی"
ایمان؛ "تو این قضیه پشتم هستی؟ "
آیناز؛ "معلومه من تا تهش پشتتم داداش"
دستم رو بردم جلوی آیناز و اونم با دستش زد به کف دستم.
حامد
تا ساعت ۱۲ مریض داشتم و حسابی خسته شده بودم، یک لحظه هم از فکر پیمان بیرون نیومدم اخه...اخه چرا من انقدر بد شانسم؟ چرا همچین موقعی باید این اتفاق میوفتاد، اگه واقعا داداش پیمان بخواد انتقام بگیره چی؟ همش جمله آخرش تو سرم اکو میشد«انتقام داداشم رو ازت میگیرم» سرم داشت میترکید از این همه فکر از این همه سوال.
مجید؛ "داداش پاشو بریم"
حامد؛ "مجید تو کی اومدی؟ "
مجید؛ "همین الان، نفهمیدی؟"
حامد؛ "نه"
انقدر فکرم مشغول بود که متوجه اومدن مجید نشده بودم.
مجید؛ "حامد نیم ساعت دیگه سال تحویل میشه بلند شو بریم"
حامد؛ "بریم "
بلند شدم روپوشم رو در اوردم و آویزونش کردم روی جا لباسی و کتم رو پوشیدم، با مجید از بیمارستان خارج شدیم رفتیم سمت ماشین هامون، میخواستم سوار شم که آرش اومد.
آرش؛ "راستی حامد عیدت مبارک "
حامد؛ "مرسی همچینین "
آرش؛ "عید شما هم مبارک آقای کیانی"
مجید؛ "ممنون "
وقتی یکم آرش فاصله گرفت گفتم.
حامد؛ "الان یه راست میای خونمون؟ "
مجید؛ "نه اول برم یه دوش بگیرم لباس عوض کنم بعد میام"
حامد؛ "باشه خوش اومدی، میبینمت"
مجید؛ "مرسی، منم همینطور"
سوار ماشین شدم و حرکت کردم سمت دانشگاه.
نازی
ساعت ۱۲ و ربع بود که کلاسم تموم شد رفتم تو حیاط روی نیمکت نشستم تا بابا بیاد، چند دقیقه بعد همون همکلاسیم که فامیلشو فراموش کردم اومد سمتم.
اشکان؛ "منتظر کسی هستین؟ "
نازی؛ "بله پدرم، ببخشید من فامیلتون رو یادم رفت اقای... "
اشکان؛ "راد هستم، اشکان راد"
نازی؛ "اها بله اقای راد"
اشکان؛ "بگید اشکان راحت باشید"
نازی؛ "من اینجوری راحتم "
اشکان؛ "میتونم بشینم یکم باهاتون صحبت کنم "
نازی؛ "بله ولی درباره؟ "
اشکان نشست.
اشکان؛ "اممم خب راستش...چطوری بگم...راستش من...من ب...به ش..شما...علاقمند ش...شدم و... "
نازی؛ "لطفا دیگه ادامه ندید خواهش میکنم"
اشکان؛ "ولی...چرا اخه؟ "
نازی؛ "من باید به شما جواب پس بدم؟ "
اشکان؛ "ن..نه من منظورم این نبود... "
داشت حرف میزد که بابا حامد اومد.
نازی؛ "ببخشید ولی من باید برم پدرم اومد"
داشتم میرفتم سمت ماشین که صدای داد اشکان به گوشم میرسید.
اشکان؛ "یه لحظه صبر کنید خانم حاتمی، خانم حاتمی، نازنین خانم صبر کنید"
رفتم سوار ماشین شدم.
نازی؛ "سلام "
حامد؛ "سلام، اون پسره داشت تو رو صدا میزد؟ "
نازی؛ "ولش کن بابا بریم"
حامد؛ "چیزی شده؟ نکنه مزاحمت شده؟ "
نازی؛ "نه بابا یه چیزی گفت اعصابم بهم ریخت"
حامد؛ "خب چی گفت؟ "
نازی؛ "چیز مهمی نبود بریم تو راه میگم"
بابا ماشین رو روشن کرد و حرکت کردیم.
