#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۳۵
مونا
از خواب بیدار شدم دیدم نازی نیست فهمیدم رفته دانشگاه، رفتم چایی دم دادم بعدم رو میز ناهار خوری نشستم که حانیه بیدار شد، بعد از اینکه صورتش رو شست اومد رو به روم نشست.
حانیه؛ "سلام کی بیدار شدی؟ "
مونا؛ "چند دقیقه پیش، بزار برم چایی بریزم"
بلند شدم دوتا چایی ریختم و اوردم یکیش رو دادم به حانیه و نشستم.
حانیه؛ "خوبی؟ "
مونا؛ "نه اصلا خوب نیستم، قبل از زنگ پدرام دغدغمون پیدا کردن حامد بود ولی الان باید به فکر این باشیم که هم حامد رو نجات بدیم هم برای خودمون اتفاقی نیوفته"
حانیه؛ "پدرام هیچ غلطی نمیتونه بکنه نگران نباش،باید به مجید بگیم اون شماره ای که دیشب بهمون زنگ زد رو بده به پلیس ردش رو بزنن اینجوری هم پدرام دستگیر میشه هم حامد رو نجات میدیم"
مونا؛ "امیدوارم همینطوری باشه"
حانیه؛ "بزار به مجید زنگ بزنم بگم"
حانیه گوشیش رو برداشت و شماره مجید رو گرفت.
مجید
با صدای زنگ گوشی از خواب پریدم دیدم حانیه داره زنگ میزنه جواب دادم.
حانیه؛ "سلام مجید"
مجید؛ "سلام"
حانیه؛ "خواب بودی؟ "
مجید؛ "اره، چیزی شده؟ "
حانیه؛ "خواستم بگم اون شماره ای که دیشب بهت زنگ زد رو ببر بده به پلیس شاید تونستن ردش رو بزنن"
مجید؛ "اتفاقا خودمم به همین فکر کردم"
حانیه؛ "پس زود پاشو برو آگاهی"
مجید؛ "باشه"
حانیه؛ "خدافظ"
مجید؛ "خدافظ"
بلند شدم صورتم رو شستم و لباس پوشیدم رفتم آگاهی، وارد آگاهی شدم و رفتم توی اتاق جناب سرهنگ.
مجید؛ "سلام جناب سرهنگ"
آرمان؛ "سلام خوش اومدین بفرمایید بشینین"
مجید؛ "چیزی پیدا نکردین؟ "
آرمان؛ " چرا ولی کافی نبودن، فهمیدیم یک مغازه سوپر مارکتی داره که بیشتر شاگردش اونجا کار میکنه"
مجید؛ "راستش دیشب پدرام گنجی بهم زنگ زد"
آرمان؛ "خیلی خوبه، خب"
همه چیز رو براش تعریف کردم.
آرمان؛ "شمارش رو بدیم من بدم به سرگرد ساعی تا ردش رو بزنن"
شماره رو برای سرهنگ ابتکار خوندم.
مجید؛ "چقدر طول میکشه؟ "
آرمان؛ "بستگی داره، اگر جایی باشه که آنتن و اینترنت نباشه زیاد طول میکشه"
چیزی نگفتم رفت بیرون از اتاق و نیم ساعت بعد برگشت.
مجید؛ "خب چی شد؟ "
آرمان؛ "مثل اینکه سیم کارت رو سوزونده، خوب کارش رو بلده"
مجید؛ "خب یعنی...الان باید چیکار کنیم؟"
آرمان؛ "نگران نباشین...شما گفتین که بهتون گفت قراره ببینتتون؟"
مجبد؛ "اره"
آرمان؛ "خب اون ممکنه به روش های مختلف شما ها رو به جایی بکشونه که آقای حاتمی هم هستن، من دوتا از مامور های مخفیمون رو میزارم که حواسشون باشه و به ما گزارش بدن"
مجید؛ "خیلی ممنون، خدانگهدار"
آرمان؛ "خدافظ"
از جام بلند شدم و رفتم بیرون سوار ماشین شدم سرم رو گذاشتم روی فرمون، الان باید منتظر بشینیم تا پدرام بیاد ما رو ببره که حامد پیداشه...
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۳۶
مجید
ماشینم رو روشن کردم رفتن پیش مونا و حانیه، رسیدم زنگ در رو زدم و رفتم داخل.
