˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ #پارت_۲۵ حامد وقتی من رو سوار ماشین کردن چشمام رو بستن ولی اخه مگه برای رفتن
ببخشید دیگه آخرش یکم تلخ و طنز قاطی شد😂😂
نام و نام خانوادگی:پدرام گنجی
سن:۴۳
شغل:مغازه دار
پدر و مادر:فوت شده
خواهر/برادر:پیمان گنجی، پژمان گنجی«فوت شده»
وضعیت تاهل:مجرد
#میلاد_کی_مرام🤍
#شخصیت_رمان
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۲۶
مجید
با ماشین حمید رفتیم اداره آگاهی، رسیدیم تلفن هامون رو تحویل دادیم و رفتیم داخل، صدامون کردن و رفتیم داخل اتاق جناب سرهنگ.
آرمان؛ "به سلام آقای حاتمی چطورین؟ "
حمید؛ "سلام آقای ابتکار ما که خوب نیستیم شما چطورین؟ "
آرمان؛ "ما هم بد نیستیم، اتفاقی افتاده؟ "
نشستیم.
حمید؛ "ایشون شوهر خواهرم هستن مجید، مجید کیانی"
مجید؛ "سلام خوشبختم "
آرمان؛ " سلام همچنین"
حمید؛ "راستش جناب سرهنگ برادرم رو به جرمِ...قتل، چند دقیقه پیش اوردن اینجا"
آرمان؛ "برادرتون؟ "
حمید؛ "بله حامد، حامد حاتمی"
آرمان؛ "ولی ما امروز کسی رو با این مشخصات دستگیر نکردیم"
مجید؛ "یعنی چی مگه میشه؟ چند تا از مامور های خودتون اومدن دم در خونه داداشم رو بردن"
آرمان؛ "شاید مامور قلابی بودن"
حمید؛ "واییی...یعنی ممکنه کار خوده پدرام باشه"
آرمان؛ "پدرام؟ "
کل ماجرا رو برای جناب سرهنگ تعریف کردم.
آرمان؛ "شما حکم جلبشون رو دیدین؟"
حمید؛ "نه"
آرمان؛ "اشتباه کارتون همینجاست، شما باید ازشون میخواستید حکم دستگیریه آقا حامد رو بهتون نشون بدن البته که ممکن بود یک حکم جعلی بهتون نشون بدن و بازم آقا حامد رو میبردن"
مجید؛ "ا..الان من چه خاکی تو سرم بریزم؟"
آرمان؛ "نگران نباشید من یک پرونده باز میکنم برای آقای حاتمی که دنبال اون آقا...اسمشون چی بود؟ "
مجید؛ "پدرام ولی فامیلش رو نمیدونم، ولی میتونم از رئیس بیمارستان بپرسم"
بلند شدم از اتاق رفتم بیرون و به آرش زنگ زدم بعد از چند ثانیه جواب داد.
مجید؛ "سلام آقای راد "
آرش؛ "سلام بفرمایید؟ "
مجید؛ "میخواستم بپرسم فامیل پیمان همون بیماری که حامد عملش کرد چی بود؟"
آرش؛ "گنجی، میتونم بپرسم برای چی؟"
مجید؛ "بعدا میگم فعلا کار دارم ممنون خدافظ "
گوشی رو قطع کردم و رفتم داخل اتاق.
مجید؛ "گنجی، فامیلش گنجیه"
آرمان؛ "خیله خب، پس منتظر خبر ما باشید "
مجید؛ "چقدر طول میکشه؟ "
آرمان؛ "واقعا مشخص نیست شاید یک هفته شایدم یک ماه یا حتی یک سال"
مجید؛ "نهههه تروخدا زود پیداش کنید من بدون حامد دووم نمیارم"
آرمان؛ "نگران نباشید ما تلاشمون رو میکنیم که زودتر پیداشون کنیم"
حمید؛ "خیلی ممنون خدانگهدار"
آرمان؛ "خدافظ"
خدافظی کردیم و از اتاق رفتیم بیرون.
