#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۲۲
حامد؛ "خب بگو چی گفت؟ "
نازی؛ "هیچی بابا یه مشت چرت و پرت که من به شما علاقمند شدم و از این حرفا"
حامد؛ "شاید پسر خوبی بود چرا این کار رو کردی؟ "
نازی؛ "بابااا من دارم درس میخونم "
حامد؛ "اُووو میخوای ادامه تحصیل بدی؟ "
خندیدم.
نازی؛ "بله"
حامد؛ "میخوای ادامه تحصیل بدی یا از کسه دیگه ای خوشت میاد که به این بیچاره جواب رد دادی؟ "
عجب بابای باهوشی دارم ولی نباید الان میفهمید.
نازی؛ "ن..نه از کی باید خوشم بیاد؟ من به تنها چیزی که فکر میکنم بازیگریه همین"
حامد؛ "نازی ولی جدی اگه روزی از کسی خوشت اومد دوست دارم اول بیای به خودم بگی "
نازی؛ "چشم خیالتون راحت "
نازی
به ساعت مچیم نگاه کردم ساعت ۱۲:۲۵ رو نشون میداد.
نازی؛ "وای بابا گاز بده خیلی دیره ۶ دقیقه دیگه سال تحویل میشه"
حامد؛ "وای اصلا حواسم نبود "
بابا با تمام سرعت رانندگی کرد خداروشکر ۵ دقیقه ای به خونه رسیدیم، ساعت۱۲:۳۰ بود و چند ثانیه دیگه سال تحویل میشد.
مونا
مهمونا همه اومده بودن خیلی نگران بودم حامد و نازی خیلی دیر کرده بودن، رفتم توی آشپزخونه خودم رو سرگرم کنم بلکه از استرس و نگرانیم کم بشه که حانیه اومد پیشم.
حانیه؛ "حامد و نازی کجان؟ چرا نمیان؟ یکم دیگه سال تحویل میشه"
مونا؛ "نمیدونم خیلی نگرانم"
حانیه؛ "یه زنگ بزن ببین کجان"
مونا؛ "ممکنه پشت فرمون باشه"
مجید هم به جمعمون ملحق شد.
مونا؛ "مجید به تو گفت کجا میره؟ "
مجید؛ "آبجی قربونت برم از وقتی اومدم صد بار این سوال رو ازم پرسیدی منم گفتم که گفت میره دانشگاه دنبال نازی"
مهتاب داد زد.
مهتاب؛ "مونا مجید حانیه بیاین یه دقیقه دیگه سال تحویل میشه"
مونا؛ "خاک بر سرم حامد و نازی هنوز نیومدن"
حانیه؛ "بیا بریم بشینیم الان میان"
رفتیم نشستیم.
آیناز و ایمان؛ "۵...۴...۳...۲...۱"
یهو در با صدای بلندی باز شد و حامد و نازی اومدن، صدای تلویزیون هم میومد که میگفت«آغاز سال یک هزار چهارصد و چهار» صدای بمبی که میترکید و آهنگ عید نوروز.
حامد؛ "سلام عه عید شد، عیدتون مبارک"
همه همدیگه رو بغل کردیم و تبریک گفتیم، حامد و نازی رفتن لباس های عیدشون رو پوشیدن و اومدن دور هم نشستیم.
احمد؛ "خب نوبتی هم باشه نوبت عیدیه"
بابا شروع کرد به عیدی دادن بعدشم حامد و مجید عیدی دادن، رفتم پیشه نازی و گفتم.
مونا؛ "نازی مامان پاشو برو چایی بیار"
نازی؛ "باشه"
نازی
رفتم تو آشپزخونه و چایی رختم بعدم رفتم تو پذیرایی و شروع کردم به تعارف کردن، به ایمان که رسیدم خیلی آروم حرف زد.
ایمان؛ "کی بشه چایی خواستگاری رو بخوریم"
خندیدم.
نازی؛ "اونم میخوری به وقتش"
به باباجون که رسیدم گفت.
احمد؛ "انشالله چایی خواستگاری "
حامد؛ "اصلاااا من دبه ترشی خریدم نازی فقط ماله خودمه "
خندیدم چون فکر کردم که شوخیه ولی قیافه بابا رو که دیدم مشخص بود که حرف جدیش رو با شوخی گفته که به کسی بر نخوره، از همچین روزی میترسیدم ولی الان سعی کردم که بهش فکر نکنم و سینی چایی رو گذاشتم روی میز و نشستم کنار مامان.
