eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
89 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
۱:سلام عزیزم ❤️ ببخشید ولی مجوز از طرف دوستم صادر نشد😂😂انشالله اگر شد میزارم ۲:وای سیسی تویی🤣🤍✨
۱:سلام مرسی تو خوبی؟ چیز خاصی نبود خداروشکر الان حالم خوبه❤️✨ ۲:مرسی عزیزم🤍 ۳:گذاشتم☺️✨
به به میبینم ناشناس کویره🙂
چرا روی ۳۷ موندیم...؟! 💔🙂
کیا بیدارن؟
۱:الهییی چرا میزارم🥺❤️😂 ۲:واقعا لعنت به پدرام😂💔 ۳:بله دیگه طنز و تلخ قاطی بود😂 حالا ببینیم شاید به دادگاه نرسه😁
حامد اول رفتم سمت مونا که زد زیر گریه. حامد؛ "گریه نکن دورت بگردم نزار ناراحت برم عزیزم، ببخشید شوهر خوبی برات نبودم الانم که دیگه ممکنه برم و دیگه بر نگردم پس...مراقب خودت باش" دهنم رو به گوشش نزدیک کردم. حامد؛ "مراقب دخترمونم باش، باشه؟ " مونا با گریه اسممو صدا زد و بعدم بغلم کرد، بعد از اینکه مونا از بغلم اومد بیرون رفتم سمت حانیه که اونم داشت گریه میکرد. حامد؛ "آبجیه قشنگم تو هم که داری گریه میکنی " حانیه هم بغل کردم و بعدش رفتم سمت آیناز. حامد؛ "بلاخره ما یکی رو دیدیم که گریه نکنه، خب دایی قربونت برم من برم حواست به خودت و خواهرت هست؟ " آیناز؛ "اره هست " بغلش کردم، رفتم پیش حمید که مهتابم کنارش بود و داشت آروم گریه میکرد. حامد؛ "بابا مهتاب تو دیگه گریه نکن چیزی نیست که" حمید؛ "داداش اصلا نگران نباشیا من خودم همه کارات رو انجام میدم" حامد؛ "دمت گرم " حمید رو که بغل کردم آروم دم گوشش لب زدم. حامد؛ "راستی عروس خوشگلی انتخاب کردی باجناق " از بغلش در اومدم که هر دو خندیدیم. حامد؛ "مهتاب حواست به مونا باشه " مهتاب؛ "هست خیالت راحت " دیگه وقتش بود که برم سراغ نازی ولی نمیدیدمش. حامد؛ "مونا، نازی کو؟" مونا؛ "اون جاست" دیدم که یه گوشه خیلی دور وایساده بود داشت گریه میکرد انگار نمیخواست من ببینمش یه جورایی قایم شده بود، رفتم سمتش دستای سردشو گرفتم. حامد؛ "چرا دستات یخ کرده؟چرا عین بچه های ۶ ساله داری گریه میکنی؟ من که نمیخوام بمیرم، زود میام" نازی؛ "همین الان به مامان گفتی ممکنه بر نگردی" حامد؛ "قشنگم من گفتم ممکنه یعنی شاید برگردم" نازی؛ "بابا نمیشه نری؟ " حامد؛ "کاشکی میشد ولی نمیشه" نازی پرید بغلم صدای هق هق گریش دیوونم میکرد، دست کشید رو سرش. حامد؛ "نازیه من قربونت برم گریه نکن بابا من قول میدم برگردم " نازی؛ "قول؟ " حامد؛ "قول" از بغلم اومد بیرون رفتم دم در. مجید؛ "ببخشید میشه منم باهاش بیام؟ " سرگرد؛ "نخیر" حامد؛ "مجیدم مراقب خودت باش ببخشید، ببخشید که سه سال از خودم دورت کردم و الانم که دیگه برگشتم معلوم نیست" مجید؛ "اینجوری نگو حامد من بدون تو یه لحظه هم نمیتونم" حامد؛ "منم نمیتونم داداش " دوتامون زدیم زیر گریه و همدیگه رو بغل کردیم، اخیش چه آرامشی داره بغلش یه آرامش وصف نشدنی که منو خواب میکرد، از بغلش اومدم بیرون و دستبند زدن به دستام و من رو گذاشتن تو ماشین. مجید داشتم دیوونه میشدم ولی نمیتونستم کاری بکنم از درون داشتم می پاشیدم، خدایا چرا اخه؟ چرا باید حامدمو اینجوری اونم جلوی خانوادش ببرن؟ یه لحظه احساس کردم یکی با دو اومد کنارم نگاه کردم دیدم نازیه که داره با گریه به ماشینی نگاه میکنه که داره میره. نازی؛ "دایی بابا رو بردن؟ " مجید؛ "اره دایی ولی غصه نخور برمیگرده" برگشتم دیدم همه وایسادن و همه حالشون بده. مجید؛ "خیله خب برید داخل من و حمید میریم آگاهی ببینیم چیکار میتونیم بکنیم" همه رفتیم داخل دیدم بابا نشسته داره غذا میخوره. نازی؛ "بابا جون داری غذا میخوری؟ " احمد؛ "چه عجب اومدین، بیاین از دهن افتاد " نازی؛ "بابای من رو بردن بعد شما با خیال راحت نشستین دارین ناهار میخورین؟ " مهتاب؛ "عه نازی خجالت بکش این چه طرز حرف زدنه ما همه ناراحتیم ولی دلیل نمیشه بخوایم بد صحبت کنیم" نازی؛ "باشه خاله شما بشینین غذا بخورین نوش جونتون" نازی رفت تو اتاقش و درم محکم بست، مهتاب و بابا هم از خونه رفتن بیرون، مونا نشست روی مبل و شروع کرد به گریه کردن حانیه هم بالا سرش بود داشت آرومش میکرد، ایمان و آیناز یه جا ساکت نشسته بودن، اینم از عید ما:)
سلامممممم
حالتون چطورههههه؟😂✨
خب اول ناشناس رو چک کنیم بعد بریم سراغ پارت جدید✨
۱:افرین که اسمتو گفتی😂🤍 ۲:خودمم دلم برای حامد سوخت 😂 🥺❤️