#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۲۴
حامد
اول رفتم سمت مونا که زد زیر گریه.
حامد؛ "گریه نکن دورت بگردم نزار ناراحت برم عزیزم، ببخشید شوهر خوبی برات نبودم الانم که دیگه ممکنه برم و دیگه بر نگردم پس...مراقب خودت باش"
دهنم رو به گوشش نزدیک کردم.
حامد؛ "مراقب دخترمونم باش، باشه؟ "
مونا با گریه اسممو صدا زد و بعدم بغلم کرد، بعد از اینکه مونا از بغلم اومد بیرون رفتم سمت حانیه که اونم داشت گریه میکرد.
حامد؛ "آبجیه قشنگم تو هم که داری گریه میکنی "
حانیه هم بغل کردم و بعدش رفتم سمت آیناز.
حامد؛ "بلاخره ما یکی رو دیدیم که گریه نکنه، خب دایی قربونت برم من برم حواست به خودت و خواهرت هست؟ "
آیناز؛ "اره هست "
بغلش کردم، رفتم پیش حمید که مهتابم کنارش بود و داشت آروم گریه میکرد.
حامد؛ "بابا مهتاب تو دیگه گریه نکن چیزی نیست که"
حمید؛ "داداش اصلا نگران نباشیا من خودم همه کارات رو انجام میدم"
حامد؛ "دمت گرم "
حمید رو که بغل کردم آروم دم گوشش لب زدم.
حامد؛ "راستی عروس خوشگلی انتخاب کردی باجناق "
از بغلش در اومدم که هر دو خندیدیم.
حامد؛ "مهتاب حواست به مونا باشه "
مهتاب؛ "هست خیالت راحت "
دیگه وقتش بود که برم سراغ نازی ولی نمیدیدمش.
حامد؛ "مونا، نازی کو؟"
مونا؛ "اون جاست"
دیدم که یه گوشه خیلی دور وایساده بود داشت گریه میکرد انگار نمیخواست من ببینمش یه جورایی قایم شده بود، رفتم سمتش دستای سردشو گرفتم.
حامد؛ "چرا دستات یخ کرده؟چرا عین بچه های ۶ ساله داری گریه میکنی؟ من که نمیخوام بمیرم، زود میام"
نازی؛ "همین الان به مامان گفتی ممکنه بر نگردی"
حامد؛ "قشنگم من گفتم ممکنه یعنی شاید برگردم"
نازی؛ "بابا نمیشه نری؟ "
حامد؛ "کاشکی میشد ولی نمیشه"
نازی پرید بغلم صدای هق هق گریش دیوونم میکرد، دست کشید رو سرش.
حامد؛ "نازیه من قربونت برم گریه نکن بابا من قول میدم برگردم "
نازی؛ "قول؟ "
حامد؛ "قول"
از بغلم اومد بیرون رفتم دم در.
مجید؛ "ببخشید میشه منم باهاش بیام؟ "
سرگرد؛ "نخیر"
حامد؛ "مجیدم مراقب خودت باش ببخشید، ببخشید که سه سال از خودم دورت کردم و الانم که دیگه برگشتم معلوم نیست"
مجید؛ "اینجوری نگو حامد من بدون تو یه لحظه هم نمیتونم"
حامد؛ "منم نمیتونم داداش "
دوتامون زدیم زیر گریه و همدیگه رو بغل کردیم، اخیش چه آرامشی داره بغلش یه آرامش وصف نشدنی که منو خواب میکرد، از بغلش اومدم بیرون و دستبند زدن به دستام و من رو گذاشتن تو ماشین.
مجید
داشتم دیوونه میشدم ولی نمیتونستم کاری بکنم از درون داشتم می پاشیدم، خدایا چرا اخه؟ چرا باید حامدمو اینجوری اونم جلوی خانوادش ببرن؟ یه لحظه احساس کردم یکی با دو اومد کنارم نگاه کردم دیدم نازیه که داره با گریه به ماشینی نگاه میکنه که داره میره.
نازی؛ "دایی بابا رو بردن؟ "
مجید؛ "اره دایی ولی غصه نخور برمیگرده"
برگشتم دیدم همه وایسادن و همه حالشون بده.
مجید؛ "خیله خب برید داخل من و حمید میریم آگاهی ببینیم چیکار میتونیم بکنیم"
همه رفتیم داخل دیدم بابا نشسته داره غذا میخوره.
نازی؛ "بابا جون داری غذا میخوری؟ "
احمد؛ "چه عجب اومدین، بیاین از دهن افتاد "
نازی؛ "بابای من رو بردن بعد شما با خیال راحت نشستین دارین ناهار میخورین؟ "
مهتاب؛ "عه نازی خجالت بکش این چه طرز حرف زدنه ما همه ناراحتیم ولی دلیل نمیشه بخوایم بد صحبت کنیم"
نازی؛ "باشه خاله شما بشینین غذا بخورین نوش جونتون"
نازی رفت تو اتاقش و درم محکم بست، مهتاب و بابا هم از خونه رفتن بیرون، مونا نشست روی مبل و شروع کرد به گریه کردن حانیه هم بالا سرش بود داشت آرومش میکرد، ایمان و آیناز یه جا ساکت نشسته بودن، اینم از عید ما:)
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ #پارت_۲۴ حامد اول رفتم سمت مونا که زد زیر گریه. حامد؛ "گریه نکن دورت بگردم ن
اینم یه پارت اشک درار برای اونایی که بیدارن🥲😂✨
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۲۵
حامد
وقتی من رو سوار ماشین کردن چشمام رو بستن ولی اخه مگه برای رفتن به آگاهی چشم کسی رو میبندن؟ نمیدونم واقعا گیج بودم حالم اصلا خوب نبود، انقدر حالم بد بود که زمان از دستم در رفت و رسیدیم و پیادم کردن دو نفر دستام رو گرفته بودن و داشتن من رو میبردن به یه جا رسیدیم دستبند رو باز کردن و دستام رو از پشت بستن و بعدم من رو روی یه صندلی نشوندن و بستنم، چشمام رو باز کردن دیدم پدرام رو به رومه...بله همه چیز صحنه سازی بوده.