حمید؛ "راستی چیشد که حامد و مجید آشتی کردن؟ "
مهتاب؛ "اره برای منم سوال بود"
مجید؛ "اممم...خب ما سر کار آشتی کردیم "
حمید؛ "چطوری؟ تعریف کنید"
حامد؛ "داستانش طولانیه سر فرصت میگیم براتون"
حمید؛ "پس بلاخره حامد از خر شیطون اومد پایین"
مجید؛ "بله"
احمد؛ "حامد خودش خر شیطونه "
بابا خندید ولی نه از اون خنده های همیشگی،یه جور خنده اجباری بود.
حامد؛ "اقا احمد شوخیه بامزه ای بود"
احمد؛ "ولی من شوخی نکردم"
عمه که دید اوضاع بیریخته گفت.
حانیه؛ "مونا به نظرم بریم ناهار رو آماده کنیم"
آیناز؛ "هنوز ساعت ۱ نشده ناهار بخوریم؟"
عمه با آرنج زد به پهلوی آیناز.
مونا؛ " بریم حانیه "
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۲۳
حامد
مونا و حانیه و داشتن میرفتن دیدم مهتاب هم داره بلند میشه که بره.
حامد؛ "مهتاب تو بشین من میرم کمکشون"
مهتاب نشست منم رفتم تو آشپز خونه و با صدای آروم ولی محکم حرف زدم.
حامد؛ "مونا بابای تو چشه؟ چرا ول نمیکنه؟"
مونا؛ "چیزی نگفت که حامد"
حامد؛ "چیزی نگفت؟! "
مونا؛ "خب داشت شوخی میکرد دیگه"
حامد؛ "شوخییی؟ حالا خوبه خودم قضیه رو ماست مالی کردمااا وگرنه پدر گرامیتون فرمودند که حرفشون جدی بوده"
حانیه؛ "تو که بابا رو میشناسی اخلاقش همینجوریه"
حامد؛ "بله ولی متاسفانه فقط با من اینجوریه، ۲۲ ساله دومادشم هنوز باهام صاف نشده"
حانیه؛ "خب زمان میخواد"
حامد؛ "حانیههههه زماننننن؟! دارم میگم ۲۲سالهههه"
با صدایی که من داشتم نازی فهمید و اومد تو آشپز خونه.
نازی؛ "چه خبره بابا چرا داد میزنی؟ "
حامد؛ "داد میزنم چون عمه و مامانت دست به یکی کردن منو دق بدن"
نازی؛ "دور از جونت این چه حرفیه"
مونا؛ "حامد خیلی داری غر میزنی برو بزار ما هم به کارمون برسیم"
حامد؛ "من غر میزنمممم؟"
حانیه؛ "اره دیگه برو "
حامد؛ "خدایا من رو چرا بین این همه گرگ گذاشتی؟ "
نازی؛ "منم گرگم؟ "
حامد؛ "نه قربونت برم تو تنها بره ای هستی که بین اینا دیدم"
مونا؛ "باشه آقا حامد حالا ما گرگیم دیگه؟ بفرمایید بیرون"
نازی؛ "عه مامان چیکاره بابا داری بنده خدا اومد کمکتون کنه"
حانیه؛ "نه دیگه بره ها که به گرگ ها کمک نمیکنن"
حامد؛ "تلافی میکنی؟ "
حانیه؛ "بلههه"
حامد؛ "نازی بابا بریم اینجا دیگه جای ما نیست این دوتا خیلی پرو شدن تو روی بزرگترشونم وایمیستن "
حانیه و مونا خندیدن.
مونا؛ "خیله خب حامد اگه میخوای بمون کمک کن اگه نه که برو بگو بیان بشینن دور میز"
حامد؛ "باشه"
رفتم گفتم به همه که بشینیم دور میز، میز رو با کمک هم چیدیم و غذا رو گذاشتیم خواستیم بخوریم که زنگ خونه به صدا در اومد.
مونا؛ "کیه؟ "
حامد؛ "نمیدونم"
ایمان؛ "من میرم باز میکنم"
ایمان رفت در خونه رو باز کرد، بعد چند ثانیه اومد.
ایمان؛ "د..دایی حامد با شما کار دارن"
حامد؛ "با من؟ کی بود؟ "
ایمان؛ "خودتون برید ببینید"
از روی صندلی بلند شدم و رفتم رو به رو ایمان وایسادم.