مجید؛ "حمید من بدون حامد چیکار کنم؟"
حمید؛ "داداش نگران نباش، پیدا میشه"
رفتیم سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه حامد، رفتیم داخل فقط مونا و حانیه تو پذیرایی بودن تازه یادم اومد که سر نازی داد زدم، چرا با عزیز حامد اینجوری کردم؟ مونا و حانیه اومدن سمتمون.
مونا؛ "چیشد داداش؟ حامدم آزاد میشه؟"
حانیه؛ "مجید داداشم"
مجید؛ "حمید بهشون بگو من برم پیش نازی"
حمید همه چیز رو بهشون گفت و مونا و حانیه شروع کردن با صدای بلند گریه کردن منم داشتم میرفتم سمت اتاق نازی که ایمان و آیناز و نازی اومدن بیرون، نازی تا من رو دید سرشو انداخت پایین و دوباره رفت توی اتاقش درم بست.
ایمان؛ "چیشده بابا چرا دارن گریه میکنن؟ بلایی سر دایی افتاده؟"
مجید؛ "برید پیشه دایی حمید بهتون میگه"
اونا رفتن منم در اتاق نازی رو زدم و با بله ای که گفت وارد شدم، نشسته بود روی تخت و پتو رو سرش بود منم رفتم کنارش نشستم پتو رو از روی سرش کشیدم پایین چشماش و دماغش از گریه قرمز شده بود.
نازی؛ "د..دایی ب..بابام"
مجید؛ "بابات حالش خوبه "
نازی؛ "دیدیش؟ "
مجید؛ "ا..اره دیدمش چند روز دیگه آزاد میشه نگران نباش"
نازی؛ "چند روز دیگه؟ "
مجید؛ "دو سه روز دیگه، اگرم بیاد و ببینه دخترش این شکلی شده خیلی ناراحت میشه"
نازی؛ "نه نه من دیگه گریه نمیکنم تا بیاد نمیزارم ناراحت بشه"
بغلش کردم.
مجید؛ "ببخشید دایی، ببخشید سرت داد زدم"
فهمیدم داره باز گریه میکنه.
مجید؛ "مگه قرار نشد گریه نکنی؟ "
از بغلم اومد بیرون و دراز کشید و سرش رو گذاشت روی پام.
نازی؛ "دایی من که میدونم الکی گفتی بابا دو سه روز دیگه میاد ولی میشه تا وقتی میاد پیشم باشی؟ "
مجید؛ "باشه قربونت برم ولی چرا؟ "
نازی؛ "چون من رو یاد بابا حامد میندازی"
و دوباره گریه کرد و منم اشکاش رو پاک کردم.
مجید؛ "میدونستی تو هم من رو یاد حامد میندازی؟ "
نازی؛ "من؟ "
مجید؛ "اره، وقتی لج کردی گفتی منم میخوام بیام یاد حامد افتادم"
نازی؛ "دلم براش تنگ شده"
مجید؛ "منم همینطور"
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۲۷
نازی؛ "دایی "
مجید؛ "جانم؟"
نازی؛ "بابا واقعا کسی رو کشته؟ "
مجید؛ "نه عزیزدلم"
نازی؛ "پس اینا چی میگفتن؟ "
مجید
همه چیز رو براش گفتم ولی قضیه اینکه حامد بازداشتگاه نیست رو نگفتم چون بهتر بود که ندونه، نازی چیزی نگفت احساس کردم جایی که سرش رو گذاشته خیس شده فهمیدم که داره گریه میکنه ولی این بار جلوش رو نگرفتم و موهاش رو نوازش کردم، بعد از چند دقیقه نفس هاش منظم شد نگاهش کردم دیدم خوابیده آروم بلند شدم و سرش رو گذاشتم روی بالش پتو رو روش انداختم چراغا رو خاموش کردم و رفتم بیرون در رو هم بستم، همه نشسته بودن منم رفتم نشستم پیش ایمان.