نام و نام خانوادگی:اشکان راد
سن:۲۳
دانشجو
رشته:بازیگری
پدر:آرش راد
تک فرزند
#مرتضی_امینی_تبار🤍
#شخصیت_رمان
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۲۲
حامد؛ "خب بگو چی گفت؟ "
نازی؛ "هیچی بابا یه مشت چرت و پرت که من به شما علاقمند شدم و از این حرفا"
حامد؛ "شاید پسر خوبی بود چرا این کار رو کردی؟ "
نازی؛ "بابااا من دارم درس میخونم "
حامد؛ "اُووو میخوای ادامه تحصیل بدی؟ "
خندیدم.
نازی؛ "بله"
حامد؛ "میخوای ادامه تحصیل بدی یا از کسه دیگه ای خوشت میاد که به این بیچاره جواب رد دادی؟ "
عجب بابای باهوشی دارم ولی نباید الان میفهمید.
نازی؛ "ن..نه از کی باید خوشم بیاد؟ من به تنها چیزی که فکر میکنم بازیگریه همین"
حامد؛ "نازی ولی جدی اگه روزی از کسی خوشت اومد دوست دارم اول بیای به خودم بگی "
نازی؛ "چشم خیالتون راحت "
نازی
به ساعت مچیم نگاه کردم ساعت ۱۲:۲۵ رو نشون میداد.
نازی؛ "وای بابا گاز بده خیلی دیره ۶ دقیقه دیگه سال تحویل میشه"
حامد؛ "وای اصلا حواسم نبود "
بابا با تمام سرعت رانندگی کرد خداروشکر ۵ دقیقه ای به خونه رسیدیم، ساعت۱۲:۳۰ بود و چند ثانیه دیگه سال تحویل میشد.
مونا
مهمونا همه اومده بودن خیلی نگران بودم حامد و نازی خیلی دیر کرده بودن، رفتم توی آشپزخونه خودم رو سرگرم کنم بلکه از استرس و نگرانیم کم بشه که حانیه اومد پیشم.
حانیه؛ "حامد و نازی کجان؟ چرا نمیان؟ یکم دیگه سال تحویل میشه"
مونا؛ "نمیدونم خیلی نگرانم"
حانیه؛ "یه زنگ بزن ببین کجان"
مونا؛ "ممکنه پشت فرمون باشه"
مجید هم به جمعمون ملحق شد.
مونا؛ "مجید به تو گفت کجا میره؟ "
مجید؛ "آبجی قربونت برم از وقتی اومدم صد بار این سوال رو ازم پرسیدی منم گفتم که گفت میره دانشگاه دنبال نازی"
مهتاب داد زد.
مهتاب؛ "مونا مجید حانیه بیاین یه دقیقه دیگه سال تحویل میشه"
مونا؛ "خاک بر سرم حامد و نازی هنوز نیومدن"
حانیه؛ "بیا بریم بشینیم الان میان"
رفتیم نشستیم.
آیناز و ایمان؛ "۵...۴...۳...۲...۱"
یهو در با صدای بلندی باز شد و حامد و نازی اومدن، صدای تلویزیون هم میومد که میگفت«آغاز سال یک هزار چهارصد و چهار» صدای بمبی که میترکید و آهنگ عید نوروز.
حامد؛ "سلام عه عید شد، عیدتون مبارک"
همه همدیگه رو بغل کردیم و تبریک گفتیم، حامد و نازی رفتن لباس های عیدشون رو پوشیدن و اومدن دور هم نشستیم.
احمد؛ "خب نوبتی هم باشه نوبت عیدیه"
بابا شروع کرد به عیدی دادن بعدشم حامد و مجید عیدی دادن، رفتم پیشه نازی و گفتم.
مونا؛ "نازی مامان پاشو برو چایی بیار"
نازی؛ "باشه"
نازی
رفتم تو آشپزخونه و چایی رختم بعدم رفتم تو پذیرایی و شروع کردم به تعارف کردن، به ایمان که رسیدم خیلی آروم حرف زد.
ایمان؛ "کی بشه چایی خواستگاری رو بخوریم"
خندیدم.
نازی؛ "اونم میخوری به وقتش"
به باباجون که رسیدم گفت.
