#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۲۸
آرش
وقتی مجید بهم زنگ زد رفتم تو فکر اخه برای چی باید فامیل پیمان رو بپرسه؟ عجیب بود، اشکان از وقتی اومده بود خونه ساکت بود و تو خودش بود.
آرش؛ "نمیخوای چیزی بگی؟ "
اشکان؛ "چی بگم؟ "
آرش؛ "چته؟ از وقتی اومدی تو خودتی"
اشکان؛ "یادته گفتم یه دختر هست تو دانشگاه خیلی دوستش دارم؟ "
آرش؛ "نازنین؟"
اشکان؛ "اره همون، امروز اومدم باهاش حرف بزنم تا بهش گفتم دوستش دارم گفت که ادامه ندم بعدم باباش اومد و رفت"
آرش؛ "عشق به کسی وفا نکرده آقا اشکان بیخیال این دختر شو"
اشکان؛ "نمیشه بابا نمیشه دوستش دارم"
آرش؛ "پس باید تلاش کنی نه اینجوریا باید محکم بری باهاش حرف بزنی"
اشکان؛ "امروز جزوشو گرفتم"
آرش؛ "میگم میخوای من با باباش حرف بزنم؟ "
اشکان؛ "نه زوده "
آرش؛ "هر جور راحتی "
نازی
ساعت ۷ عصر بود از تو اتاقم اومدم بیرون دیدم مامان روی مبل نشسته و بی حس داره به تلویزیون نگاه میکنه منم رفتم کنارش.
نازی؛ "مونا خانم چطوری؟ "
مونا؛ "عالیم"
نازی؛ "غصه نخور دایی گفت زود بابا آزاد میشه"
مونا؛ "آ.آزاد میشه؟ "
نازی؛ "اره دیگه مگه الان بازداشتگاه نیست؟ "
مونا؛ "اهااا آ.آره "
نازی؛ "میگم که نمیشه به عمو بگی یه کاری کنه امشب بابا رو ببینیم؟ "
مونا؛ "آخه الان شبه فکر نکنم بشه"
نازی؛ "حالا تو یه زنگ بزن"
مونا؛ "باشه"
مونا
نمیدونستم چیکار کنم کاشکی مجید بهش میگفت که من توی این مخمصه گیر نمیوفتادم، گوشیمو برداشتم و به جای حمید به مجید زنگ زدم و رفتم توی اتاق.
مونا؛ "الو سلام مجید"
مجید؛ "سلام خوبی؟ "
مونا؛ "نه اصلا خوب نیستم، مجید نازی میخواد حامد رو ببینه"
مجید؛ "یعنی چی؟ چجوری؟ "
مونا؛ "میگه به عمو زنگ بزن یه کاری کنه بتونیم بریم ببینیمش"
مجید؛ "خب الان برو بگو نمیتونه اجازه نمیدن"
مونا؛ "تو که میدونی قبول نمیکنه الانم اومدم تو اتاق مشکوک میشه"
مجید؛ "خب الان چیکار کنیم؟ صبر کن من الان میام "
مونا؛ "باشه بیا خدافظ"
مجید؛ "خدافظ"
از اتاق رفتم بیرون و نشستم کنار نازی.
نازی؛ "چیشد عمو چی گفت؟ چرا رفتی توی اتاق؟ "
مونا؛ "ع.عمو گفت که نمیشه یعنی این ساعت اجازه نمیدن"
نازی؛ "ای بابا، حالا نگفتی چرا رفتی توی اتاق؟ "
مونا؛ "عههه نازی چقدر سوال میپرسی"
نازی؛ "من کلا دو تا دونه سوال پرسیدم چرا ناراحت میشی؟ دیگه چیزی نمیگم"
روش رو اونوری کرد و مشغول دیدن تلویزیون شد.
مونا؛ "داییت داره میاد"
سرش رو برگردوند سمتم.
نازی؛ "مگه الان تو اتاق با عمو حمید صحبت نمیکردی؟ "
مونا؛ "چرا و..ولی بعدش به داییت زنگ زدم"
نازی؛ "اهااا "
زنگ در به صدا در اومد و رفتم در رو باز کردم مجید اومد داخل.
مجید؛ "سلام خوبین؟ "
نازی؛ "سلام دایی نه "
مونا؛ "سلام خودت خوبی؟ "
مجید؛ "تا خبری از حامد نشه نه "
رفتیم نشستیم.
نازی؛ "دایی یه چیزی به مامان بگو "
مجید؛ "چیشده باز؟ "
مونا؛ "گیر داده میخواد حامد رو ببینه به حمید زنگ زدم گفت نمیشه اجازه ملاقات نمیدن"
مجید؛ "اره منم حرف زدم گفت فردا منتقلش میکنن زندان نمیشه دیدش"
نازی؛ "خب اگه فردا بره زندان که راحت میشه دیدش پس به عمو حمید بگید برای فردا وقت ملاقات بگیره"
من و مجید به هم نگاه کردیم دیگه هیچ راهی نداشتیم باید میفهمید.
مونا؛ "مجید بهش بگو من دیگه نمیکشم"
نازی؛ "چی رو بگه؟ دایی جریان چیه؟ چرا نمیزارید من بابام رو ببینم؟ "
بلند شدم رفتم تو آشپز خونه تا چایی بریزم.
مجید
همه چیز رو براش تعریف کردم.
نازی؛ "پس اون مامورا چی؟ همش الکی بود؟ "
مجید؛ "بله کاره پدرام بود"
نازی؛ "الان بابام کجاست؟ "
مجید؛ "نمیدونم فعلا سپردیم به پلیس که پیداش کنن"
نازی؛ "میگم دایی این پدرام چه جور آدمیه میشناسیش؟ یه وقت بلایی سر بابام نیاره؟ بهش آب و غذا میده؟ "
مجید؛ "من فقط یکی دوبار دیدمش اونم امروز کامل نمیشناسمش ولی نمیتونم مطمئن بهت بگم که بلایی سرش نمیاره"
مونا سینی چایی رو اورد و گذاشت روی میز.