ایمان؛ "نازی خوبه؟ "
مجید؛ "نه خیلی "
ایمان؛ "چرا نیومد؟"
مجید؛ "خوابید"
از سر جام بلند شدم.
مجید؛ "حانیه، ایمان آیناز پاشید بریم دیگه"
همه بلند شدن.
مونا؛ "میموندین داداش"
حانیه؛ "نه مونا بریم تو هم خسته ای"
مونا؛ "ببخشید عیدتونم خراب شد "
حانیه؛ "این چه حرفیه ما همه یه خانواده ایم یکیمون حالش بد بشه بقیه هم حالشون بد میشه"
مجید؛ "فقط مونا حواست باشه من به نازی نگفتم حامد نرفته بازداشتگاه چون زیاد حالش خوب نبود بهتر بود نفهمه الانم خوابه"
مونا؛ "دستت درد نکنه داداش ببخشید امروز هم تو هم حمید تو زحمت افتادین"
حمید؛ "زحمت چیه زن داداش من واسه داداشم هر کاری میکنم"
مجید؛ "خیله خب کاری با من نداری؟ "
مونا؛ "نه مراقب خودتون باشید"
مجید؛ "تو هم مراقب خودت و نازی باش راستی یه چیزی هم بخور رنگت پریده"
مونا؛ "اگه از گلوم پایین رفت"
حمید؛ "منم برم دیگه کاری ندارین؟"
مونا؛ "نه فقط صبر کن یکم برات غذا بزارم ببری اخه هیچی نخوردی"
حمید؛ "ممنون"
مونا واسه حمید یکم غذا گذاشت توی قابلمه و داد بهش، با هم دیگه خدافظی کردیم و رفتیم.
مونا
وقتی رفتن رفتم نشستم روی میز ناهار خوری هنوز روی میز بشقاب و قاشق و چنگال و دیس برنج بود، یه قاشق برنج برداشتم و بردم نزدیک دهنم به صندلیه رو به روم خیره شدم جایی بود که حامد چند ساعت پیش نشسته بود اشک تو چشمام جمع شد قاشق رو آروم اوردم و پایین و گذاشتم رو بشقاب یعنی الان حامد کجاست؟گرسنشه؟ تشنشه؟ جاییش درد نمیکنه؟ حالش خوبه؟ جواب تمام این سوال ها یه چیز بود...نمیدونم ، صدایی از پشت سرم شنیدم برگشتم دیدم نازی از اتاقش اومد بیرون و داشت چشماش رو میمالید.
نازی؛ "دایی اینا رفتن؟ "
مونا؛ "اره رفتن"
اومد نزدیک و روی صندلی کناریم نشست.
مونا؛ "چیزی نمیخوری؟ "
نازی؛ "نه گشنم نیست ولی تو یه چیزی بخور مامان رنگ به صورتت نیست"
مونا؛ "منم گشنم نیست "
دیدم نازی بغض کرده و چونش میلرزه.
نازی؛ "مامان...ب..بابا برمیگرده؟ "
مونا؛ "اره مامان برمیگرده "
یهو پرید بغلم و دوتایی هق هق گریه میکردیم.
حامد
دور و برم رو دیدم انگار یه خرابه بود، دو نفر با هیکلا های گنده اومدن نزدیکم طناب دورم رو باز کردن و من رو بردن شروع کردم به داد زدن.
حامد؛ "کجا میبرینمممممم با شماهاممممم چرا جواب نمیدییننننننن پدراممممممم کدوم گوری اییییییی اینا کیینننننننننن؟؟ "
یه جا وایسادن ولی همچنان دستام رو گرفته بودن پدرام اومد رو به رو یه سیلی محکم بهم زد لامصب چقدر دستش سنگین بود، به اون دوتا اشاره داد من رو بردن توی یک اتاق پرتم کردن منم چون دست و پاهام بسته بود نمیتونستم بلند شم.
