من یه حامجیدیم و به شیپ های دیگه علاقه چندانی ندارم
سه ساله یا شایدم چهارسال..
حامجید هیچ مومنت خاصی مثل لایو،برنامه مشترک یا حالا هرچی رو نداشته
و ما فن های حامجید که خودم کوچیکترینشونم خیلی صبرکردیم
میتونم بگم اگر قرار باشه اسکارصبورترینآدما رو به کسی بدن،قطعا باید به فنای حامجید بدن
کسایی که پشت سر هم ایدلاشون توی برنامه ها باهم بودن و عکس ازشون کنار هم منتشر میشد و کلی ذوق میکردن
حالا باید با کامنتا و لایک ها ذوق کنن 🥲
این متن کاملا دلیه و فن های واقعی حامجید میتونن بفهمن من چی میگم
خلاصه که ...اره دیگه دلمون برای آقای مسئول اتوبوسِ شهروندا و همیارش کنار هم تنگ شده:)
به امید روزی که بازم این قاب قشنگو ببینیم🫠
#Rubika
@mrahangi058
میخوام لیست همسایگی بزارم
اگه مایل هستید آیدی چنلتون رو برام توی پیوی بفرستید🤍🎀
@Nazi_HM176
خب خب
میخوام براتون دوتا پارت بزارم🌚
ولی...
اگه بعد از این دوتا پارت ناشناس خالی بود و هیچ نظری نداشتین ، رمان رو کلا تموم میکنم🤍✨
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱۰۸
نازی
روی تخت نشسته بودم و داشتم گریه میکردم که یهو یاده یه خاطره بامزه افتادم...
[فلش بک:۶ سال قبل؛ مدرسه نازی و آیناز]
نازی؛ "دیگه خیلی داری گند تر از دهنت حرف میزنیاا"
_؛ "خب؟ مثلا چه غلطی میخوای بکنی؟"
آیناز؛ "برو بچه ما وقت نداریم با شما حرف بزنیم"
+؛ "خفه بابا، فکر کردین چون باباهاتون شدکترن و فامیلین خیلی خاصین؟!"
نازی؛ "نه تو تنت میخاره"
+؛ "آره بیا بخارون"
خواستم برم جلو بزنمش که آیناز من رو گرفت.
_؛ "نه بابا، ولش کن بزار بیاد جلو ببینم چه غلطی میخواد بکنه؟!"
نازی؛ "آیناز ولم کن برم بزنمششش"
آیناز؛ "با هم میزنیمش"
و هر دوتامون حمله کردیم سمت اون دوتا و تا میخوردن زدیمشون، ولی همون موقع خانم شریفی ناظم مدرسه اومد و هممون رو برد دفتر مدیر.
شریفی؛ "از سنتون خجالت نمیکشید؟ ناسلامتی اومدین متوسطه اول شماها الگو های ابتدایی ها هستین"
نازی؛ "خودشون شرو..."
شریفی؛ "ساکت ببینم حاتمی! کیانی از تو انتظار نداشتم"
آیناز؛ "ببخشید خانم"
نازی؛ "خانم صادقی بخدا..."
صادقی؛ "قسم نخور دختر خجالت بکش"
نازی؛ "از اینکه اونا فحش ناموسی دادن خجالت بکشم؟!"
شریفی؛ "نگا نگا زبونشو"
صادقی؛ "الان زنگ میزنم مادراتون بیان تا تکلیفم رو با شما دوتا مشخص کنم"
آیناز؛ "نه خانم، توروخدا به مامانامون زنگ نزنید، لطفا!"
نازی؛ "خانم ببخشید دیگه تکرار نمیشه"
شریفی؛ "حالا که اینطوره به پدراشون زنگ بزنید"
صادقی؛ "الان میزنم"
شریفی؛ همینجا باشید تا بیایم، بریم ببینیم دماغ دختر مردم چجوری ترکوندین"
وقتی رفتن بیرون زدیم زیر خنده ولی سعی کردیم صدامون بالا نره.
