eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
89 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
۱:🥺💔 ۲:مرسیی😂 ۳:الان میزارممم ۴:چشم میزارم😂😂 ۵:اره مرسی که هستین❤️😂
چشمممممممم😂😂
۱:سلام ، مرسی 😂🤍 ۲:😂😂😂 ۳:بلا هایی که بهار سر حامد و مجید اورد که ماشالله خیلی بدتر بودن😂😂 ولی خب آدم بدون کرم نمیتونه زندگی کنه که، میتونه؟ 😂 ۳:شما اگر بعد از هر پارت اینجوری ناشناس رو پر کنید دیگه زجر نمیدم😂
مونا از خواب بیدار شدم دیدم نازی نیست فهمیدم رفته دانشگاه، رفتم چایی دم دادم بعدم رو میز ناهار خوری نشستم که حانیه بیدار شد، بعد از اینکه صورتش رو شست اومد رو به روم نشست. حانیه؛ "سلام کی بیدار شدی؟ " مونا؛ "چند دقیقه پیش، بزار برم چایی بریزم" بلند شدم دوتا چایی ریختم و اوردم یکیش رو دادم به حانیه و نشستم. حانیه؛ "خوبی؟ " مونا؛ "نه اصلا خوب نیستم، قبل از زنگ پدرام دغدغمون پیدا کردن حامد بود ولی الان باید به فکر این باشیم که هم حامد رو نجات بدیم هم برای خودمون اتفاقی نیوفته" حانیه؛ "پدرام هیچ غلطی نمیتونه بکنه نگران نباش،باید به مجید بگیم اون شماره ای که دیشب بهمون زنگ زد رو بده به پلیس ردش رو بزنن اینجوری هم پدرام دستگیر میشه هم حامد رو نجات میدیم" مونا؛ "امیدوارم همینطوری باشه" حانیه؛ "بزار به مجید زنگ بزنم بگم" حانیه گوشیش رو برداشت و شماره مجید رو گرفت. مجید با صدای زنگ گوشی از خواب پریدم دیدم حانیه داره زنگ میزنه جواب دادم. حانیه؛ "سلام مجید" مجید؛ "سلام" حانیه؛ "خواب بودی؟ " مجید؛ "اره، چیزی شده؟ " حانیه؛ "خواستم بگم اون شماره ای که دیشب بهت زنگ زد رو ببر بده به پلیس شاید تونستن ردش رو بزنن" مجید؛ "اتفاقا خودمم به همین فکر کردم" حانیه؛ "پس زود پاشو برو آگاهی" مجید؛ "باشه" حانیه؛ "خدافظ" مجید؛ "خدافظ" بلند شدم صورتم رو شستم و لباس پوشیدم رفتم آگاهی، وارد آگاهی شدم و رفتم توی اتاق جناب سرهنگ. مجید؛ "سلام جناب سرهنگ" آرمان؛ "سلام خوش اومدین بفرمایید بشینین" مجید؛ "چیزی پیدا نکردین؟ " آرمان؛ " چرا ولی کافی نبودن، فهمیدیم یک مغازه سوپر مارکتی داره که بیشتر شاگردش اونجا کار میکنه" مجید؛ "راستش دیشب پدرام گنجی بهم زنگ زد" آرمان؛ "خیلی خوبه، خب" همه چیز رو براش تعریف کردم. آرمان؛ "شمارش رو بدیم من بدم به سرگرد ساعی تا ردش رو بزنن" شماره رو برای سرهنگ ابتکار خوندم. مجید؛ "چقدر طول میکشه؟ " آرمان؛ "بستگی داره، اگر جایی باشه که آنتن و اینترنت نباشه زیاد طول میکشه" چیزی نگفتم رفت بیرون از اتاق و نیم ساعت بعد برگشت. مجید؛ "خب چی شد؟ " آرمان؛ "مثل اینکه سیم کارت رو سوزونده، خوب کارش رو بلده" مجید؛ "خب یعنی...الان باید چیکار کنیم؟" آرمان؛ "نگران نباشین...شما گفتین که بهتون گفت قراره ببینتتون؟" مجبد؛ "اره" آرمان؛ "خب اون ممکنه به روش های مختلف شما ها رو به جایی بکشونه که آقای حاتمی هم هستن، من دوتا از مامور های مخفیمون رو میزارم که حواسشون باشه و به ما گزارش بدن" مجید؛ "خیلی ممنون، خدانگهدار" آرمان؛ "خدافظ" از جام بلند شدم و رفتم بیرون سوار ماشین شدم سرم رو گذاشتم روی فرمون، الان باید منتظر بشینیم تا پدرام بیاد ما رو ببره که حامد پیداشه...