حامد؛ "چیکارم دارین؟ "
−؛ "خیلی کارا فقط کافیه زیپو بکشی "
یهو اومدن سمتم و شروع کردن به کتک زدنم، تا میخورد زدنم فکر کنم نیم ساعتی زیر دستشون بودم انقدر داد زدم تا بلاخره پدرام از پشت در گفت ولش کنید، ولم کردن و از اتاق رفتن بیرون من و با اون همه درد تنها گذاشتن خداروشکر تنها خوبی ای که کتکشون داشت این بود که طناب های دور دست و پام شل شده بود و تونشستم بازشون کنم، از دماغ و دهنم داشت خون میومد با آستین لباسم پاکشون کردم داشتم از تشنگی میمردم ولی کاری نمیتونستم بکنم
خدایا خودت کمکم کن.
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۲۸
آرش
وقتی مجید بهم زنگ زد رفتم تو فکر اخه برای چی باید فامیل پیمان رو بپرسه؟ عجیب بود، اشکان از وقتی اومده بود خونه ساکت بود و تو خودش بود.
آرش؛ "نمیخوای چیزی بگی؟ "
اشکان؛ "چی بگم؟ "
آرش؛ "چته؟ از وقتی اومدی تو خودتی"
اشکان؛ "یادته گفتم یه دختر هست تو دانشگاه خیلی دوستش دارم؟ "
آرش؛ "نازنین؟"
اشکان؛ "اره همون، امروز اومدم باهاش حرف بزنم تا بهش گفتم دوستش دارم گفت که ادامه ندم بعدم باباش اومد و رفت"
آرش؛ "عشق به کسی وفا نکرده آقا اشکان بیخیال این دختر شو"
اشکان؛ "نمیشه بابا نمیشه دوستش دارم"
آرش؛ "پس باید تلاش کنی نه اینجوریا باید محکم بری باهاش حرف بزنی"
اشکان؛ "امروز جزوشو گرفتم"
آرش؛ "میگم میخوای من با باباش حرف بزنم؟ "
اشکان؛ "نه زوده "
آرش؛ "هر جور راحتی "
نازی
ساعت ۷ عصر بود از تو اتاقم اومدم بیرون دیدم مامان روی مبل نشسته و بی حس داره به تلویزیون نگاه میکنه منم رفتم کنارش.
نازی؛ "مونا خانم چطوری؟ "
مونا؛ "عالیم"
نازی؛ "غصه نخور دایی گفت زود بابا آزاد میشه"
مونا؛ "آ.آزاد میشه؟ "
نازی؛ "اره دیگه مگه الان بازداشتگاه نیست؟ "
مونا؛ "اهااا آ.آره "
نازی؛ "میگم که نمیشه به عمو بگی یه کاری کنه امشب بابا رو ببینیم؟ "
مونا؛ "آخه الان شبه فکر نکنم بشه"
نازی؛ "حالا تو یه زنگ بزن"
مونا؛ "باشه"
مونا
نمیدونستم چیکار کنم کاشکی مجید بهش میگفت که من توی این مخمصه گیر نمیوفتادم، گوشیمو برداشتم و به جای حمید به مجید زنگ زدم و رفتم توی اتاق.
مونا؛ "الو سلام مجید"
مجید؛ "سلام خوبی؟ "
مونا؛ "نه اصلا خوب نیستم، مجید نازی میخواد حامد رو ببینه"
مجید؛ "یعنی چی؟ چجوری؟ "
مونا؛ "میگه به عمو زنگ بزن یه کاری کنه بتونیم بریم ببینیمش"
مجید؛ "خب الان برو بگو نمیتونه اجازه نمیدن"
مونا؛ "تو که میدونی قبول نمیکنه الانم اومدم تو اتاق مشکوک میشه"
مجید؛ "خب الان چیکار کنیم؟ صبر کن من الان میام "
مونا؛ "باشه بیا خدافظ"
مجید؛ "خدافظ"
از اتاق رفتم بیرون و نشستم کنار نازی.
