#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۲۵
حامد
وقتی من رو سوار ماشین کردن چشمام رو بستن ولی اخه مگه برای رفتن به آگاهی چشم کسی رو میبندن؟ نمیدونم واقعا گیج بودم حالم اصلا خوب نبود، انقدر حالم بد بود که زمان از دستم در رفت و رسیدیم و پیادم کردن دو نفر دستام رو گرفته بودن و داشتن من رو میبردن به یه جا رسیدیم دستبند رو باز کردن و دستام رو از پشت بستن و بعدم من رو روی یه صندلی نشوندن و بستنم، چشمام رو باز کردن دیدم پدرام رو به رومه...بله همه چیز صحنه سازی بوده.
حامد؛ "تو عجب آدم آشغالی هستیییی فقط میخواستی جلوی زن و بچم خار و خفیفم کنییییییی لعنت بهتتتتت"
پدرام؛ "یکم یواش تر گلوت اذیت میشه چون حالا حالا ها پیش ما هستی و اینجا هم که میبینی همش خاک و خلِ یعنی آبی نداریم که بهت بدیم"
حامد؛ "بزار برم تروخدا ولم کن "
پدرام؛ "نچ کار دارم باهات اگرم ولت کنم میرم سراغ خانوادت، مجید اها راستی مجیدم فامیلته؟ من فکر میکردم فقط رفیقته تازه اونم سر کار"
حامد؛ "به تو هیچ ربطی نداره که مجید چیکاره منه عوضیییی"
اومد سمتو چونم رو با دستاش محکم فشار داد.
پدرام؛ "ببین این اخطار اول و آخرمه پس خوب گوش کن، بار دیگه اینجوری با من حرف بزنی خون خودت که نه خون مجیدت رو میریزم شنیدم روش خیلی حساسی درسته؟ بس دهنتو ببنددد"
دستشو از روی چونم برداشت و رفت، مجید مجید مجید کجایی؟ با اینکه یک ساعته ازت جدا شدم ولی دلم برات تنگ شده اما خب دلم نمیخواد بیای اینجا مثل من گرفتار بشی.
مجید
اوضاع خوب نبود همه حالمون بد بود.
مونا؛ "قضیه قتل چیه مجید؟ "
مجید؛ "قتل چیه خواهر من حامد بیچاره یه نفر رو عمل کرد وسط عمل سکته قلبی کرد مرد"
حانیه؛ "خب اینکه قتل نیست چرا بردنش؟ "
مجید؛ "نمیدونم، تو که از قانون سردرمیاری یه چیزی بگو"
حمید؛ "باید بریم آگاهی ببینیم چه خبره"
مجید؛ "بریم "
نازی از اتاقش اومد بیرون.
نازی؛ "منم میام"
حمید؛ "نمیشه ما میریم خبری شد میایم میگیم"
نازی؛ "عمو لطفا، منم باهاتون میام"
مجید؛ "چرا لج میکنی میگیم نمیشه من و حمید میریم برمیگردیم"
نازی؛ "دایی..."
این اخلاق نازی دقیقا مثل حامد بود خیلی لجباز بود منم حالم بد بود عصبی شدم داد زدم.
مجید؛ "میگم نمیشهههه حرف گوش بدهههههه"
کتم رو برداشت با حمید از خونه رفتیم بیرون.
ایمان
از داد بابا همه شوکه بودیم البته حقم داشت رفیقش، یک تیکه از وجودش رو برده بودن و سرنوشتش نامعلوم بود ولی خب نازیم گناه داشت چون به دایی خیلی وابسته بود، نازی بعد از اینکه بابا رفت آروم رفت توی اتاقش و در رو قفل کرد منم بلند شدم رفتم سمت در و در زدم.
ایمان؛ "نازی نازی باز کن در رو، منم ایمان باز کن لطفا"
در باز شد رفتم داخل دیدم نازی نشست روی تختش منم رفتم کنارش نشستم، انقدر گریه کرده بود که چشماش قرمز بود.
ایمان؛ "نازی بسه گریه نکن خودت رو توی آینه دیدی؟ چشمات شده کاسه خون"
نازی؛ "به درک اصلا کاشکی کور میشدم و این اتفاقات رو نمیدیدم"
ایمان؛ "دور از جون عزیزم، ببین تو الان اینجوری کنی دایی هم ناراحت میشه"
دوباره زد زیره گریه.