سلام خوشگلااا❤️ امروز مدرسه چطور بود؟
بچه ها خیلی ببخشید امروز نتونستم پارت بزارم قول میدم فردا دو یا سه تا میزارم🤍✨
شبتون بخیر🤍🌑
سلام سلام سلام🤗🤍
۱:الان متاسفانه وضعیت همه همینه🙂💔 ۲:😂❤️👍🏻
۱.۲.۳.۴:چشمممممممم ۵:مرسیییی❤️😂
۱:بله بله الان میزارم😂 ۲:چشم عزیزم❤️
مجید ماشینم رو روشن کردم رفتن پیش مونا و حانیه، رسیدم زنگ در رو زدم و رفتم داخل. مجید؛ "سلام" مونا؛ "سلام خوبی؟" مجید؛ "افتضاحم" رفتم نشستم که مونا و حانیه هم اومدن. حانیه؛ "چرا؟ رفتی آگاهی؟ رد گوشی رو زدن؟" مجید؛ "رفتم ولی اون بیشرف سیم کارت رو نابود کرده" یهو دیدم آیناز از اتاق اومد بیرون مثل اینکه تازه از خواب بیدار شده بود، سلامی کرد و رفت صورتش رو شست و اومد نشست. آیناز؛ "چی شده؟ " حانیه؛ "بعدا بهت میگم...یعنی الان هیچ راهی دیگه ای نیست؟ " مجید؛ "تنها راهش اینه که نقشه پدرام عملی بشه تا پلیسا بتونن دستگیرش کنن" مونا؛ "کدوم نقشه؟ اصلا از کجا میدونی وقتی گفت ملاقات یعنی ما رو میخواد مثل حامد ببره، شاید خودش میاد" مجید؛ "خواهر من اون زرنگ تر از این حرفاس که بیاد اینجا بعدم مگه اون میخواد بیاد مهمونی باهامون حرف بزنه خوش و بش کنه که خودش بیاد" آیناز؛ "مگه پدرام میخواد چیکار کنه؟" مجید؛ "نمیدونم" چند دقیقه همه به فکر فرو رفتیم و سکوت عمیقی خونه رو گرفته بود. مونا؛ "مجید دیگه برای ناهار بمون، حانیه تو هم به ایمان زنگ بزن بگو بیاد" حانیه؛ "باشه" ایمان تو خونه نشسته بودم دیدم ساعت یازدس بلند شدم لباس پوشیدم رفتم سمت دانشگاه پارک کردم داخل ماشین نشستم تا نازی بیاد، چند دقیقه بعد اومد سوار شد و سلام کردیم و ماشین رو روشن کردم. ایمان؛ "بهتری؟" نازی؛ "اره...عجیبه که تنها چیزی که ذهنم رو از همه چی دور میکنه بازیگریه" خواستم جواب نازی رو بدم که گوشی زنگ خورد، جواب دادم. ایمان؛ "سلام مامان خوبی؟ " حانیه؛ "سلام مرسی، عمت گفت بیای اینجا برای ناهار" ایمان؛ "خبری شده؟ " حانیه؛ "حالا بیا میگم" ایمان؛ "باشه، خدافظ" ایمان؛ "خدافظ" نازی؛ "چیزی شده؟ " ایمان؛ "نه ولی فکر کنم خبرای خوبی تو راهه" نازی؛ "از بابام خبری شده؟ " ایمان؛ "فکر کنم چون مامان گفت برای ناهار بریم خونه شما" دیدم نازی خندید و خوشحال شد، وقتی رسیدیم زنگ در رو زدم و رفتیم داخل، نازی سریع رفت داخل رو به روی بابا وایساد خندید. نازی؛ "از بابام خبری شده؟ " همه نگاهشون سمت نازی بود که ذوق داشت خبر خوبی بشنوه. نازی؛ "دایی! چرا جواب نمیدی؟ عمه بابام پیدا شد؟ " آیناز تو اتاق بود اومد بیرون. آیناز؛ "نه بابا چه خبری" نازی برگشت سمت آیناز و خنده آروم آروم از روی صورتش محو شد. نازی؛ "یعنی چی؟ پس...پس چرا جمع شدیم؟" آیناز؛ "چون بابا اومد بگه که رفته آگاهی شماره پدرام رو داده که ردش رو بزنن ولی خب سیم کارت رو سوزونده بود" نازی؛ "آها...باشه من برم لباسم رو عوض کنم" نازی رفت توی اتاقش منم رفتم سمت آیناز. ایمان؛ "برای چی میگی؟" آیناز؛ "خب بالاخره که میفهمید" ایمان؛ "الان فهمید حالش بد شد" حانیه؛ "بسه دیگه انقدر بحث نکنید، ایمان نازی حق داره بدونه الانم حال هممون خرابه" نازی وقتی رفتم توی اتاق در رو بستم و به دیوار تکیه دادم، دستم رو گذاشتم رو دهنم و بی صدا گریه کردم چرا؟ چرا نمیتونم کاری برای بابام بکنم؟ اگه من این بلا سرم میومد اون فقط گریه میکرد؟ نه کل شهر رو زیر و رو میکرد تا پیدا شم ولی من چی؟فقط بلدم گریه کنم چون کاری از دستم بر نمیاد. مونا ساعت ۱ که ناهار آماده شد نازی از اتاقش اومد بیرون و نشستیم ناهار خوردیم، مجید با بی میلی خیلی کم غذا خورد و تشکر کرد بلند شد رفت توی حیاط که نازی هم یکم بعد بلند شد رفت توی حیاط اشتهای همه کور شده بود اصلا بدون حامد نمیشد دور هم جمع بشیم همه بلند شدیم من و حانیه ظرف ها رو گذاشتیم توی ظرف شویی حتی حال شستن ظرف ها هم نداشتیم. مجید رفتم توی حیاط یه نخ سیگار در اوردم و روشنش کردم کشیدم، میدونستم اگه الان حامد بود کلم رو میکند ولی دوریش برام عذاب بود همونطور که توی اون سه سال که ندیدمش حالم بد بود من تازه بعد از سه سال حامدم رو دیده بودم، احساس کردم یکی پشت سرمِ بعدم سیگار از بین انگشتام بیرون کشیده شد دیدم نازی بود سیگار رو انداخت روی زمین و با پا لهش کرد. نازی؛ "آقا مجید حامد میدونه؟ " مجید؛ "نه ولی شما هم نمیگی" نازی؛ "اگه تکرار بشه مجبورم بگم" مجید؛ "اصلا صبر کن ببین از کی تا حالا بابا و داییت رو به اسم صدا میکنی؟" نازی؛ "از الان" داشتم به چشماش نگاه میکردم رنگ چشماش مثل حامد بود. نازی؛ "دایی" مجید؛ "جانم؟ " نازی؛ "میخوایم چیکار کنیم؟ بابا..." مجید؛ "پیداش میکنیم نگران نباش" نازی؛ "اگه قرار باشه به امید پلیس بشینیم تا پیداش کنن که تا سال دیگه هم پیدا نمیشه، بابام دق میکنه" مجید؛ "خدانکنه،گفتم که پیدا میشه غصه نخور" نازی؛ "چرا مثل بابا حرف میزنی؟" مجید؛ "کجای حرفای من شبیه حامده؟" نازی؛ "همه جاش همینکه ناامیدی ولی به همه امید میدی، همین که سعی داری همه رو آروم کنی"