مونا؛ "یعنی میگی ممکنه بلایی سر حامد بیاره؟"
مجید؛ "مطمئن نیستم نمیخوامم ته دلتون رو خالی کنم ولی اگه قرار بود کاری باهاش نداشته باشه که اصلا اینجوری نمی بردش"
نازی از جاش بلند شد.
نازی؛ "دایی پاشو بریم دنبالش بگردیم"
مجید؛ "چی میگی نازی؟ پشین اصلا کجا میخوای بری دنبالش بگردی؟"
نازی؛ "نمیدونم فقط میدونم باید بابام رو از دست اون مرتیکه نجات بدیم"
مجید؛ "خیله خب بگیر بشین فردا میریم"
نازی؛ "تا فردا معلوم نیست چقدر بلا سر بابام بیاد"
مونا؛ "وای نازییی بس کن دیگه بشیننن"
نازی نشست، بازم این حرکاتش من رو یاد حامد مینداخت این لج بازیش این نگرانیش و بی قراریش برای حامد، کجایی حامدم؟ میدونی داداش مجیدت دلش برات تنگ شده؟ قول میدم پیدات کنم فقط تو طاقت بیار.
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۲۹
حامد
بعد از اینکه کتکم زدن تو همون اتاق موندم کل بدنم درد میکرد به زور خودم رو جمع و جور کردم نشستم و تکیه دادم به دیوار عجیب بود خبری از پدرام نبود،کم کم چشمام روی هم رفت و خوابیدم.
مجید
از سر جام بلند شدم که مونا و نازی هم بلند شدن.
مونا؛ "کجا داداش؟ نشستی"
مجید؛ "نه دیگه باید برم، مونا میخواین وسایلتون رو جمع کنید بیاید پیش ما؟"
مونا؛ "نه داداش راحتیم مزاحمتونم نمیشیم"
مجید؛ "نه بابا مراحمی، خب میخوای حانیه و آیناز رو بیارم اینجا پیشتون باشن؟"
نازی؛ "اره دایی"
مونا؛ "اره بگو بیان من یکم با حانیه حرف بزنم "
مجید؛ "باشه پس فعلا"
مونا؛ "خدافظ"
سوییچ رو برداشت و سوار ماشین شدم رفتم خونه، وقتی رفتم داخل خونه حانیه اومد سمتم.
حانیه؛ "مجید چیشد؟ "
مجید؛ "هیچی بابا مجبور شدم همه چیز رو بهش بگم"
حانیه؛ "وقتی فهمید چیکار کرد؟ "
مجید؛ "گیر داد بریم دنبال حامد"
حانیه؛ "مونا چی؟ "
مجید؛ "اونم حالش خیلی خوب نیست، گفتم تو و آیناز برید پیششون بمونید هم از این حال در بیان هم تنها نباشن"
حانیه؛ "کار خوبی کردی بزار برم به آیناز بگم"
حانیه رفت و چند دقیقه بعد با آیناز و یکم وسایل اومدن، رفتیم سوار ماشین شدیم و رسوندمشون و برگشتم خونه.
حانیه
زنگ در رو زدیم مونا در رو باز کرد و سلام کردیم و رفتیم نشستیم.
مونا؛ "ببخشید بخاطر ما تو زحمت افتادین"
حانیه؛ "بیخیال تروخدا مونا انگار سه ماهه میشناسمش که اینجوری میگه، شام خوردین؟ "
مونا؛ "نه"
حانیه؛ "از صورتاتون مشخصه، از ظهر غذا مونده؟ "
مونا؛ "اره تو یخچاله"
حانیه؛ "من میرم گرمش میکنم که بخوریم"
نازی؛ "من گشنم نیست"
حانیه؛ "بحث نباشه همه میخوریم"
بلند شدم رفتم توی آشپز خونه غذا رو از توی یخچال دراوردم و گذاشتم روی گاز و گرمش کردم بعد از نیم ساعت چهارتا بشقاب برداشتم و کشیدم و گذاشتم روی میز.
حانیه؛ "بیاین شام"
همه نشستیم دور میز ولی نازی نیومد.
آیناز؛ "بیا دیگه چرا اونجا نشستی هنوز؟"
نازی؛ "من که گفتم گشنم نیست"
مونا؛ "یعنی چی اخه؟ با نخوردن غذا حامد پیدا نمیشههه"
نازی؛ "خب شما بخورید چیکار من دارین؟"
نازی بلند شد و رفت توی اتاق.
مونا؛ "منم نمیخورم حانیه خودتون بخورین"
مونا خواست بلند بشه که نذاشتم.
حانیه؛ "بشین ببینم تو هم شدی نازی، نگران نباش یکم دیگه گشنش میشه خودش میاد میخوره"
شروع کردیم به غذا خوردن.
نازی
نشسته بودم روی تخت زانوهام رو بغل کرده بودم، یادم افتاد فردا باید برم دانشگاه روز آخرم هست ولی بابا نیست دلم نمیخواست برم ولی خب مجبور بودم چون جزوم دست اون پسره نچسب بود و باید ازش میگرفتم اخه واسه امتحانات بعد از عید نیاز داشتم، گوشیم رو برداشتم و با بغض برای ایمان پیام صوتی فرستادم.
نازی؛ "سلام ایمان خوبی؟ ایمان من فردا دانشگاه دارم خواستم اگه زحمتی نمیشه بیای دنبالم اخه بابا نیست که ببرتم"
بعد از فرستادن پیام بغضم شکست.