eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
90 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
بله چشم میزارم🤍✨
مهتاب از خواب که بیدار شدم صداهای عجیبی میشنیدم از توی اتاق بابا، وقتی رفتم توی اتاق دیدم نمیتونه درست نفس بکشه و نفساش صدای خس خس داره قبل از این که اشکم بریزه سریع رفتم سمت گوشیم و شماره مجید رو گرفتم. مهتاب؛ "ا...الو...داداش...بابا" مجید؛ "مهتاب؟ بابا چیزیش شده؟" مهتاب؛ "نمیتونه نفس بکشه...حالش بده تو رو خدا یه کاری کن" مجید؛ "باشه باشه آروم باش، میتونی بیاریش اینجا؟" مهتاب؛ "الان میایم" گوشی رو قطع کردم و رفتم توی اتاق بابا بلندش کردم و کمکش کردم لباس بپوشه خودمم آماده شدم و سریع رفتیم سوار ماشین شدیم،محکم گاز دادم تا زودتر به بیمارستان برسم. مجید بعد از تماس مهتاب سریع رفتم سمت اتاق دکتر افشار در زدم و وارد شدم. افشار؛ "سلام آقا مجید چطوری؟" مجید؛ "دستم به دامنت پدرم حالش خوب نیست خواهرم داره میارتش" افشار؛ "آروم باش دکتر نگران نباش من بهت قول دادم خیالت راحت" مجید؛ "دمت گرم" از اتاق اومدم بیرون که باز حامد رو دیدم که فاصله زیادی باهاش داشتم و مشخص بود داره میره خونه، چشم تو چشم داشتیم به هم نگاه میکردیم اخمی کردم و لباسم رو صاف کردم و رفتم. نازی همونطور که پوست لبم رو میجویدم به رفتار ایمان توی ماشین فکر میکردم، اینکه پیاده شد و گفت بشینم...اینکه گفت نمیزاره...اینکه وقتی فهمید بابا مخالف...وای بابا! همون لحظه بود که صدای در خونه اومد و بابا اومد داخل، سریع لباسام رو عوض کردم و از اتاق اومدم بیرون. نازی؛ "سلام، خسته نباشی" حامد؛ "سلام مرسی" مونا؛ "خسته نباشی" حامد؛ "ممنون" نازی؛ "بابا آیناز چی میگفت؟" حامد؛ "امروز آیناز با تو بوده من چمیدونم چی گفته" نازی؛ "گفت دیشب با دایی بحث کردین" حامد؛ "تا من زنده‌م، دخترم رو به اون پسر نمی‌دم!" مونا؛ "الان وقت بحث نیست..." نازی؛ "یعنی چی؟" حامد؛ "همین که گفتم اعتراضیم وارد نیست، بعدشم مگه اون آقا ایمان نگفت ازت خوشش نمیاد؟!" نازی؛ "عصبی بود یه چی گفت بزارید خودمون حلش میکنیم" حامد؛ "نخیر! حرف من دوتا نمیشه! همون که گفتم، الانم بشین سر درس و مشقت" مونا؛ "حامد..." نازی؛ "بابا مگه من بچم؟" حامد؛ "تو ۶۰ سالتم بشه بچمی!" نازی؛ "بابا مامان، با جفتتونم...من الان ۲۰ سالمه پس قدرت تصمیم گیری دارم، خواهشا تو زندگی من دخالت نکنید" حامد؛ "زمانی زندگیت از ما جدا میشه که ازدواج کنی، الان ما باید برات تصمیم بگیریم" نازی؛ "نخیر!" حامد؛ "قبلا رو حرفم حرف نمیزدی!" نازی؛ "چون دارین زندگیم رو خراب میکنید" مونا؛ "بسه دیگه تمومش کنید! ناهار آمادس" نازی؛ "من نمیخورم!" و رفتم توی اتاقم و در رو بستم.
https://eitaa.com/blue_world_222/496 نمیدونم ولی الان شد خداروشکر🎀😁
هدایت شده از - 𝘈𝘩𝘢𝘯𝘨𝘪 𝘚𝘪𝘭𝘭𝘢𝘨ꫀ𝄄࣭࣭࣪ܰᩘ ᷎᷃ꪳᩬْ࣪
دوستان‌عزیز✨؛ طبقه‌گفته‌خود‌اقای‌آهنگی... لطفا‌پیامی‌که‌درباره‌شب‌آهنگی‌هست‌ رو‌پخش‌نکنید‌تا‌خود‌آهنگی‌اعلام‌کنه🎀💙 لطفا...🙏🏻🤍 مرسی‌که‌هستین‌👐🏻 به‌حضورتون‌افتخار‌میکنم✨-
هدایت شده از 𝗆︎𝖺𝗁︎𝖺𝗄︎ ; سینمای‌کوچک‌من
واقعا باورم نمیشه .. از ۶۷۵ رسیدیم به ۵۸۹ 😳💔 من میدونم چرا لف دادن .. میدونم یکی برام ممبر زده بوده و الان همشون دارن لف میدن 💔🚶‍♀️هرکی که بوده مرسی ازش ولی لطفا دیگه این کارو نکن چون وقتی ممبر می‌زنید آخرش همشون لف میدن:) و اینجوری آمار بدتر ریزش پیدا میکنه .. ازتون خواهش میکنم مارو حمایت کنید که حداقل برگردیم به ۶۰۰ :) ولی لطفا ممبر نزنید
احسان واقعا دوست‌داشتنیه مرسی احسان‌جون = )
عزیزدلم :))
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
احسان واقعا دوست‌داشتنیه مرسی احسان‌جون = )
از زمان سال های دور از خانه من خیلی احسان کریمی رو دوست داشتم🥲 ظفرعلی خیلی با مرارمی🎀
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
عزیزدلم :))
این استوری یه حس خاصی داره.. فقط بعضیا درک میکنن..
@Gathering_of_angels حمایت رگباری❤️‍🔥 -روبیکا-
سلام عزیزم❤️ خوبم تو خوبی؟ تو ناشناس جوابتو دادم✨