نازی؛ "چیشد عمو چی گفت؟ چرا رفتی توی اتاق؟ "
مونا؛ "ع.عمو گفت که نمیشه یعنی این ساعت اجازه نمیدن"
نازی؛ "ای بابا، حالا نگفتی چرا رفتی توی اتاق؟ "
مونا؛ "عههه نازی چقدر سوال میپرسی"
نازی؛ "من کلا دو تا دونه سوال پرسیدم چرا ناراحت میشی؟ دیگه چیزی نمیگم"
روش رو اونوری کرد و مشغول دیدن تلویزیون شد.
مونا؛ "داییت داره میاد"
سرش رو برگردوند سمتم.
نازی؛ "مگه الان تو اتاق با عمو حمید صحبت نمیکردی؟ "
مونا؛ "چرا و..ولی بعدش به داییت زنگ زدم"
نازی؛ "اهااا "
زنگ در به صدا در اومد و رفتم در رو باز کردم مجید اومد داخل.
مجید؛ "سلام خوبین؟ "
نازی؛ "سلام دایی نه "
مونا؛ "سلام خودت خوبی؟ "
مجید؛ "تا خبری از حامد نشه نه "
رفتیم نشستیم.
نازی؛ "دایی یه چیزی به مامان بگو "
مجید؛ "چیشده باز؟ "
مونا؛ "گیر داده میخواد حامد رو ببینه به حمید زنگ زدم گفت نمیشه اجازه ملاقات نمیدن"
مجید؛ "اره منم حرف زدم گفت فردا منتقلش میکنن زندان نمیشه دیدش"
نازی؛ "خب اگه فردا بره زندان که راحت میشه دیدش پس به عمو حمید بگید برای فردا وقت ملاقات بگیره"
من و مجید به هم نگاه کردیم دیگه هیچ راهی نداشتیم باید میفهمید.
مونا؛ "مجید بهش بگو من دیگه نمیکشم"
نازی؛ "چی رو بگه؟ دایی جریان چیه؟ چرا نمیزارید من بابام رو ببینم؟ "
بلند شدم رفتم تو آشپز خونه تا چایی بریزم.
مجید
همه چیز رو براش تعریف کردم.
نازی؛ "پس اون مامورا چی؟ همش الکی بود؟ "
مجید؛ "بله کاره پدرام بود"
نازی؛ "الان بابام کجاست؟ "
مجید؛ "نمیدونم فعلا سپردیم به پلیس که پیداش کنن"
نازی؛ "میگم دایی این پدرام چه جور آدمیه میشناسیش؟ یه وقت بلایی سر بابام نیاره؟ بهش آب و غذا میده؟ "
مجید؛ "من فقط یکی دوبار دیدمش اونم امروز کامل نمیشناسمش ولی نمیتونم مطمئن بهت بگم که بلایی سرش نمیاره"
مونا سینی چایی رو اورد و گذاشت روی میز.
مونا؛ "یعنی میگی ممکنه بلایی سر حامد بیاره؟"
مجید؛ "مطمئن نیستم نمیخوامم ته دلتون رو خالی کنم ولی اگه قرار بود کاری باهاش نداشته باشه که اصلا اینجوری نمی بردش"
نازی از جاش بلند شد.
نازی؛ "دایی پاشو بریم دنبالش بگردیم"
مجید؛ "چی میگی نازی؟ پشین اصلا کجا میخوای بری دنبالش بگردی؟"
نازی؛ "نمیدونم فقط میدونم باید بابام رو از دست اون مرتیکه نجات بدیم"
مجید؛ "خیله خب بگیر بشین فردا میریم"
نازی؛ "تا فردا معلوم نیست چقدر بلا سر بابام بیاد"
مونا؛ "وای نازییی بس کن دیگه بشیننن"
نازی نشست، بازم این حرکاتش من رو یاد حامد مینداخت این لج بازیش این نگرانیش و بی قراریش برای حامد، کجایی حامدم؟ میدونی داداش مجیدت دلش برات تنگ شده؟ قول میدم پیدات کنم فقط تو طاقت بیار.