مجید؛ "سلام"
مونا؛ "سلام خوبی؟"
مجید؛ "افتضاحم"
رفتم نشستم که مونا و حانیه هم اومدن.
حانیه؛ "چرا؟ رفتی آگاهی؟ رد گوشی رو زدن؟"
مجید؛ "رفتم ولی اون بیشرف سیم کارت رو نابود کرده"
یهو دیدم آیناز از اتاق اومد بیرون مثل اینکه تازه از خواب بیدار شده بود، سلامی کرد و رفت صورتش رو شست و اومد نشست.
آیناز؛ "چی شده؟ "
حانیه؛ "بعدا بهت میگم...یعنی الان هیچ راهی دیگه ای نیست؟ "
مجید؛ "تنها راهش اینه که نقشه پدرام عملی بشه تا پلیسا بتونن دستگیرش کنن"
مونا؛ "کدوم نقشه؟ اصلا از کجا میدونی وقتی گفت ملاقات یعنی ما رو میخواد مثل حامد ببره، شاید خودش میاد"
مجید؛ "خواهر من اون زرنگ تر از این حرفاس که بیاد اینجا بعدم مگه اون میخواد بیاد مهمونی باهامون حرف بزنه خوش و بش کنه که خودش بیاد"
آیناز؛ "مگه پدرام میخواد چیکار کنه؟"
مجید؛ "نمیدونم"
چند دقیقه همه به فکر فرو رفتیم و سکوت عمیقی خونه رو گرفته بود.
مونا؛ "مجید دیگه برای ناهار بمون، حانیه تو هم به ایمان زنگ بزن بگو بیاد"
حانیه؛ "باشه"
ایمان
تو خونه نشسته بودم دیدم ساعت یازدس بلند شدم لباس پوشیدم رفتم سمت دانشگاه پارک کردم داخل ماشین نشستم تا نازی بیاد، چند دقیقه بعد اومد سوار شد و سلام کردیم و ماشین رو روشن کردم.
ایمان؛ "بهتری؟"
نازی؛ "اره...عجیبه که تنها چیزی که ذهنم رو از همه چی دور میکنه بازیگریه"
خواستم جواب نازی رو بدم که گوشی زنگ خورد، جواب دادم.
ایمان؛ "سلام مامان خوبی؟ "
حانیه؛ "سلام مرسی، عمت گفت بیای اینجا برای ناهار"
ایمان؛ "خبری شده؟ "
حانیه؛ "حالا بیا میگم"
ایمان؛ "باشه، خدافظ"
ایمان؛ "خدافظ"
نازی؛ "چیزی شده؟ "
ایمان؛ "نه ولی فکر کنم خبرای خوبی تو راهه"
نازی؛ "از بابام خبری شده؟ "
ایمان؛ "فکر کنم چون مامان گفت برای ناهار بریم خونه شما"
دیدم نازی خندید و خوشحال شد، وقتی رسیدیم زنگ در رو زدم و رفتیم داخل، نازی سریع رفت داخل رو به روی بابا وایساد خندید.
نازی؛ "از بابام خبری شده؟ "
همه نگاهشون سمت نازی بود که ذوق داشت خبر خوبی بشنوه.
نازی؛ "دایی! چرا جواب نمیدی؟ عمه بابام پیدا شد؟ "
آیناز تو اتاق بود اومد بیرون.
آیناز؛ "نه بابا چه خبری"
نازی برگشت سمت آیناز و خنده آروم آروم از روی صورتش محو شد.
نازی؛ "یعنی چی؟ پس...پس چرا جمع شدیم؟"
آیناز؛ "چون بابا اومد بگه که رفته آگاهی شماره پدرام رو داده که ردش رو بزنن ولی خب سیم کارت رو سوزونده بود"
نازی؛ "آها...باشه من برم لباسم رو عوض کنم"
نازی رفت توی اتاقش منم رفتم سمت آیناز.
