eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
90 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
حداقل اول پارت بخونم بعد
چشم چشم😂🎀
ایمان رسیدم خونه و سریع بالا رفتم و در رو باز کردم، آیناز هم پشت سرم اومد. ایمان؛ "متوجه نیستین من این دختر رو دوست دارم نه؟!" بابا و مامان با تعجب داشتن بهم نگاه میکردن، بابا از روی مبل بلند شد. مجید؛ "تو این سنتم باید بگم سلام واجبه؟!" ایمان؛ "سلام، میشه توضیح بدین چرا دیشب با دایی بحث کردین؟" مجید؛ "توضیحش رو تو بهتر بلدی که!" ایمان؛ "یعنی چی؟! دستی دستی دارین زندگی ما دوتا رو به باد میدین" مجید؛ "چیزی بود که تو خواستی، فکر نکن داییت به خاطر بحث دیشب خودم و خودش داره همه چیز رو کنسل میکنه، نخیر! به خاطر جناب عالی که یه مشت چرت و پرت تحویل دخترش دادی" ایمان؛ "من خودم با نازی حرف میزنم حلش میکنم، شما چرا دخالت میکنید؟!" حانیه؛ "بسه دیگه ایمان خجالت بکش" ایمان؛ "نمیکشم! من نازی رو میخوام، هیچکسم نمیتونه جلوی من رو بگیرهههه! حتی شما هااا! حتی اوننن داییییی!" با پایان حرفم کشیده ای خورد توی صورتم.. سمت راست صورتم کاملا سر شده بود. مجید؛ "احترام داییت رو نگه دار!" بدون اینکه به بابا نگاه کنم رفتم توی اتاقم و در رو محکم بستم، به نازی پیام دادم«سلام نازی خوبی؟ میدونم از دستم دلخوری هم تو هم دایی.. فردا که کلاس نداری میتونم بیام دنبالت بریم بیرون حرف بزنیم؟» پیام رو که ارسال کردم حدود نیم ساعتی داشتم در و دیوار رو نگاه میکردم که صدای گوشی اومد، پیام نازی بود«سلام ممنون. فردا باید برم سر فیلم برداری» سریع براش نوشتم«قبل از اینکه بری میریم حرف میزنیم و بعدش خودم میرسونمت» دیر سین زد و جواب داد«نمیتونم.. باید برای ایفای نقشم تمرکز داشته باشم» سریع تایپ کردم«خب بعد از ضبط میام دنبالت که حرف بزنیم یا...بازم میخوای بهونه بیاری؟» تایم زیاد نگذشت که نوشت«اوکی، ساعت ۱۱ شب فیلم برداری تموم میشه منم باید حداقل تا ۱۲ خونه باشم، میدونی که بابام نمیزاره» تایپ کردم«آره میدونم.. عیب نداره، میام دنبالت» سریع نوشت«اوکی» دیگه چیزی نگفتم و گوشی رو پرت کردم کنار تخت. نازی وقتی مطمئن شدم همه خوابن و خونه ساکته از اتاق بیرون اومدم و رفتم سراغ قابلمه و یکم از غذا کشیدم و خوردم، همینطور که داشتم میخوردم دستی رو روی شونه هام حس کردم با ترس برگشتم که دیدم باباس. حامد؛ "هیسسس، چیکار داشتی میکردی؟" نازی؛ "سکته کردممم، مشخص نیست؟ دارم یه چی میخورم نمیرم!" اخماش رفت تو هم، بهم نزدیک شد و با لحن جدی ای حرف زد. حامد؛ "بار آخرت باشه حرف از مرگ میزنیا!" تو چشماش خیره شدم، حیف قهرم آقا حامد وگرنه لپ نمیزاشتم برات، چرا انقدر خوشگلی آخه پدر من:) نازی؛ "فعلا قهرم، هرچی دلم بخواد میگم" حامد؛ "باشه قهر کن، منم آبنبات نمیخرم" نازی؛ "نه دیگهه...بابااا" حامد؛ "جانِ بابا؟" لال شدم، فقط با دوتا کلمه.. نازی؛ "فردا میرم سر فیلم برداری" با چشمای پر از برق بهم نگاه کرد. حامد؛ "به آرزوت رسیدی" لبخندم کمرنگ شد.. سرم رو انداختم پایین. نازی؛ "نه به همش.." دستی زیر چونم قرار گرفت و سرم رو اورد بالا. حامد؛ "همشون رو براورده میکنم برات آبنب...آخ" دیدم دست بابا رفت سمت چپ سینس، آروم شروع کرد ماساژ دادن چشماش رو بسته بود و لب پایینش رو گاز گرفته بود، با نگرانی دستم رو روی دستش که روی سینش بود گذاشتم. نازی؛ "بابا؟ خوبی؟!" سرش رو به نشونه آره تکون داد. آروم کمکش کردم با هم رفتیم سمت پذیرایی و روی مبل نشستیم. نازی؛ "خوبی بابا؟!" لبخندی زد که بیشتر تظاهر به خوب بودن بود. حامد؛ "خوبم بابا چیزیم نیست"
فعلا این پارت رو داشته باشید تا دو تا دیگه رو هم بزارم:)🎀
نازییییی
خدا بگم چیکارت کنههه
مگه نمیخواستی حامد یه بلایی سرش بیاد مجید نگران بشه؟؟🤣✨
الان خوشحالمم 😂😍