حامد؛ "ایمان دایی کی بود؟ چرا انقدر هول شدی"
ایمان؛ "دایی نمیتونم بگم خودتون برید"
رفتم دم در دیدم مامور اومده و یکی که مشخص بود مامور نیست یکم اون ور تر به دیوار تیکه داده و داره سوت بلبلی میزنه ولی چهرش برام واضح نبود.
حامد؛ "سلام بفرمایید"
سرگرد"آقای حامد حاتمی؟ "
حامد؛ "بله خودم هستم "
سرگرد؛ "شما به جرم قتل بازداشت هستین"
حامد؛ "ببخشید ولی قتل کی؟ "
یهو اون آقا اومد و کنار مامور ها وایساد، بله خوده عوضیشه.
پدرام؛ "قتل برادر من پیمان، یادت که نرفته؟ زیر دسته خودت مرد یعنی کشتیش"
حامد؛ "اون اتفاق یک چیز طبیعیه برای هر کسی ممکنه پیش بیاد چون هر کسی عمل سنگین رو نمیتونه تحمل... "
خواستم ادامه بدم که پرید وسط حرفم.
پدرام؛ "زر زر نکن بچه، ببریدش"
حامد؛ "یه لحظه جناب سرهنگ یه لحظه"
سرگرد؛ "سرگرد هستم "
حامد؛ "همون جناب سرگرد خواهش میکنم اجازه بدین من به خانواده اطلاع بدم"
سرگرد؛ "نمیشه "
وقتی گفت نمیشه تصمیم گرفتم صدامو ببرم بالا بلکه یکی بیاد و بفهمه دارن منو میبرن هر چند که این صحنه خیلی هم جذاب نبود و دلم نمیخواست هیچکس ببینه ولی... چاره دیگه ندارم.
حامد؛ " آقاااااااا یه لحظه صبر کننننننن بزار من به خانوادم بگممممم بعد دستبند بزننننننن"
مجید
همه منتظر حامد بودیم تا بیاد و ناهار بخوریم، خیلی کنجکاو بودم ببینم کی اونم همیچین موقعی با حامد کار داره، ایمان که حرفی نمیزد پس باید خودم میرفتم
تا بلند شدم که برم صدای داد حامد اومد پا تند کردم و سریع رفتم دم در که بقیه هم همراهم اومدن، دیدم پلیس داره به دست حامد دستبند میزنه کنارشم پدرام...وای پدرام لعنت بهت.
مجید؛ "چیکار دارین میکنید آقا صبر کنید یه لحظه، چی شده؟ "
سرگرد؛ "ایشون به جرم قتل بازداشت هستن البته فعلا بعدا توی دادگاه همچی مشخص میشه"
مجید؛ "یعنی چی آقا مگه شهر هرتِ یکی سکته قلبی کنه شما یه نفرو قاتل کنی اصلا کدوم قانونی میگه وقتی یه بیمار موقع عمل سکته میکنه باید دکترش رو زندانی کرد؟"
سرگرد؛ "زندانی که...فعلا زندانیه بعدش میشه اعدا..."
اعدام؟ نه نه نههه.
مجید؛ "خفه شووووو اعدام چیه؟ مگه نمیبینی زن و بچش اینجا وایسادن چطور میتونی اینو بگییییییی؟"
حامد انگار تازه متوجه پشت سرش شد دید مونا و حانیه و آیناز و حمید و مهتاب دارن نگاش میکنن.
حامد؛ "جناب سرگرد من میام فقط بزارید قبلش باهاشون خدافظی کنم"
سرگرد؛ "سریع فقط"
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۲۴
حامد
اول رفتم سمت مونا که زد زیر گریه.
حامد؛ "گریه نکن دورت بگردم نزار ناراحت برم عزیزم، ببخشید شوهر خوبی برات نبودم الانم که دیگه ممکنه برم و دیگه بر نگردم پس...مراقب خودت باش"
دهنم رو به گوشش نزدیک کردم.
حامد؛ "مراقب دخترمونم باش، باشه؟ "
مونا با گریه اسممو صدا زد و بعدم بغلم کرد، بعد از اینکه مونا از بغلم اومد بیرون رفتم سمت حانیه که اونم داشت گریه میکرد.
حامد؛ "آبجیه قشنگم تو هم که داری گریه میکنی "
حانیه هم بغل کردم و بعدش رفتم سمت آیناز.
حامد؛ "بلاخره ما یکی رو دیدیم که گریه نکنه، خب دایی قربونت برم من برم حواست به خودت و خواهرت هست؟ "
آیناز؛ "اره هست "
بغلش کردم، رفتم پیش حمید که مهتابم کنارش بود و داشت آروم گریه میکرد.
