eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
89 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
خب اول ناشناس رو چک کنیم بعد بریم سراغ پارت جدید✨
۱:افرین که اسمتو گفتی😂🤍 ۲:خودمم دلم برای حامد سوخت 😂 🥺❤️
۱:اگه از پارت خوب منظورت اینه که اتفاق خوبی داخلش بیوفته که فعلا همین پارتی موجود نیست 😂🙏🏻 ۲:من متولد ۸۹ هستم با افتخار دهه هشتادی هستم(نگید دهه نودی محسوب میشی من هشتادیممم😂)
همیننن؟؟ پارت نمیخواید؟؟ اگه میخواید چرا ناشناس خالیه؟؟
۱:سلام مرسی تو خوبی؟ خرمشهر زندگی میکنم🤍 ۲:باشههههههه😂 ۳:قسم نده میزارممم😂😂
حامد وقتی من رو سوار ماشین کردن چشمام رو بستن ولی اخه مگه برای رفتن به آگاهی چشم کسی رو میبندن؟ نمیدونم واقعا گیج بودم حالم اصلا خوب نبود، انقدر حالم بد بود که زمان از دستم در رفت و رسیدیم و پیادم کردن دو نفر دستام رو گرفته بودن و داشتن من رو میبردن به یه جا رسیدیم دستبند رو باز کردن و دستام رو از پشت بستن و بعدم من رو روی یه صندلی نشوندن و بستنم، چشمام رو باز کردن دیدم پدرام رو به رومه...بله همه چیز صحنه سازی بوده. حامد؛ "تو عجب آدم آشغالی هستیییی فقط میخواستی جلوی زن و بچم خار و خفیفم کنییییییی لعنت بهتتتتت" پدرام؛ "یکم یواش تر گلوت اذیت میشه چون حالا حالا ها پیش ما هستی و اینجا هم که میبینی همش خاک و خلِ یعنی آبی نداریم که بهت بدیم" حامد؛ "بزار برم تروخدا ولم کن " پدرام؛ "نچ کار دارم باهات اگرم ولت کنم میرم سراغ خانوادت، مجید اها راستی مجیدم فامیلته؟ من فکر میکردم فقط رفیقته تازه اونم سر کار" حامد؛ "به تو هیچ ربطی نداره که مجید چیکاره منه عوضیییی" اومد سمتو چونم رو با دستاش محکم فشار داد. پدرام؛ "ببین این اخطار اول و آخرمه پس خوب گوش کن، بار دیگه اینجوری با من حرف بزنی خون خودت که نه خون مجیدت رو میریزم شنیدم روش خیلی حساسی درسته؟ بس دهنتو ببنددد" دستشو از روی چونم برداشت و رفت، مجید مجید مجید کجایی؟ با اینکه یک ساعته ازت جدا شدم ولی دلم برات تنگ شده اما خب دلم نمیخواد بیای اینجا مثل من گرفتار بشی. مجید اوضاع خوب نبود همه حالمون بد بود. مونا؛ "قضیه قتل چیه مجید؟ " مجید؛ "قتل چیه خواهر من حامد بیچاره یه نفر رو عمل کرد وسط عمل سکته قلبی کرد مرد" حانیه؛ "خب اینکه قتل نیست چرا بردنش؟ " مجید؛ "نمیدونم، تو که از قانون سردرمیاری یه چیزی بگو" حمید؛ "باید بریم آگاهی ببینیم چه خبره" مجید؛ "بریم " نازی از اتاقش اومد بیرون. نازی؛ "منم میام" حمید؛ "نمیشه ما میریم خبری شد میایم میگیم" نازی؛ "عمو لطفا، منم باهاتون میام" مجید؛ "چرا لج میکنی میگیم نمیشه من و حمید میریم برمیگردیم" نازی؛ "دایی..." این اخلاق نازی دقیقا مثل حامد بود خیلی لجباز بود منم حالم بد بود عصبی شدم داد زدم. مجید؛ "میگم نمیشهههه حرف گوش بدهههههه" کتم رو برداشت با حمید از خونه رفتیم بیرون. ایمان از داد بابا همه شوکه بودیم البته حقم داشت رفیقش، یک تیکه از وجودش رو برده بودن و سرنوشتش نامعلوم بود ولی خب نازیم گناه داشت چون به دایی خیلی وابسته بود، نازی بعد از اینکه بابا رفت آروم رفت توی اتاقش و در رو قفل کرد منم بلند شدم رفتم سمت در و در زدم. ایمان؛ "نازی نازی باز کن در رو، منم ایمان باز کن لطفا" در باز شد رفتم داخل دیدم نازی نشست روی تختش منم رفتم کنارش نشستم، انقدر گریه کرده بود که چشماش قرمز بود. ایمان؛ "نازی بسه گریه نکن خودت رو توی آینه دیدی؟ چشمات شده کاسه خون" نازی؛ "به درک اصلا کاشکی کور میشدم و این اتفاقات رو نمیدیدم" ایمان؛ "دور از جون عزیزم، ببین تو الان اینجوری کنی دایی هم ناراحت میشه" دوباره زد زیره گریه. نازی؛ "الهی بمیرم برای بابام" ایمان؛ "من این رو نگفتم که گریه کنی نازنین بسه گریه نکن دیگه چشمات ضعیف میشه" آیناز اومد توی اتاق و درم بست، اومد روی صندلی رو به رومون نشست. نازی پرید بغل آیناز و شروع کرد به گریه، من که آیناز رو به روم بود و نازی پشتش به من به آیناز اشاره دادم و زیر لب پچ زدم. ایمان؛ "میمردی الان نمیومدی، تازه گریش بند اومده بود" آیناز؛ "خفه " نازی از بغل آیناز اومد بیرون و آیناز اشکاشو پاک کرد. آیناز؛ "بسه دیگه گریه نکن " نازی؛ "دیدین؟ زندگیه من رو بردن زندان بعد بابا جون نشسته بود داشت ناهار میخورد" ایمان؛ "وای اره درسته کلا با دایی مشکل داره ولی فکر نمیکردم دیگه در این حد باشه" آیناز؛ "بیچاره دایی حامد" دوباره نازی گریش گرفت. ایمان؛ "نمیتونی دهنت رو ببندی نه؟ " آیناز؛ "چیزی نگفتم که، فقط گفتم دایی حامد" گریه نازی شدت گرفت. ایمان؛ "لال بمیری آیناز"
نام و نام خانوادگی:پدرام گنجی سن:۴۳ شغل:مغازه دار پدر و مادر:فوت شده خواهر/برادر:پیمان گنجی، پژمان گنجی«فوت شده» وضعیت تاهل:مجرد 🤍
مجید با ماشین حمید رفتیم اداره آگاهی، رسیدیم تلفن هامون رو تحویل دادیم و رفتیم داخل، صدامون کردن و رفتیم داخل اتاق جناب سرهنگ. آرمان؛ "به سلام آقای حاتمی چطورین؟ " حمید؛ "سلام آقای ابتکار ما که خوب نیستیم شما چطورین؟ " آرمان؛ "ما هم بد نیستیم، اتفاقی افتاده؟ " نشستیم. حمید؛ "ایشون شوهر خواهرم هستن مجید، مجید کیانی" مجید؛ "سلام خوشبختم " آرمان؛ " سلام همچنین" حمید؛ "راستش جناب سرهنگ برادرم رو به جرمِ...قتل، چند دقیقه پیش اوردن اینجا" آرمان؛ "برادرتون؟ " حمید؛ "بله حامد، حامد حاتمی" آرمان؛ "ولی ما امروز کسی رو با این مشخصات دستگیر نکردیم" مجید؛ "یعنی چی مگه میشه؟ چند تا از مامور های خودتون اومدن دم در خونه داداشم رو بردن" آرمان؛ "شاید مامور قلابی بودن" حمید؛ "واییی...یعنی ممکنه کار خوده پدرام باشه" آرمان؛ "پدرام؟ " کل ماجرا رو برای جناب سرهنگ تعریف کردم. آرمان؛ "شما حکم جلبشون رو دیدین؟" حمید؛ "نه" آرمان؛ "اشتباه کارتون همینجاست، شما باید ازشون میخواستید حکم دستگیریه آقا حامد رو بهتون نشون بدن البته که ممکن بود یک حکم جعلی بهتون نشون بدن و بازم آقا حامد رو میبردن" مجید؛ "ا..الان من چه خاکی تو سرم بریزم؟" آرمان؛ "نگران نباشید من یک پرونده باز میکنم برای آقای حاتمی که دنبال اون آقا...اسمشون چی بود؟ " مجید؛ "پدرام ولی فامیلش رو نمیدونم، ولی میتونم از رئیس بیمارستان بپرسم" بلند شدم از اتاق رفتم بیرون و به آرش زنگ زدم بعد از چند ثانیه جواب داد. مجید؛ "سلام آقای راد " آرش؛ "سلام بفرمایید؟ " مجید؛ "میخواستم بپرسم فامیل پیمان همون بیماری که حامد عملش کرد چی بود؟" آرش؛ "گنجی، میتونم بپرسم برای چی؟" مجید؛ "بعدا میگم فعلا کار دارم ممنون خدافظ " گوشی رو قطع کردم و رفتم داخل اتاق. مجید؛ "گنجی، فامیلش گنجیه" آرمان؛ "خیله خب، پس منتظر خبر ما باشید " مجید؛ "چقدر طول میکشه؟ " آرمان؛ "واقعا مشخص نیست شاید یک هفته شایدم یک ماه یا حتی یک سال" مجید؛ "نهههه تروخدا زود پیداش کنید من بدون حامد دووم نمیارم" آرمان؛ "نگران نباشید ما تلاشمون رو میکنیم که زودتر پیداشون کنیم" حمید؛ "خیلی ممنون خدانگهدار" آرمان؛ "خدافظ" خدافظی کردیم و از اتاق رفتیم بیرون. مجید؛ "حمید من بدون حامد چیکار کنم؟" حمید؛ "داداش نگران نباش، پیدا میشه" رفتیم سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه حامد، رفتیم داخل فقط مونا و حانیه تو پذیرایی بودن تازه یادم اومد که سر نازی داد زدم، چرا با عزیز حامد اینجوری کردم؟ مونا و حانیه اومدن سمتمون. مونا؛ "چیشد داداش؟ حامدم آزاد میشه؟" حانیه؛ "مجید داداشم" مجید؛ "حمید بهشون بگو من برم پیش نازی" حمید همه چیز رو بهشون گفت و مونا و حانیه شروع کردن با صدای بلند گریه کردن منم داشتم میرفتم سمت اتاق نازی که ایمان و آیناز و نازی اومدن بیرون، نازی تا من رو دید سرشو انداخت پایین و دوباره رفت توی اتاقش درم بست. ایمان؛ "چیشده بابا چرا دارن گریه میکنن؟ بلایی سر دایی افتاده؟" مجید؛ "برید پیشه دایی حمید بهتون میگه" اونا رفتن منم در اتاق نازی رو زدم و با بله ای که گفت وارد شدم، نشسته بود روی تخت و پتو رو سرش بود منم رفتم کنارش نشستم پتو رو از روی سرش کشیدم پایین چشماش و دماغش از گریه قرمز شده بود. نازی؛ "د..دایی ب..بابام" مجید؛ "بابات حالش خوبه " نازی؛ "دیدیش؟ " مجید؛ "ا..اره دیدمش چند روز دیگه آزاد میشه نگران نباش" نازی؛ "چند روز دیگه؟ " مجید؛ "دو سه روز دیگه، اگرم بیاد و ببینه دخترش این شکلی شده خیلی ناراحت میشه" نازی؛ "نه نه من دیگه گریه نمیکنم تا بیاد نمیزارم ناراحت بشه" بغلش کردم. مجید؛ "ببخشید دایی، ببخشید سرت داد زدم" فهمیدم داره باز گریه میکنه. مجید؛ "مگه قرار نشد گریه نکنی؟ " از بغلم اومد بیرون و دراز کشید و سرش رو گذاشت روی پام. نازی؛ "دایی من که میدونم الکی گفتی بابا دو سه روز دیگه میاد ولی میشه تا وقتی میاد پیشم باشی؟ " مجید؛ "باشه قربونت برم ولی چرا؟ " نازی؛ "چون من رو یاد بابا حامد میندازی" و دوباره گریه کرد و منم اشکاش رو پاک کردم. مجید؛ "میدونستی تو هم من رو یاد حامد میندازی؟ " نازی؛ "من؟ " مجید؛ "اره، وقتی لج کردی گفتی منم میخوام بیام یاد حامد افتادم" نازی؛ "دلم براش تنگ شده" مجید؛ "منم همینطور"
نازی؛ "دایی " مجید؛ "جانم؟" نازی؛ "بابا واقعا کسی رو کشته؟ " مجید؛ "نه عزیزدلم" نازی؛ "پس اینا چی میگفتن؟ " مجید همه چیز رو براش گفتم ولی قضیه اینکه حامد بازداشتگاه نیست رو نگفتم چون بهتر بود که ندونه، نازی چیزی نگفت احساس کردم جایی که سرش رو گذاشته خیس شده فهمیدم که داره گریه میکنه ولی این بار جلوش رو نگرفتم و موهاش رو نوازش کردم، بعد از چند دقیقه نفس هاش منظم شد نگاهش کردم دیدم خوابیده آروم بلند شدم و سرش رو گذاشتم روی بالش پتو رو روش انداختم چراغا رو خاموش کردم و رفتم بیرون در رو هم بستم، همه نشسته بودن منم رفتم نشستم پیش ایمان. ایمان؛ "نازی خوبه؟ " مجید؛ "نه خیلی " ایمان؛ "چرا نیومد؟" مجید؛ "خوابید" از سر جام بلند شدم. مجید؛ "حانیه، ایمان آیناز پاشید بریم دیگه" همه بلند شدن. مونا؛ "میموندین داداش" حانیه؛ "نه مونا بریم تو هم خسته ای" مونا؛ "ببخشید عیدتونم خراب شد " حانیه؛ "این چه حرفیه ما همه یه خانواده ایم یکیمون حالش بد بشه بقیه هم حالشون بد میشه" مجید؛ "فقط مونا حواست باشه من به نازی نگفتم حامد نرفته بازداشتگاه چون زیاد حالش خوب نبود بهتر بود نفهمه الانم خوابه" مونا؛ "دستت درد نکنه داداش ببخشید امروز هم تو هم حمید تو زحمت افتادین" حمید؛ "زحمت چیه زن داداش من واسه داداشم هر کاری میکنم" مجید؛ "خیله خب کاری با من نداری؟ " مونا؛ "نه مراقب خودتون باشید" مجید؛ "تو هم مراقب خودت و نازی باش راستی یه چیزی هم بخور رنگت پریده" مونا؛ "اگه از گلوم پایین رفت" حمید؛ "منم برم دیگه کاری ندارین؟" مونا؛ "نه فقط صبر کن یکم برات غذا بزارم ببری اخه هیچی نخوردی" حمید؛ "ممنون" مونا واسه حمید یکم غذا گذاشت توی قابلمه و داد بهش، با هم دیگه خدافظی کردیم و رفتیم. مونا وقتی رفتن رفتم نشستم روی میز ناهار خوری هنوز روی میز بشقاب و قاشق و چنگال و دیس برنج بود، یه قاشق برنج برداشتم و بردم نزدیک دهنم به صندلیه رو به روم خیره شدم جایی بود که حامد چند ساعت پیش نشسته بود اشک تو چشمام جمع شد قاشق رو آروم اوردم و پایین و گذاشتم رو بشقاب یعنی الان حامد کجاست؟گرسنشه؟ تشنشه؟ جاییش درد نمیکنه؟ حالش خوبه؟ جواب تمام این سوال ها یه چیز بود...نمیدونم ، صدایی از پشت سرم شنیدم برگشتم دیدم نازی از اتاقش اومد بیرون و داشت چشماش رو میمالید. نازی؛ "دایی اینا رفتن؟ " مونا؛ "اره رفتن" اومد نزدیک و روی صندلی کناریم نشست. مونا؛ "چیزی نمیخوری؟ " نازی؛ "نه گشنم نیست ولی تو یه چیزی بخور مامان رنگ به صورتت نیست" مونا؛ "منم گشنم نیست " دیدم نازی بغض کرده و چونش میلرزه. نازی؛ "مامان...ب..بابا برمیگرده؟ " مونا؛ "اره مامان برمیگرده " یهو پرید بغلم و دوتایی هق هق گریه میکردیم. حامد دور و برم رو دیدم انگار یه خرابه بود، دو نفر با هیکلا های گنده اومدن نزدیکم طناب دورم رو باز کردن و من رو بردن شروع کردم به داد زدن. حامد؛ "کجا میبرینمممممم با شماهاممممم چرا جواب نمیدییننننننن پدراممممممم کدوم گوری اییییییی اینا کیینننننننننن؟؟ " یه جا وایسادن ولی همچنان دستام رو گرفته بودن پدرام اومد رو به رو یه سیلی محکم بهم زد لامصب چقدر دستش سنگین بود، به اون دوتا اشاره داد من رو بردن توی یک اتاق پرتم کردن منم چون دست و پاهام بسته بود نمیتونستم بلند شم. حامد؛ "چیکارم دارین؟ " −؛ "خیلی کارا فقط کافیه زیپو بکشی " یهو اومدن سمتم و شروع کردن به کتک زدنم، تا میخورد زدنم فکر کنم نیم ساعتی زیر دستشون بودم انقدر داد زدم تا بلاخره پدرام از پشت در گفت ولش کنید، ولم کردن و از اتاق رفتن بیرون من و با اون همه درد تنها گذاشتن خداروشکر تنها خوبی ای که کتکشون داشت این بود که طناب های دور دست و پام شل شده بود و تونشستم بازشون کنم، از دماغ و دهنم داشت خون میومد با آستین لباسم پاکشون کردم داشتم از تشنگی میمردم ولی کاری نمیتونستم بکنم خدایا خودت کمکم کن.
نام و نام خانوادگی: آرمان ابتکار سن:۵۰ شغل:پلیس 🤍