احمد؛ "انشالله چایی خواستگاری "
حامد؛ "اصلاااا من دبه ترشی خریدم نازی فقط ماله خودمه "
خندیدم چون فکر کردم که شوخیه ولی قیافه بابا رو که دیدم مشخص بود که حرف جدیش رو با شوخی گفته که به کسی بر نخوره، از همچین روزی میترسیدم ولی الان سعی کردم که بهش فکر نکنم و سینی چایی رو گذاشتم روی میز و نشستم کنار مامان.
حمید؛ "راستی چیشد که حامد و مجید آشتی کردن؟ "
مهتاب؛ "اره برای منم سوال بود"
مجید؛ "اممم...خب ما سر کار آشتی کردیم "
حمید؛ "چطوری؟ تعریف کنید"
حامد؛ "داستانش طولانیه سر فرصت میگیم براتون"
حمید؛ "پس بلاخره حامد از خر شیطون اومد پایین"
مجید؛ "بله"
احمد؛ "حامد خودش خر شیطونه "
بابا خندید ولی نه از اون خنده های همیشگی،یه جور خنده اجباری بود.
حامد؛ "اقا احمد شوخیه بامزه ای بود"
احمد؛ "ولی من شوخی نکردم"
عمه که دید اوضاع بیریخته گفت.
حانیه؛ "مونا به نظرم بریم ناهار رو آماده کنیم"
آیناز؛ "هنوز ساعت ۱ نشده ناهار بخوریم؟"
عمه با آرنج زد به پهلوی آیناز.
مونا؛ " بریم حانیه "
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۲۳
حامد
مونا و حانیه و داشتن میرفتن دیدم مهتاب هم داره بلند میشه که بره.
حامد؛ "مهتاب تو بشین من میرم کمکشون"
مهتاب نشست منم رفتم تو آشپز خونه و با صدای آروم ولی محکم حرف زدم.
حامد؛ "مونا بابای تو چشه؟ چرا ول نمیکنه؟"
مونا؛ "چیزی نگفت که حامد"
حامد؛ "چیزی نگفت؟! "
مونا؛ "خب داشت شوخی میکرد دیگه"
حامد؛ "شوخییی؟ حالا خوبه خودم قضیه رو ماست مالی کردمااا وگرنه پدر گرامیتون فرمودند که حرفشون جدی بوده"
حانیه؛ "تو که بابا رو میشناسی اخلاقش همینجوریه"
حامد؛ "بله ولی متاسفانه فقط با من اینجوریه، ۲۲ ساله دومادشم هنوز باهام صاف نشده"
حانیه؛ "خب زمان میخواد"
حامد؛ "حانیههههه زماننننن؟! دارم میگم ۲۲سالهههه"
با صدایی که من داشتم نازی فهمید و اومد تو آشپز خونه.
نازی؛ "چه خبره بابا چرا داد میزنی؟ "
حامد؛ "داد میزنم چون عمه و مامانت دست به یکی کردن منو دق بدن"
نازی؛ "دور از جونت این چه حرفیه"
مونا؛ "حامد خیلی داری غر میزنی برو بزار ما هم به کارمون برسیم"
حامد؛ "من غر میزنمممم؟"
حانیه؛ "اره دیگه برو "
حامد؛ "خدایا من رو چرا بین این همه گرگ گذاشتی؟ "
نازی؛ "منم گرگم؟ "
حامد؛ "نه قربونت برم تو تنها بره ای هستی که بین اینا دیدم"
مونا؛ "باشه آقا حامد حالا ما گرگیم دیگه؟ بفرمایید بیرون"
نازی؛ "عه مامان چیکاره بابا داری بنده خدا اومد کمکتون کنه"
حانیه؛ "نه دیگه بره ها که به گرگ ها کمک نمیکنن"
حامد؛ "تلافی میکنی؟ "
حانیه؛ "بلههه"
حامد؛ "نازی بابا بریم اینجا دیگه جای ما نیست این دوتا خیلی پرو شدن تو روی بزرگترشونم وایمیستن "
حانیه و مونا خندیدن.
مونا؛ "خیله خب حامد اگه میخوای بمون کمک کن اگه نه که برو بگو بیان بشینن دور میز"
حامد؛ "باشه"
رفتم گفتم به همه که بشینیم دور میز، میز رو با کمک هم چیدیم و غذا رو گذاشتیم خواستیم بخوریم که زنگ خونه به صدا در اومد.
