#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۳۰
حامد
با صدای باز شدن در از خواب پریدم پدرام اومد داخل روی یه صندلی رو به روم نشست.
حامد؛ "بخدا من برادرت رو نکشتم...ولم کن بزار برم خانوادم نگران میشن"
پدرام؛ "تو فکر کردی من فقط برای داداشم پیمان اینجام؟"
حامد؛ "پس چی؟ "
پدرام؛ "من دوتا داداشم داشتم"
حامد؛ "داشتی؟ یعنی اونم..."
پدرام؛ "اره اونم مرد به لطف تو"
حامد؛ "مننن؟ من نه تو رو میشناسم نه داداشات "
پدرام؛ "میشناسی ولی یادت نیست"
حامد؛ "خب بگو یادم بیاد"
پدرام؛ "مریضی قلبی تو خانواده ما ارثیه هردوتا داداشام مریضی قلبی رو از مادرم به ارث بردن جز من، اون یکی داداشم یعنی داداش بزرگم پژمان یه زن داشت ولی مهریه اش رو گذاشت اجرا و ازش طلاق گرفت وقتی زنش مهریه اش رو گذاشت اجرا کل حساباش مسدود شد و هر چی مال و اموال داشت ازش گرفتن واسه همین حالش خیلی بد شد و قلبش خیلی درد گرفت، پژمان با پیمان و مادرم رفتن بیمارستان میدونی اسم دکتری که معاینه اش کرد چی بود؟ حامد حاتمی"
حامد؛ "خب"
پدرام؛ "خب که گفتی باید عمل بشه فرداشم رفتی سفر و عشق حال "
تازه یادم اومد پژمان گنجی همونی که وقتی شب تو ماشین بودیم از بیمارستان زنگ زدن و مادرش باهام دعوا کرد.
حامد؛ "من به مادرتونم گفتم که دکتر عظیمی عملش میکنه"
پدرام؛ "خب دیگه عملش کرد اما مرد"
حامد؛ "خب برو یقه اون رو بگیرررر به من چههههه"
پدرام؛ "به تو چههههه؟ تو اگه نمیرفتی به عشق و حالت برسی عملش میکردی ممکن بود زنده بمونههههه"
حامد؛ "ای خدا، چرا حرف زور میزنییی برادرت موقع عمل مرد این نه تقصیر منه نه هیچکس دیگهههه"
پدرام؛ "مادرم چی؟ اونم تقصیر تو نیست؟"
حامد؛ "مادرت؟ "
پدرام؛ "بعد از اینکه پژمان مرد چند رو بعد اونم بخاطر قلبش طاقت نیورد و مرد"
حامد؛ "لامصب مگه من کشتمششش؟"
پدرام؛ "مسببش توی آشغالیییی، اگه نمیرفتی به مسافرتت برسی من عزیزام رو از دست نمیدادممم"
حامد؛ "محض اطلاعت اون مسافرت کوفتم شد، بچم مرد منم عزیزم رو از دست دادم"
پدرام؛ "اهااا به جای قشنگ و درستی رسیدیم، خودتم عزیزت رو از دست دادی و با مجید جونت قطع ارتباط کردی و ندیدیش بعد از من که سه تا از عزیزام رو از دست دادم انتظار داری انتقام نگیرم؟ "
حامد؛ "تو...تو اینا رو از کجا میدونی؟"
پدرام؛ "بماند"
حامد؛ "نماند"
پدرام؛ "ببند دهنت رو اصلا چرا باید جوابت رو بدم؟ "
از جاش بلند شد.
حامد؛ "تروخدا بزار برم، خواهش میکنم ازت"
پدرام؛ "حالا حالا ها باید خواهش کنی عای حاتمی"
از اتاق رفت بیرون.
حامد؛ "لعنتیییی"
ایمان
نشسته بودم روی مبل داشتم توی اینستا چرخ میزدم که از نازی برام پیام اومد بازش کردم پیام صوتی بود حواسم به میزان صدای گوشی نبود صدا رو پخش کردم، بعد از تموم شدن پیام تازه متوجه بابایی شدم که رو به روم نشسته و دارم نگاهم میکنه.
