eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
89 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
۱.۲.۳.۴:چشمممممممم ۵:مرسیییی❤️😂
۱:بله بله الان میزارم😂 ۲:چشم عزیزم❤️
مجید ماشینم رو روشن کردم رفتن پیش مونا و حانیه، رسیدم زنگ در رو زدم و رفتم داخل. مجید؛ "سلام" مونا؛ "سلام خوبی؟" مجید؛ "افتضاحم" رفتم نشستم که مونا و حانیه هم اومدن. حانیه؛ "چرا؟ رفتی آگاهی؟ رد گوشی رو زدن؟" مجید؛ "رفتم ولی اون بیشرف سیم کارت رو نابود کرده" یهو دیدم آیناز از اتاق اومد بیرون مثل اینکه تازه از خواب بیدار شده بود، سلامی کرد و رفت صورتش رو شست و اومد نشست. آیناز؛ "چی شده؟ " حانیه؛ "بعدا بهت میگم...یعنی الان هیچ راهی دیگه ای نیست؟ " مجید؛ "تنها راهش اینه که نقشه پدرام عملی بشه تا پلیسا بتونن دستگیرش کنن" مونا؛ "کدوم نقشه؟ اصلا از کجا میدونی وقتی گفت ملاقات یعنی ما رو میخواد مثل حامد ببره، شاید خودش میاد" مجید؛ "خواهر من اون زرنگ تر از این حرفاس که بیاد اینجا بعدم مگه اون میخواد بیاد مهمونی باهامون حرف بزنه خوش و بش کنه که خودش بیاد" آیناز؛ "مگه پدرام میخواد چیکار کنه؟" مجید؛ "نمیدونم" چند دقیقه همه به فکر فرو رفتیم و سکوت عمیقی خونه رو گرفته بود. مونا؛ "مجید دیگه برای ناهار بمون، حانیه تو هم به ایمان زنگ بزن بگو بیاد" حانیه؛ "باشه" ایمان تو خونه نشسته بودم دیدم ساعت یازدس بلند شدم لباس پوشیدم رفتم سمت دانشگاه پارک کردم داخل ماشین نشستم تا نازی بیاد، چند دقیقه بعد اومد سوار شد و سلام کردیم و ماشین رو روشن کردم. ایمان؛ "بهتری؟" نازی؛ "اره...عجیبه که تنها چیزی که ذهنم رو از همه چی دور میکنه بازیگریه" خواستم جواب نازی رو بدم که گوشی زنگ خورد، جواب دادم. ایمان؛ "سلام مامان خوبی؟ " حانیه؛ "سلام مرسی، عمت گفت بیای اینجا برای ناهار" ایمان؛ "خبری شده؟ " حانیه؛ "حالا بیا میگم" ایمان؛ "باشه، خدافظ" ایمان؛ "خدافظ" نازی؛ "چیزی شده؟ " ایمان؛ "نه ولی فکر کنم خبرای خوبی تو راهه" نازی؛ "از بابام خبری شده؟ " ایمان؛ "فکر کنم چون مامان گفت برای ناهار بریم خونه شما" دیدم نازی خندید و خوشحال شد، وقتی رسیدیم زنگ در رو زدم و رفتیم داخل، نازی سریع رفت داخل رو به روی بابا وایساد خندید. نازی؛ "از بابام خبری شده؟ " همه نگاهشون سمت نازی بود که ذوق داشت خبر خوبی بشنوه. نازی؛ "دایی! چرا جواب نمیدی؟ عمه بابام پیدا شد؟ " آیناز تو اتاق بود اومد بیرون. آیناز؛ "نه بابا چه خبری" نازی برگشت سمت آیناز و خنده آروم آروم از روی صورتش محو شد. نازی؛ "یعنی چی؟ پس...پس چرا جمع شدیم؟" آیناز؛ "چون بابا اومد بگه که رفته آگاهی شماره پدرام رو داده که ردش رو بزنن ولی خب سیم کارت رو سوزونده بود" نازی؛ "آها...باشه من برم لباسم رو عوض کنم" نازی رفت توی اتاقش منم رفتم سمت آیناز. ایمان؛ "برای چی میگی؟" آیناز؛ "خب بالاخره که میفهمید" ایمان؛ "الان فهمید حالش بد شد" حانیه؛ "بسه دیگه انقدر بحث نکنید، ایمان نازی حق داره بدونه الانم حال هممون خرابه" نازی وقتی رفتم توی اتاق در رو بستم و به دیوار تکیه دادم، دستم رو گذاشتم رو دهنم و بی صدا گریه کردم چرا؟ چرا نمیتونم کاری برای بابام بکنم؟ اگه من این بلا سرم میومد اون فقط گریه میکرد؟ نه کل شهر رو زیر و رو میکرد تا پیدا شم ولی من چی؟