ایمان؛ "برای چی میگی؟"
آیناز؛ "خب بالاخره که میفهمید"
ایمان؛ "الان فهمید حالش بد شد"
حانیه؛ "بسه دیگه انقدر بحث نکنید، ایمان نازی حق داره بدونه الانم حال هممون خرابه"
نازی
وقتی رفتم توی اتاق در رو بستم و به دیوار تکیه دادم، دستم رو گذاشتم رو دهنم و بی صدا گریه کردم چرا؟ چرا نمیتونم کاری برای بابام بکنم؟ اگه من این بلا سرم میومد اون فقط گریه میکرد؟ نه کل شهر رو زیر و رو میکرد تا پیدا شم ولی من چی؟فقط بلدم گریه کنم چون کاری از دستم بر نمیاد.
مونا
ساعت ۱ که ناهار آماده شد نازی از اتاقش اومد بیرون و نشستیم ناهار خوردیم، مجید با بی میلی خیلی کم غذا خورد و تشکر کرد بلند شد رفت توی حیاط که نازی هم یکم بعد بلند شد رفت توی حیاط اشتهای همه کور شده بود اصلا بدون حامد نمیشد دور هم جمع بشیم همه بلند شدیم من و حانیه ظرف ها رو گذاشتیم توی ظرف شویی حتی حال شستن ظرف ها هم نداشتیم.
مجید
رفتم توی حیاط یه نخ سیگار در اوردم و روشنش کردم کشیدم، میدونستم اگه الان حامد بود کلم رو میکند ولی دوریش برام عذاب بود همونطور که توی اون سه سال که ندیدمش حالم بد بود من تازه بعد از سه سال حامدم رو دیده بودم، احساس کردم یکی پشت سرمِ بعدم سیگار از بین انگشتام بیرون کشیده شد دیدم نازی بود سیگار رو انداخت روی زمین و با پا لهش کرد.
نازی؛ "آقا مجید حامد میدونه؟ "
مجید؛ "نه ولی شما هم نمیگی"
نازی؛ "اگه تکرار بشه مجبورم بگم"
مجید؛ "اصلا صبر کن ببین از کی تا حالا بابا و داییت رو به اسم صدا میکنی؟"
نازی؛ "از الان"
داشتم به چشماش نگاه میکردم رنگ چشماش مثل حامد بود.
نازی؛ "دایی"
مجید؛ "جانم؟ "
نازی؛ "میخوایم چیکار کنیم؟ بابا..."
مجید؛ "پیداش میکنیم نگران نباش"
نازی؛ "اگه قرار باشه به امید پلیس بشینیم تا پیداش کنن که تا سال دیگه هم پیدا نمیشه، بابام دق میکنه"
مجید؛ "خدانکنه،گفتم که پیدا میشه غصه نخور"
نازی؛ "چرا مثل بابا حرف میزنی؟"
مجید؛ "کجای حرفای من شبیه حامده؟"
نازی؛ "همه جاش همینکه ناامیدی ولی به همه امید میدی، همین که سعی داری همه رو آروم کنی"
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۳۷
مجید؛ "از کجا میدونی من ناامیدم؟"
نازی؛ "از لحن حرف زدنت مشخصه"
لبخندی بهش زدم.
نازی؛ "دایی..."
مجید؛ "جانم؟"
نازی؛ "هیچی هیچی"
مجید؛ "چیه خب چیزی میخوای بگی؟"
نازی؛ "نه هیچی"
مجید؛ "بگو دیگه نازی"
نازی؛ "میشه..."
نذاشتم حرفش رو کامل بگه و بغلش کردم، از بغلم با تعجب اومد بیرون.
نازی؛ "دایی از کجا فهمیدی؟ "
مجید؛ "حالا دیگه"
بعدم خندیدم که اونم خندید.
مجید؛ "بریم داخل الان نگران میشن"
نازی؛ "باشه بریم"
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مجید
عید هم تموم شد ولی هنوز خبری از حامد نشده بود، توی این دو هفته کل شهر رو زیر رو کردیم ولی نبود چند باری هم رفتم مغازه پدرام شاگردش رو تحدید کردم ولی خب فایده نداشت اونجا هم نبود، بلند شدم لباسم رو پوشیدم رفتم بیمارستان توی این چند روز هم که میرفتم آرش از من میپرسید که حامد کجاست منم می گفتم حالش خوب نیست مریض شده ولی خب بازم شک کرده بود.