حامد؛ "تو عجب آدم آشغالی هستیییی فقط میخواستی جلوی زن و بچم خار و خفیفم کنییییییی لعنت بهتتتتت"
پدرام؛ "یکم یواش تر گلوت اذیت میشه چون حالا حالا ها پیش ما هستی و اینجا هم که میبینی همش خاک و خلِ یعنی آبی نداریم که بهت بدیم"
حامد؛ "بزار برم تروخدا ولم کن "
پدرام؛ "نچ کار دارم باهات اگرم ولت کنم میرم سراغ خانوادت، مجید اها راستی مجیدم فامیلته؟ من فکر میکردم فقط رفیقته تازه اونم سر کار"
حامد؛ "به تو هیچ ربطی نداره که مجید چیکاره منه عوضیییی"
اومد سمتو چونم رو با دستاش محکم فشار داد.
پدرام؛ "ببین این اخطار اول و آخرمه پس خوب گوش کن، بار دیگه اینجوری با من حرف بزنی خون خودت که نه خون مجیدت رو میریزم شنیدم روش خیلی حساسی درسته؟ بس دهنتو ببنددد"
دستشو از روی چونم برداشت و رفت، مجید مجید مجید کجایی؟ با اینکه یک ساعته ازت جدا شدم ولی دلم برات تنگ شده اما خب دلم نمیخواد بیای اینجا مثل من گرفتار بشی.
مجید
اوضاع خوب نبود همه حالمون بد بود.
مونا؛ "قضیه قتل چیه مجید؟ "
مجید؛ "قتل چیه خواهر من حامد بیچاره یه نفر رو عمل کرد وسط عمل سکته قلبی کرد مرد"
حانیه؛ "خب اینکه قتل نیست چرا بردنش؟ "
مجید؛ "نمیدونم، تو که از قانون سردرمیاری یه چیزی بگو"
حمید؛ "باید بریم آگاهی ببینیم چه خبره"
مجید؛ "بریم "
نازی از اتاقش اومد بیرون.
نازی؛ "منم میام"
حمید؛ "نمیشه ما میریم خبری شد میایم میگیم"
نازی؛ "عمو لطفا، منم باهاتون میام"
مجید؛ "چرا لج میکنی میگیم نمیشه من و حمید میریم برمیگردیم"
نازی؛ "دایی..."
این اخلاق نازی دقیقا مثل حامد بود خیلی لجباز بود منم حالم بد بود عصبی شدم داد زدم.
مجید؛ "میگم نمیشهههه حرف گوش بدهههههه"
کتم رو برداشت با حمید از خونه رفتیم بیرون.
ایمان
از داد بابا همه شوکه بودیم البته حقم داشت رفیقش، یک تیکه از وجودش رو برده بودن و سرنوشتش نامعلوم بود ولی خب نازیم گناه داشت چون به دایی خیلی وابسته بود، نازی بعد از اینکه بابا رفت آروم رفت توی اتاقش و در رو قفل کرد منم بلند شدم رفتم سمت در و در زدم.
ایمان؛ "نازی نازی باز کن در رو، منم ایمان باز کن لطفا"
در باز شد رفتم داخل دیدم نازی نشست روی تختش منم رفتم کنارش نشستم، انقدر گریه کرده بود که چشماش قرمز بود.
ایمان؛ "نازی بسه گریه نکن خودت رو توی آینه دیدی؟ چشمات شده کاسه خون"
نازی؛ "به درک اصلا کاشکی کور میشدم و این اتفاقات رو نمیدیدم"
ایمان؛ "دور از جون عزیزم، ببین تو الان اینجوری کنی دایی هم ناراحت میشه"
دوباره زد زیره گریه.
نازی؛ "الهی بمیرم برای بابام"
ایمان؛ "من این رو نگفتم که گریه کنی نازنین بسه گریه نکن دیگه چشمات ضعیف میشه"
آیناز اومد توی اتاق و درم بست، اومد روی صندلی رو به رومون نشست.
نازی پرید بغل آیناز و شروع کرد به گریه، من که آیناز رو به روم بود و نازی پشتش به من به آیناز اشاره دادم و زیر لب پچ زدم.
ایمان؛ "میمردی الان نمیومدی، تازه گریش بند اومده بود"
آیناز؛ "خفه "
نازی از بغل آیناز اومد بیرون و آیناز اشکاشو پاک کرد.
آیناز؛ "بسه دیگه گریه نکن "
نازی؛ "دیدین؟ زندگیه من رو بردن زندان بعد بابا جون نشسته بود داشت ناهار میخورد"
ایمان؛ "وای اره درسته کلا با دایی مشکل داره ولی فکر نمیکردم دیگه در این حد باشه"
آیناز؛ "بیچاره دایی حامد"
دوباره نازی گریش گرفت.
ایمان؛ "نمیتونی دهنت رو ببندی نه؟ "
آیناز؛ "چیزی نگفتم که، فقط گفتم دایی حامد"
گریه نازی شدت گرفت.
ایمان؛ "لال بمیری آیناز"