˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ #پارت_۲۴ حامد اول رفتم سمت مونا که زد زیر گریه. حامد؛ "گریه نکن دورت بگردم ن
اینم یه پارت اشک درار برای اونایی که بیدارن🥲😂✨
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۲۵
حامد
وقتی من رو سوار ماشین کردن چشمام رو بستن ولی اخه مگه برای رفتن به آگاهی چشم کسی رو میبندن؟ نمیدونم واقعا گیج بودم حالم اصلا خوب نبود، انقدر حالم بد بود که زمان از دستم در رفت و رسیدیم و پیادم کردن دو نفر دستام رو گرفته بودن و داشتن من رو میبردن به یه جا رسیدیم دستبند رو باز کردن و دستام رو از پشت بستن و بعدم من رو روی یه صندلی نشوندن و بستنم، چشمام رو باز کردن دیدم پدرام رو به رومه...بله همه چیز صحنه سازی بوده.
حامد؛ "تو عجب آدم آشغالی هستیییی فقط میخواستی جلوی زن و بچم خار و خفیفم کنییییییی لعنت بهتتتتت"
پدرام؛ "یکم یواش تر گلوت اذیت میشه چون حالا حالا ها پیش ما هستی و اینجا هم که میبینی همش خاک و خلِ یعنی آبی نداریم که بهت بدیم"
حامد؛ "بزار برم تروخدا ولم کن "
پدرام؛ "نچ کار دارم باهات اگرم ولت کنم میرم سراغ خانوادت، مجید اها راستی مجیدم فامیلته؟ من فکر میکردم فقط رفیقته تازه اونم سر کار"
حامد؛ "به تو هیچ ربطی نداره که مجید چیکاره منه عوضیییی"
اومد سمتو چونم رو با دستاش محکم فشار داد.
پدرام؛ "ببین این اخطار اول و آخرمه پس خوب گوش کن، بار دیگه اینجوری با من حرف بزنی خون خودت که نه خون مجیدت رو میریزم شنیدم روش خیلی حساسی درسته؟ بس دهنتو ببنددد"
دستشو از روی چونم برداشت و رفت، مجید مجید مجید کجایی؟ با اینکه یک ساعته ازت جدا شدم ولی دلم برات تنگ شده اما خب دلم نمیخواد بیای اینجا مثل من گرفتار بشی.
مجید
اوضاع خوب نبود همه حالمون بد بود.
مونا؛ "قضیه قتل چیه مجید؟ "
مجید؛ "قتل چیه خواهر من حامد بیچاره یه نفر رو عمل کرد وسط عمل سکته قلبی کرد مرد"
حانیه؛ "خب اینکه قتل نیست چرا بردنش؟ "
مجید؛ "نمیدونم، تو که از قانون سردرمیاری یه چیزی بگو"
حمید؛ "باید بریم آگاهی ببینیم چه خبره"
مجید؛ "بریم "
نازی از اتاقش اومد بیرون.
نازی؛ "منم میام"
حمید؛ "نمیشه ما میریم خبری شد میایم میگیم"
نازی؛ "عمو لطفا، منم باهاتون میام"
مجید؛ "چرا لج میکنی میگیم نمیشه من و حمید میریم برمیگردیم"
نازی؛ "دایی..."
این اخلاق نازی دقیقا مثل حامد بود خیلی لجباز بود منم حالم بد بود عصبی شدم داد زدم.
مجید؛ "میگم نمیشهههه حرف گوش بدهههههه"
کتم رو برداشت با حمید از خونه رفتیم بیرون.
ایمان
از داد بابا همه شوکه بودیم البته حقم داشت رفیقش، یک تیکه از وجودش رو برده بودن و سرنوشتش نامعلوم بود ولی خب نازیم گناه داشت چون به دایی خیلی وابسته بود، نازی بعد از اینکه بابا رفت آروم رفت توی اتاقش و در رو قفل کرد منم بلند شدم رفتم سمت در و در زدم.
ایمان؛ "نازی نازی باز کن در رو، منم ایمان باز کن لطفا"
در باز شد رفتم داخل دیدم نازی نشست روی تختش منم رفتم کنارش نشستم، انقدر گریه کرده بود که چشماش قرمز بود.
ایمان؛ "نازی بسه گریه نکن خودت رو توی آینه دیدی؟ چشمات شده کاسه خون"
نازی؛ "به درک اصلا کاشکی کور میشدم و این اتفاقات رو نمیدیدم"
ایمان؛ "دور از جون عزیزم، ببین تو الان اینجوری کنی دایی هم ناراحت میشه"
دوباره زد زیره گریه.
نازی؛ "الهی بمیرم برای بابام"
ایمان؛ "من این رو نگفتم که گریه کنی نازنین بسه گریه نکن دیگه چشمات ضعیف میشه"
آیناز اومد توی اتاق و درم بست، اومد روی صندلی رو به رومون نشست.
نازی پرید بغل آیناز و شروع کرد به گریه، من که آیناز رو به روم بود و نازی پشتش به من به آیناز اشاره دادم و زیر لب پچ زدم.
ایمان؛ "میمردی الان نمیومدی، تازه گریش بند اومده بود"
آیناز؛ "خفه "
نازی از بغل آیناز اومد بیرون و آیناز اشکاشو پاک کرد.
آیناز؛ "بسه دیگه گریه نکن "
نازی؛ "دیدین؟ زندگیه من رو بردن زندان بعد بابا جون نشسته بود داشت ناهار میخورد"
ایمان؛ "وای اره درسته کلا با دایی مشکل داره ولی فکر نمیکردم دیگه در این حد باشه"
آیناز؛ "بیچاره دایی حامد"
دوباره نازی گریش گرفت.
ایمان؛ "نمیتونی دهنت رو ببندی نه؟ "
آیناز؛ "چیزی نگفتم که، فقط گفتم دایی حامد"
گریه نازی شدت گرفت.
ایمان؛ "لال بمیری آیناز"
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ #پارت_۲۵ حامد وقتی من رو سوار ماشین کردن چشمام رو بستن ولی اخه مگه برای رفتن
ببخشید دیگه آخرش یکم تلخ و طنز قاطی شد😂😂
نام و نام خانوادگی:پدرام گنجی
سن:۴۳
شغل:مغازه دار
پدر و مادر:فوت شده
خواهر/برادر:پیمان گنجی، پژمان گنجی«فوت شده»
وضعیت تاهل:مجرد
#میلاد_کی_مرام🤍
#شخصیت_رمان