حامد
دقیق نمیدونم چند وقته که اینجام ولی این رو خوب میدونم که دیگه خستم نمیکشم چرا باید بخاطر مرگ سه نفر که هیچ ربطی به من نداره انقدر عذاب بکشم از خانوادم دور بشم؟ توی این چند روز پدرام فقط بهم غذا میداد اونم به زور میخوردم فقط برای اینکه جون داشته باشم ولی آب نمیداد خوب میدونست تشنمه واسه همینم برای اذیت کردم آب نمیداد مچ دست هام زخم بود از بس که با طناب های کلفت و ضخیم دست هام رو میبست اخه احمق من رو توی یه اتاق کوچیک گذاشتی در رو هم قفل کردی دیگه چرا دست و پاهام رو میبندی؟ موهام بهم ریخته بود گوشه لبم زخم بود کل بدنم درد میکرد صدام هم گرفته بود بخاطر چند باری که داد زدم، صدای باز شدن در اومد پدرام اومد داخل نشست روی صندلی رو به روم.
پدرام؛ "چطوری دکتر؟ "
حامد؛ "زهرمار، زرت رو بزن و برو"
پدرام؛ "چقدر بی ادب شدی دکتر...خواستم بگم خودت رو آماده کنی قراره یکی یکی خانوادت رو بیارم برای آخرین بار ببینیشون"
حامد؛ "پس میخوای خلاصم کنی، اره؟"
پدرام؛ "قراره خلاصشون کنم"
حامد؛ "چی؟ چی داری میگی؟ "
پدرام؛ "عادت ندارم حرف هام رو چند بار تکرار کنم"
بعدم بلند شد رفت منم هر چقدر صداش زدم گوش نداد و رفت، نه نمیخوام خدایا میشه چشمام رو باز کنم توی خونه خودم باشم ببینم همه هستن و سالمن پدرامی هم وجود نداشته؟!
مجید
ظهر داشتم از از بیمارستان میرفتم سمت ماشین بعد رفتم سمت مغازه پدرام از دور داشتم نگاه میکردم که شیشه ماشین خورد شد دست هام رو جلوی صورتم گرفتم و سرم رو اوردم پایین، از ماشین پیاده شدم کسی نبود یهو دستمالی جلوی دهنم گرفته شد هر چقدر تقلا کردم نتونستم جلوش رو بگیرم و چشمام بسته شد.
نازی
کلاسم که تموم شد رفتم توی حیاط دانشگاه ایستادم امروز ایمان خودش دانشگاه داشت واسه همینم باید با تاکسی میرفتم رفتم بیرون از دانشگاه دستم رو دراز کردم که تاکسی بگیرم یک ماشین مشکی پژو وایستاد برای سوار شدن تردید داشتم ولی خب سوار شدم رانندش ماسک زده بود ازش پرسیدم چقدر باید پول بدم ولی جوابی نداد آدرس رو بهش گفتم داشت میرفت ولی متوجه شدم سمت خونه نمیره یک لحظه ترس تمام وجودم رو گرفت.
نازی؛ "ببخشید آقا آدرسی که من به شما دادم اینجا نیست"
جوابی نداد.
نازی؛ "میشه نگه دارین میخوام پیاده شم"
و باز هم جوابی نداد که داد زدم.
نازی؛ "میگممممم نگهههه داررررر"
دیدم یه کُلت از توی داشبرد در اورد.
_؛ "تکون بخوری یا حرف اضافه ای بزنی یه گوله حرومت میکنم"
ترسیده بودم اخه این از کجا پیداش شد؟ اصلا کی بود چی میخواست؟ ساکت شدم سرم رو انداختم پایین و آروم اشک ریختم.
مجید
با سردرد چشمام رو باز کردم توی یه ساختمون نیمه کاره به صندلی بسته بودنم که با اینکه ظهر بود ولی نور کمی اونجا بود دور و برم رو نگاه کردم هیچکس نبود، بعد از نیم ساعت یکی اومد...وای شروع شد.
پدرام؛ "سلام خوش اومدین آقای کیانی"
مجید؛ "حامد کجاست؟ "
پدرام؛ "صبر داشته باش حامد هم میبینی"
مجید؛ "اصلا اون رو ول کن هر بلایی میخوای سر من بیار"
پدرام؛ "قصدم همینه صبور باشی همه چیز رو میفهمی"
یکی دیگه اومد داخل که فکر کنم یکی از آدم هاش بود.