نازی؛ "چرا فکر میکنن ما از باباهامون میترسیم؟"
آیناز؛ "من از مامانم بیشتر میترسم"
نازی؛ "منم"
آیناز؛ "ولی بیا تابلو نکنیم، بزاریم فکر کنن میترسیم که از این به بعد به مامانا زنگ نزنن"
نازی؛ "آره آره"
آیناز؛ "بابا و دایی اومدن بزنیم زیر گریه"
نازی؛ "گریه؟! خوراکمه، حله"
یهو در به صدا در اومد و خانم صادقی و شریفی اومدن داخل پشتشون هم بابا و دایی با یکم اخم اومدن داخل که من و آیناز زدیم زیر گریه.
صادقی؛ "میبینین همین دخترا زدن دماغ دختر مردم رو داغون کردن"
شریفی؛ "از درد بیهوش شد دختر"
مجید؛ "من واقعا شرمندم نمیدونم چی بگم"
بابا بهم نگاه کرد که چشمک ریزی بهش زدم که قضیه رو گرفت و چشمکی زد.
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱۰۹
حامد
پس نقش بازی میکنید پدرسوخته ها؟!
زدم به شونه مجید و دهنم رو به گوشش نزدیک کردم.
حامد؛ "دارن نقش بازی میکنن این دوتا"
مجید؛ "میدونم، مشخصه"
حامد؛ "عذر میخوام واقعا قول میدن که دیگه تکرار نشه، مگه نه دختراا؟!"
نازی؛ "آ...آره قول میدیم"
شریفی؛ "از کلاسای امروز محرومن، میتونید ببریدشون"
مجید؛ "بازم شرمنده، خدانگهدار"
دست دخترا رو گرفتین و از مدرسه رفتیم بیرون یکم که دور شدیم خندیدم.
حامد؛ "نه باریکلا خوشم اومد پسر ندارم ولی دخترم جاش رو پر کرده دمت گرم"
نازی و آیناز هم خندیدن ولی مجید همچنان اخم داشت، دستمو اوردم بالا و زدیم قدش.
حامد؛ "شیطونا دماغش رو ترکونده بودید، چجوری زدینش؟"
نازی؛ "آیناز گرفتش منم با مشت سه بار زدم تو دماغش"
آیناز؛ "تازه منم با مشت زدم زیر چشم اون یکی یه بادمجون خوشگل بنفش کاشتم زیر چشمش"
مجید؛ "شما خیلی بیجا کردی، خجالت نمیکشید، آقا حامد جای تربیته؟"
حامد؛ "بیخیال مجید، من انقدر دلم میخواست پسر داشتم کتک کاری میکرد بخاطرش میرفتم مدرسه، نشد ولی الان یه آبنبات خوشگل دارم که من رو به آرزوم رسوند"
لپ نازی رو کشیدم و بوسیدمش.
مجید؛ "واقعا که! آیناز خانم رسیدیم خونه من با شما کار دارم"
آیناز؛ "بابا.."
مجید؛ "حرف نباشه مامانت اگه بفهمه که بساط پی اس و فیلم رو جمع میکنه"
حامد؛ "آهای مجید خان، اذیت نکن بچه رو نترس دایی مامانت با من"
مجید؛ "همین تو پروشون میکنی"
حامد؛ "بیخیال، بریم بستنی بزنیم؟ دستگاهی"
نازی؛ "نه من دوست ندارم بابا"
حامد؛ "چی دوست دارید؟"
نازی؛ "شیک...شیک نوتلاااا"
حامد؛ "بزنید بریمممم"
مجید؛ "از دست تو حامد"
[پایان فلش بک]
چقدر دلم برای اون روزا تنگ شده..
وقتی تنها دغدغم این بود که یه وقت نمرم کم نشه و مامان دعوام نکنه، با بابا و دایی و آیناز و ایمان بریم بیرون...
بریم شهربازی..
ولی اون روزا دیگه برنمیگرده؛ برمیگرده؟!