مونا؛ "کیه؟ "
حامد؛ "نمیدونم"
ایمان؛ "من میرم باز میکنم"
ایمان رفت در خونه رو باز کرد، بعد چند ثانیه اومد.
ایمان؛ "د..دایی حامد با شما کار دارن"
حامد؛ "با من؟ کی بود؟ "
ایمان؛ "خودتون برید ببینید"
از روی صندلی بلند شدم و رفتم رو به رو ایمان وایسادم.
حامد؛ "ایمان دایی کی بود؟ چرا انقدر هول شدی"
ایمان؛ "دایی نمیتونم بگم خودتون برید"
رفتم دم در دیدم مامور اومده و یکی که مشخص بود مامور نیست یکم اون ور تر به دیوار تیکه داده و داره سوت بلبلی میزنه ولی چهرش برام واضح نبود.
حامد؛ "سلام بفرمایید"
سرگرد"آقای حامد حاتمی؟ "
حامد؛ "بله خودم هستم "
سرگرد؛ "شما به جرم قتل بازداشت هستین"
حامد؛ "ببخشید ولی قتل کی؟ "
یهو اون آقا اومد و کنار مامور ها وایساد، بله خوده عوضیشه.
پدرام؛ "قتل برادر من پیمان، یادت که نرفته؟ زیر دسته خودت مرد یعنی کشتیش"
حامد؛ "اون اتفاق یک چیز طبیعیه برای هر کسی ممکنه پیش بیاد چون هر کسی عمل سنگین رو نمیتونه تحمل... "
خواستم ادامه بدم که پرید وسط حرفم.
پدرام؛ "زر زر نکن بچه، ببریدش"
حامد؛ "یه لحظه جناب سرهنگ یه لحظه"
سرگرد؛ "سرگرد هستم "
حامد؛ "همون جناب سرگرد خواهش میکنم اجازه بدین من به خانواده اطلاع بدم"
سرگرد؛ "نمیشه "
وقتی گفت نمیشه تصمیم گرفتم صدامو ببرم بالا بلکه یکی بیاد و بفهمه دارن منو میبرن هر چند که این صحنه خیلی هم جذاب نبود و دلم نمیخواست هیچکس ببینه ولی... چاره دیگه ندارم.
حامد؛ " آقاااااااا یه لحظه صبر کننننننن بزار من به خانوادم بگممممم بعد دستبند بزننننننن"
مجید
همه منتظر حامد بودیم تا بیاد و ناهار بخوریم، خیلی کنجکاو بودم ببینم کی اونم همیچین موقعی با حامد کار داره، ایمان که حرفی نمیزد پس باید خودم میرفتم
تا بلند شدم که برم صدای داد حامد اومد پا تند کردم و سریع رفتم دم در که بقیه هم همراهم اومدن، دیدم پلیس داره به دست حامد دستبند میزنه کنارشم پدرام...وای پدرام لعنت بهت.
مجید؛ "چیکار دارین میکنید آقا صبر کنید یه لحظه، چی شده؟ "
سرگرد؛ "ایشون به جرم قتل بازداشت هستن البته فعلا بعدا توی دادگاه همچی مشخص میشه"
مجید؛ "یعنی چی آقا مگه شهر هرتِ یکی سکته قلبی کنه شما یه نفرو قاتل کنی اصلا کدوم قانونی میگه وقتی یه بیمار موقع عمل سکته میکنه باید دکترش رو زندانی کرد؟"
سرگرد؛ "زندانی که...فعلا زندانیه بعدش میشه اعدا..."
اعدام؟ نه نه نههه.
مجید؛ "خفه شووووو اعدام چیه؟ مگه نمیبینی زن و بچش اینجا وایسادن چطور میتونی اینو بگییییییی؟"
حامد انگار تازه متوجه پشت سرش شد دید مونا و حانیه و آیناز و حمید و مهتاب دارن نگاش میکنن.
حامد؛ "جناب سرگرد من میام فقط بزارید قبلش باهاشون خدافظی کنم"
سرگرد؛ "سریع فقط"