نازی؛ "الهی بمیرم برای بابام"
ایمان؛ "من این رو نگفتم که گریه کنی نازنین بسه گریه نکن دیگه چشمات ضعیف میشه"
آیناز اومد توی اتاق و درم بست، اومد روی صندلی رو به رومون نشست.
نازی پرید بغل آیناز و شروع کرد به گریه، من که آیناز رو به روم بود و نازی پشتش به من به آیناز اشاره دادم و زیر لب پچ زدم.
ایمان؛ "میمردی الان نمیومدی، تازه گریش بند اومده بود"
آیناز؛ "خفه "
نازی از بغل آیناز اومد بیرون و آیناز اشکاشو پاک کرد.
آیناز؛ "بسه دیگه گریه نکن "
نازی؛ "دیدین؟ زندگیه من رو بردن زندان بعد بابا جون نشسته بود داشت ناهار میخورد"
ایمان؛ "وای اره درسته کلا با دایی مشکل داره ولی فکر نمیکردم دیگه در این حد باشه"
آیناز؛ "بیچاره دایی حامد"
دوباره نازی گریش گرفت.
ایمان؛ "نمیتونی دهنت رو ببندی نه؟ "
آیناز؛ "چیزی نگفتم که، فقط گفتم دایی حامد"
گریه نازی شدت گرفت.
ایمان؛ "لال بمیری آیناز"
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ #پارت_۲۵ حامد وقتی من رو سوار ماشین کردن چشمام رو بستن ولی اخه مگه برای رفتن
ببخشید دیگه آخرش یکم تلخ و طنز قاطی شد😂😂
نام و نام خانوادگی:پدرام گنجی
سن:۴۳
شغل:مغازه دار
پدر و مادر:فوت شده
خواهر/برادر:پیمان گنجی، پژمان گنجی«فوت شده»
وضعیت تاهل:مجرد
#میلاد_کی_مرام🤍
#شخصیت_رمان
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۲۶
مجید
با ماشین حمید رفتیم اداره آگاهی، رسیدیم تلفن هامون رو تحویل دادیم و رفتیم داخل، صدامون کردن و رفتیم داخل اتاق جناب سرهنگ.
آرمان؛ "به سلام آقای حاتمی چطورین؟ "
حمید؛ "سلام آقای ابتکار ما که خوب نیستیم شما چطورین؟ "
آرمان؛ "ما هم بد نیستیم، اتفاقی افتاده؟ "
نشستیم.
حمید؛ "ایشون شوهر خواهرم هستن مجید، مجید کیانی"
مجید؛ "سلام خوشبختم "
آرمان؛ " سلام همچنین"
حمید؛ "راستش جناب سرهنگ برادرم رو به جرمِ...قتل، چند دقیقه پیش اوردن اینجا"
آرمان؛ "برادرتون؟ "
حمید؛ "بله حامد، حامد حاتمی"
آرمان؛ "ولی ما امروز کسی رو با این مشخصات دستگیر نکردیم"
مجید؛ "یعنی چی مگه میشه؟ چند تا از مامور های خودتون اومدن دم در خونه داداشم رو بردن"
آرمان؛ "شاید مامور قلابی بودن"
حمید؛ "واییی...یعنی ممکنه کار خوده پدرام باشه"
آرمان؛ "پدرام؟ "
کل ماجرا رو برای جناب سرهنگ تعریف کردم.
آرمان؛ "شما حکم جلبشون رو دیدین؟"
حمید؛ "نه"
آرمان؛ "اشتباه کارتون همینجاست، شما باید ازشون میخواستید حکم دستگیریه آقا حامد رو بهتون نشون بدن البته که ممکن بود یک حکم جعلی بهتون نشون بدن و بازم آقا حامد رو میبردن"
مجید؛ "ا..الان من چه خاکی تو سرم بریزم؟"
آرمان؛ "نگران نباشید من یک پرونده باز میکنم برای آقای حاتمی که دنبال اون آقا...اسمشون چی بود؟ "
مجید؛ "پدرام ولی فامیلش رو نمیدونم، ولی میتونم از رئیس بیمارستان بپرسم"
بلند شدم از اتاق رفتم بیرون و به آرش زنگ زدم بعد از چند ثانیه جواب داد.