_؛ "آقا اوردمش"
مجید؛ "کی رو اورد؟ حامد؟ "
پدرام؛ "ای بابا مجید جون چقدر عجولی یکم صبر کن خب...بیارش"
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۳۸
مجید
اون مرد رفت و وقتی برگشت با یه دختر اومد چشمام درست نمیدید اومد جلوتر که دیدم نازیه ای وای معلوم نیست بعد از نازی نوبت کیه، دست نازی رو از پشت بسته بود دهنش هم بسته بود حتما خیلی جیغ زده که دهنش هم بسته، یک صندلی سمت راستم بود که نازی رو بزور برد اونجا و نشوندش و بستش دهنش هم باز کرد که شروع کرد به نفس نفس زدن بعد از اینکه یکم بهتر شد تازه متوجه من شد.
نازی؛ "دایی"
مجید؛ "هیچی نیست آروم باش میریم از این جا با بابات میریم"
نازی؛ "م.مگه بابا اینجاست؟ "
پدرام؛ "بله اینجاست"
نازی؛ "پدرام تویی اره؟ "
پدرا؛ "اره خودمم عزیزم"
نازی؛ "خفهههه شووووو عوضیییی به من نگو عزیزممممم"
پدرام؛ "تو هم که مثل بابات بد دهنی"
نازی؛ "من فقط با آدم ها درست حرف میزنم تو که آدم نیستی حیوونی حیوون"
پدرام؛ "چقدر بد که نمیدونی من روی فحش حساسم"
نازی؛ "خب که چی؟ مثلا الان بهت بر خورد؟ "
پدرام؛ "نه اینجوری نمیشه بابات خوب ادبت نکرده"
رفت بیرون.
مجید؛ "باریکلا دایی الحق که خواهر زاده خودمی خوب جوابش رو دادی، راست میگن حلال زاده به داییش میره"
متوجه شدم داره گریه میکنه.
مجید؛ "دایی قربونت برم گریه نکن چیزی نیست من مطمئنم بابات همینجاست با هم فرار میکنیم"
پدرام دوباره اومد ولی اینبار یک سطل کوچیک تو دستش بود که ازش بخاطر میزد بیرون حتما آب جوش داخلش بود یعنی میخواست با این چیکار کنه؟
پدرام؛ "خب نازنین خانم دیگه چه خبر؟"
نازی؛ "خفه شو بابا دست هامون رو باز کن بابام هم ول کن بزار بریم"
پدرام؛ "ای بابا داشتم از کاری که میخواستم بکنم پشیمون میشدم اما خودت نخواستی"
دیدم به نازی نزدیک شد رفت پشت سرش وایساد.
مجید؛ "هوییی چیکار میخوای بکنی؟"
نازی داشت به من نگاه میکرد که ترسیده بود.
پدرام؛ "چیزی نیست فقط یه کوچولو درد میکشه"
مجید؛ "کاری باهاش نداشته باش ازت خواهش میکنم"
پدرام؛ "من که گفتم از فحش بدم میاد خودش گوش نداد عین باباش احمقه"
مجید؛ "احمق خودتییییی میگم ولش کننننن"
پدرام؛ "خیلی حرف میزنی"
به یکی اشاره کرد اومد دهنم رو با چسب محکم بست، صندلی ای که نازی روش نشسته بود جوری بود که دستاش که از پشت بسته بودنش بیرون بود، پدرام سطل آب جوش رو به دست هاش نزدیک کرد نازی دستاش رو بزور بالا میبرد ولی اون سطل رو بالاتر میبرد وقتی دست هاش خورد به آب اول چشماش رو بست صورتش جمع شد و بعد شروع کرد به جیغ زدن.
نازی؛ "ولم کنننننننننن آشغاللللللللل"
پدرام؛ "عه عه عه آشغال چیه زشته"
و دیدم سطل رو بالاتر برد که نازی دوباره جیغ و داد زد منم هرچقدر تکون میخوردم و میخواستم داد بزنم نمیشد اون مرده هم من رو گرفته بود، مگه چقدر داغ بود که نمیتونست تحملش کنه؟ ولی...ولی این جیغ فقط برای آب جوش نبود سرم رو کج کردم دیدم توی دست پدرام چاقو هست که خونیه...