مجید؛ "نازی بود؟ "
ایمان؛ "آ.آره"
مجید؛ "چرا به تو گفت ببریش؟ "
ایمان؛ "خودش گفت دیگه چون دایی نیست من میبرمش بعد اینکه کلا من بیشتر وقت ها هم نازی هم آیناز رو میبرم دانشگاه "
مجید؛ "اها"
بابا از جاش بلند شد داشت میرفت سمت اتاقش که.
ایمان؛ "کجا میری بابا؟ "
مجید؛ "میرم بخوابم سرم داره میترکه"
ایمان؛ "باشه"
بابا که رفت در رو بست یه چند دقیقه صبر کردم که بخوابه بعد شماره نازی رو گرفتم.
نازی؛ "الو سلام "
ایمان؛ "سلام نازی خوبی؟ "
نازی؛ "نه تو خوبی؟ دایی خوبه؟ "
ایمان؛ "منم خوب نیستم، بابا هم رفت خوابید مشخصه اصلا خوب نیست"
نازی؛ "کاری داشتی زنگ زدی؟ "
ایمان؛ "خواستم حالت رو بپرسم، چیزی خوردی؟ "
نازی؛ "تو دیگه شروع نکن که اصلا حوصله ندارم"
ایمان؛ "خب چرا نمیخوری؟ بخدا اتفاقی نمیوفته اگه یه چیزی بزاری تو دهنت"
نازی؛ "بابا مگه زوره گشنم نیستتتت"
ایمان؛ "خیله خب باشه عزیزم آروم باش، میخوای بیام دنبالت بریم بیرون یه هوایی به سرت بخوره؟ "
نازی؛ "نه حوصله ندارم"
ایمان؛ "باشه هر جور راحتی، الان برو یه چیزی بخور ضعف میکنی"
نازی؛ "اگه گشنم شد میخورم"
ایمان؛ "کاری نداری؟ "
نازی؛ "نه...ایمان"
ایمان؛ "جانم؟"
نازی؛ "مرسی"
ایمان؛ "قربونت برم شبت بخیر"
نازی؛ "شب تو هم بخیر"
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۳۱
مجید
رفتم توی اتاق در رو بستم ولی خوابم نمیبرد سردرد شدیدی داشتم یک لحظه هم نمیتونستم از فکر حامد بیام بیرون، خیلی اتفاقی صدای ایمان رو شنیدم مثل اینکه داشت با یکی حرف میزد وقتی اسم نازی رو اورد فهمیدم که با اون داره حرف میزنه بهش شک کرده بودم ولی الان شکم به یقین تبدیل شد به صحبت هاشون گوش کردم و لبخند تلخی زدم، حامد نیستی ببینی بچه هامون چجوری واسه هم دلبری میکنن، وقتی ایمان با نازی خدافظی کرد از جام بلند شدم رفتم توی پذیرایی نشستم که ایمان جا خورد.
ایمان؛ "ب.بابا ب.بیدار بودی؟ "
مجید؛ "اره خوابم نبرد...با کی حرف میزدی؟"
ایمان؛ "هیچکی"
مجید؛ "نازی بود؟ "
ایمان؛ "ن.نه"
مجید؛ "چی میگفت؟ "
ایمان؛ "نازی نبود اصلا من با کسی حرف نزدم احتمالا صدای گوشیم بوده اشتباه فکر کردی"
مجید؛ "سلام نازی خوبی، خواستم حالت رو بپرسم، چیزی خوردی؟، باشه عزیزم آروم باش قربونت برم شب بخیر"
ایمان؛ "اره بابا...نازی بود"
مجید؛ "چی گفت؟ "
ایمان؛ "شما که کل مکالمه ما رو شنیدین چی رو بگم؟"
مجید؛ "دوستش داری؟"
ایمان؛ "خب...اره"
مجید؛ "هر وقت داییت پیدا شد میریم خواستگاری"
ایمان؛ "نه نه بابا فعلا صبر کن هم من هم نازی داریم درس میخونیم"
مجید؛ "خیله خب باشه"
ایمان؛ "راستی دایی رو چجوری میخوای پیدا کنی؟"
مجید؛ "نمیدونم ولی هر جور شده باید پیداش کنم"
نازی
داشتم گریه میکردم ولی چه فایده داشت؟ بابا برمیگشت؟ نه همه راست میگفتن با غذا نخوردن و گریه کردن چیزی درست نمیشد، بلند شدم جلو آینه وایسادم اشکام رو پاک کردم و از اتاق رفتم بیرون دیدم مامان و عمه دارن ظرفا رو جمع میکنن مثل اینکه شامشون رو خورده بودن رفتم سمت آشپزخونه و باز هم جنگ ظرف شستن شروع شد، با کف دست زدم به پیشونیم و رفتم کنار آیناز وایسادم.