مجید؛ "سلام آقای راد "
آرش؛ "سلام بفرمایید؟ "
مجید؛ "میخواستم بپرسم فامیل پیمان همون بیماری که حامد عملش کرد چی بود؟"
آرش؛ "گنجی، میتونم بپرسم برای چی؟"
مجید؛ "بعدا میگم فعلا کار دارم ممنون خدافظ "
گوشی رو قطع کردم و رفتم داخل اتاق.
مجید؛ "گنجی، فامیلش گنجیه"
آرمان؛ "خیله خب، پس منتظر خبر ما باشید "
مجید؛ "چقدر طول میکشه؟ "
آرمان؛ "واقعا مشخص نیست شاید یک هفته شایدم یک ماه یا حتی یک سال"
مجید؛ "نهههه تروخدا زود پیداش کنید من بدون حامد دووم نمیارم"
آرمان؛ "نگران نباشید ما تلاشمون رو میکنیم که زودتر پیداشون کنیم"
حمید؛ "خیلی ممنون خدانگهدار"
آرمان؛ "خدافظ"
خدافظی کردیم و از اتاق رفتیم بیرون.
مجید؛ "حمید من بدون حامد چیکار کنم؟"
حمید؛ "داداش نگران نباش، پیدا میشه"
رفتیم سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه حامد، رفتیم داخل فقط مونا و حانیه تو پذیرایی بودن تازه یادم اومد که سر نازی داد زدم، چرا با عزیز حامد اینجوری کردم؟ مونا و حانیه اومدن سمتمون.
مونا؛ "چیشد داداش؟ حامدم آزاد میشه؟"
حانیه؛ "مجید داداشم"
مجید؛ "حمید بهشون بگو من برم پیش نازی"
حمید همه چیز رو بهشون گفت و مونا و حانیه شروع کردن با صدای بلند گریه کردن منم داشتم میرفتم سمت اتاق نازی که ایمان و آیناز و نازی اومدن بیرون، نازی تا من رو دید سرشو انداخت پایین و دوباره رفت توی اتاقش درم بست.
ایمان؛ "چیشده بابا چرا دارن گریه میکنن؟ بلایی سر دایی افتاده؟"
مجید؛ "برید پیشه دایی حمید بهتون میگه"
اونا رفتن منم در اتاق نازی رو زدم و با بله ای که گفت وارد شدم، نشسته بود روی تخت و پتو رو سرش بود منم رفتم کنارش نشستم پتو رو از روی سرش کشیدم پایین چشماش و دماغش از گریه قرمز شده بود.
نازی؛ "د..دایی ب..بابام"
مجید؛ "بابات حالش خوبه "
نازی؛ "دیدیش؟ "
مجید؛ "ا..اره دیدمش چند روز دیگه آزاد میشه نگران نباش"
نازی؛ "چند روز دیگه؟ "
مجید؛ "دو سه روز دیگه، اگرم بیاد و ببینه دخترش این شکلی شده خیلی ناراحت میشه"
نازی؛ "نه نه من دیگه گریه نمیکنم تا بیاد نمیزارم ناراحت بشه"
بغلش کردم.
مجید؛ "ببخشید دایی، ببخشید سرت داد زدم"
فهمیدم داره باز گریه میکنه.
مجید؛ "مگه قرار نشد گریه نکنی؟ "
از بغلم اومد بیرون و دراز کشید و سرش رو گذاشت روی پام.
نازی؛ "دایی من که میدونم الکی گفتی بابا دو سه روز دیگه میاد ولی میشه تا وقتی میاد پیشم باشی؟ "
مجید؛ "باشه قربونت برم ولی چرا؟ "
نازی؛ "چون من رو یاد بابا حامد میندازی"
و دوباره گریه کرد و منم اشکاش رو پاک کردم.
مجید؛ "میدونستی تو هم من رو یاد حامد میندازی؟ "
نازی؛ "من؟ "
مجید؛ "اره، وقتی لج کردی گفتی منم میخوام بیام یاد حامد افتادم"
نازی؛ "دلم براش تنگ شده"
مجید؛ "منم همینطور"