حامد؛ "بابا مهتاب تو دیگه گریه نکن چیزی نیست که"
حمید؛ "داداش اصلا نگران نباشیا من خودم همه کارات رو انجام میدم"
حامد؛ "دمت گرم "
حمید رو که بغل کردم آروم دم گوشش لب زدم.
حامد؛ "راستی عروس خوشگلی انتخاب کردی باجناق "
از بغلش در اومدم که هر دو خندیدیم.
حامد؛ "مهتاب حواست به مونا باشه "
مهتاب؛ "هست خیالت راحت "
دیگه وقتش بود که برم سراغ نازی ولی نمیدیدمش.
حامد؛ "مونا، نازی کو؟"
مونا؛ "اون جاست"
دیدم که یه گوشه خیلی دور وایساده بود داشت گریه میکرد انگار نمیخواست من ببینمش یه جورایی قایم شده بود، رفتم سمتش دستای سردشو گرفتم.
حامد؛ "چرا دستات یخ کرده؟چرا عین بچه های ۶ ساله داری گریه میکنی؟ من که نمیخوام بمیرم، زود میام"
نازی؛ "همین الان به مامان گفتی ممکنه بر نگردی"
حامد؛ "قشنگم من گفتم ممکنه یعنی شاید برگردم"
نازی؛ "بابا نمیشه نری؟ "
حامد؛ "کاشکی میشد ولی نمیشه"
نازی پرید بغلم صدای هق هق گریش دیوونم میکرد، دست کشید رو سرش.
حامد؛ "نازیه من قربونت برم گریه نکن بابا من قول میدم برگردم "
نازی؛ "قول؟ "
حامد؛ "قول"
از بغلم اومد بیرون رفتم دم در.
مجید؛ "ببخشید میشه منم باهاش بیام؟ "
سرگرد؛ "نخیر"
حامد؛ "مجیدم مراقب خودت باش ببخشید، ببخشید که سه سال از خودم دورت کردم و الانم که دیگه برگشتم معلوم نیست"
مجید؛ "اینجوری نگو حامد من بدون تو یه لحظه هم نمیتونم"
حامد؛ "منم نمیتونم داداش "
دوتامون زدیم زیر گریه و همدیگه رو بغل کردیم، اخیش چه آرامشی داره بغلش یه آرامش وصف نشدنی که منو خواب میکرد، از بغلش اومدم بیرون و دستبند زدن به دستام و من رو گذاشتن تو ماشین.
مجید
داشتم دیوونه میشدم ولی نمیتونستم کاری بکنم از درون داشتم می پاشیدم، خدایا چرا اخه؟ چرا باید حامدمو اینجوری اونم جلوی خانوادش ببرن؟ یه لحظه احساس کردم یکی با دو اومد کنارم نگاه کردم دیدم نازیه که داره با گریه به ماشینی نگاه میکنه که داره میره.
نازی؛ "دایی بابا رو بردن؟ "
مجید؛ "اره دایی ولی غصه نخور برمیگرده"
برگشتم دیدم همه وایسادن و همه حالشون بده.
مجید؛ "خیله خب برید داخل من و حمید میریم آگاهی ببینیم چیکار میتونیم بکنیم"
همه رفتیم داخل دیدم بابا نشسته داره غذا میخوره.
نازی؛ "بابا جون داری غذا میخوری؟ "
احمد؛ "چه عجب اومدین، بیاین از دهن افتاد "
نازی؛ "بابای من رو بردن بعد شما با خیال راحت نشستین دارین ناهار میخورین؟ "
مهتاب؛ "عه نازی خجالت بکش این چه طرز حرف زدنه ما همه ناراحتیم ولی دلیل نمیشه بخوایم بد صحبت کنیم"
نازی؛ "باشه خاله شما بشینین غذا بخورین نوش جونتون"
نازی رفت تو اتاقش و درم محکم بست، مهتاب و بابا هم از خونه رفتن بیرون، مونا نشست روی مبل و شروع کرد به گریه کردن حانیه هم بالا سرش بود داشت آرومش میکرد، ایمان و آیناز یه جا ساکت نشسته بودن، اینم از عید ما:)
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ #پارت_۲۴ حامد اول رفتم سمت مونا که زد زیر گریه. حامد؛ "گریه نکن دورت بگردم ن
اینم یه پارت اشک درار برای اونایی که بیدارن🥲😂✨