حانیه؛ "مونا بزار من میشورم دیگههه"
مونا؛ "اصلااا فکرشم نکن برو اونور بزار بشورم"
حانیه؛ "تو خسته ای برو استراحت کن بزار من میشورم"
مونا؛ "حانیه ولشون کن خودم میشورممم"
حانیه؛ "اصلا بزار آیناز میشوره"
آیناز یه نگاه کلافه ای به من کرد که خندم گرفت.
نازی؛ "اصلا برید کنار من میشورم"
مونا؛ "تو شامتو خوردی؟"
نازی؛ "بخدا اگه گشنم بود میخوردم ولی واقعا میلی ندارم، بزارید من میشورم حوصلمم سر رفته سرگرم میشم"
خداروشکر قبول کردن و رفتن نشستن منم شروع کردم به شستن ظرفا همینطور که داشتم میشستم فکر هم میکردم،خیلی دوست داشتم بدونم این پدرام چجور آدمیه یعنی به بابام آب و غذا میده؟ ولی اونی که من جلو در دیدم فکر نکنم بهش چیزی بده بخوره اصلا چیزی نده ولی کاشکی بلایی سرش نیاره یعنی میاره؟ وای نکنه یوقت...
آیناز
نشسته بودیم روی مبل که صدای شکستن از آشپز خونه اومد سرمون رو برگردوندیم دیدم نازی بیهوش افتاده رو زمین و یه بشقابم شکسته، سریع دویدیم سمتش مامان شیر ظرف شویی رو باز کرد و با دستش آب ریخت رو صورت نازی و بهوش اومد، عمه شروع کرد به گریه کردن.
نازی؛ "مامان...چرا گریه میکنی؟"
مونا؛ "هیچی نیست، تو خوبی؟ "
نازی؛ "اره برای چی باید بد باشم"
آیناز؛ "بیهوش شدی"
نازی؛ "کی؟ چرا خودم نفهمیدم؟ "
آیناز؛ "بیخیال پاشو بریم بشینی"
به نازی کمک کردیم و رفتیم روی مبل نشست عمه و مامان هم کنارش منم روی مبل تکی نشستم.
نازی؛ "حالا من واقعا افتادم؟ "
آیناز؛ "اره بابا تازه یه بشقابم شکستی، عمه جهیزیت بود اره؟ نازی کلت کندس"
مونا؛ "فدای سرش، من برم یه چیزی بیارم بخوری"
حانیه؛ "چقدر بهت گفتم غذا بخور گوش نکردی خب عزیزدلم از صبح هیچی نخوردی بدنت کم میاره"
نازی؛ "ببخشید، بخدا میخواستم بعد از این که ظرف شستم بخورم"
آیناز؛ "حالا اشکال نداره، من برم خورده شیشه ها رو جمع کنم"
رفتم توی آشپز خونه داشتم شیشه ها رو از روی زمین جمع میکردم که یه تیکه شیشه رفت توی دستم ولی به روی خودم نیوردم چون خیلی هم زخمش بزرگ نبود ولی درد داشت، شیشه ها رو جمع کردم و انداختم دور و دستم رو شستم بعدم رفتم گوشیم رو برداشتم همون موقع هم عمه واسه نازی غذا اورد و اونم با بی میلی داشت میخورد، به سرم زد که به ایمان پیام بدم بگم که نازی حالش بد شده یکم اذیتش کنم پس پیام دادم، نوشتم«سلام ایمان، اگه میتونی خودت رو زود برسون نازی اصلا حالش خوب نیست غش کرده»پیام رو که فرستادم بعد چند ثانیه نگاه کرد ولی چیزی نگفت تو دلم خندیدم وای الان قیافش دیدنیه.