فقط بلدم گریه کنم چون کاری از دستم بر نمیاد. مونا ساعت ۱ که ناهار آماده شد نازی از اتاقش اومد بیرون و نشستیم ناهار خوردیم، مجید با بی میلی خیلی کم غذا خورد و تشکر کرد بلند شد رفت توی حیاط که نازی هم یکم بعد بلند شد رفت توی حیاط اشتهای همه کور شده بود اصلا بدون حامد نمیشد دور هم جمع بشیم همه بلند شدیم من و حانیه ظرف ها رو گذاشتیم توی ظرف شویی حتی حال شستن ظرف ها هم نداشتیم. مجید رفتم توی حیاط یه نخ سیگار در اوردم و روشنش کردم کشیدم، میدونستم اگه الان حامد بود کلم رو میکند ولی دوریش برام عذاب بود همونطور که توی اون سه سال که ندیدمش حالم بد بود من تازه بعد از سه سال حامدم رو دیده بودم، احساس کردم یکی پشت سرمِ بعدم سیگار از بین انگشتام بیرون کشیده شد دیدم نازی بود سیگار رو انداخت روی زمین و با پا لهش کرد. نازی؛ "آقا مجید حامد میدونه؟ " مجید؛ "نه ولی شما هم نمیگی" نازی؛ "اگه تکرار بشه مجبورم بگم" مجید؛ "اصلا صبر کن ببین از کی تا حالا بابا و داییت رو به اسم صدا میکنی؟" نازی؛ "از الان" داشتم به چشماش نگاه میکردم رنگ چشماش مثل حامد بود. نازی؛ "دایی" مجید؛ "جانم؟ " نازی؛ "میخوایم چیکار کنیم؟ بابا..." مجید؛ "پیداش میکنیم نگران نباش" نازی؛ "اگه قرار باشه به امید پلیس بشینیم تا پیداش کنن که تا سال دیگه هم پیدا نمیشه، بابام دق میکنه" مجید؛ "خدانکنه،گفتم که پیدا میشه غصه نخور" نازی؛ "چرا مثل بابا حرف میزنی؟" مجید؛ "کجای حرفای من شبیه حامده؟" نازی؛ "همه جاش همینکه ناامیدی ولی به همه امید میدی، همین که سعی داری همه رو آروم کنی"
مجید؛ "از کجا میدونی من ناامیدم؟" نازی؛ "از لحن حرف زدنت مشخصه" لبخندی بهش زدم. نازی؛ "دایی..." مجید؛ "جانم؟" نازی؛ "هیچی هیچی" مجید؛ "چیه خب چیزی میخوای بگی؟" نازی؛ "نه هیچی" مجید؛ "بگو دیگه نازی" نازی؛ "میشه..." نذاشتم حرفش رو کامل بگه و بغلش کردم، از بغلم با تعجب اومد بیرون. نازی؛ "دایی از کجا فهمیدی؟ " مجید؛ "حالا دیگه" بعدم خندیدم که اونم خندید. مجید؛ "بریم داخل الان نگران میشن" نازی؛ "باشه بریم" ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مجید عید هم تموم شد ولی هنوز خبری از حامد نشده بود، توی این دو هفته کل شهر رو زیر رو کردیم ولی نبود چند باری هم رفتم مغازه پدرام شاگردش رو تحدید کردم ولی خب فایده نداشت اونجا هم نبود، بلند شدم لباسم رو پوشیدم رفتم بیمارستان توی این چند روز هم که میرفتم آرش از من میپرسید که حامد کجاست منم می گفتم حالش خوب نیست مریض شده ولی خب بازم شک کرده بود. حامد دقیق نمیدونم چند وقته که اینجام ولی این رو خوب میدونم که دیگه خستم نمیکشم چرا باید بخاطر مرگ سه نفر که هیچ ربطی به من نداره انقدر عذاب بکشم از خانوادم دور بشم؟ توی این چند روز پدرام فقط بهم غذا میداد اونم به زور میخوردم فقط برای اینکه جون داشته باشم ولی آب نمیداد خوب میدونست تشنمه واسه همینم برای اذیت کردم آب نمیداد مچ دست هام زخم بود از بس که با طناب های کلفت و ضخیم دست هام رو میبست اخه احمق من رو توی یه اتاق کوچیک گذاشتی در رو هم قفل کردی دیگه چرا دست و پاهام رو میبندی؟ موهام بهم ریخته بود گوشه لبم زخم بود کل بدنم درد میکرد صدام هم گرفته بود بخاطر چند باری که داد زدم، صدای باز شدن در اومد پدرام اومد داخل نشست روی صندلی رو به روم. پدرام؛ "چطوری دکتر؟ " حامد؛ "زهرمار، زرت رو بزن و برو" پدرام؛ "چقدر بی ادب شدی دکتر...خواستم بگم خودت رو آماده کنی قراره یکی یکی خانوادت رو بیارم برای آخرین بار ببینیشون" حامد؛ "پس میخوای خلاصم کنی، اره؟" پدرام؛ "قراره خلاصشون کنم" حامد؛ "چی؟ چی داری میگی؟ " پدرام؛ "عادت ندارم حرف هام رو چند بار تکرار کنم" بعدم بلند شد رفت منم هر چقدر صداش زدم گوش نداد و رفت، نه نمیخوام خدایا میشه چشمام رو باز کنم توی خونه خودم باشم ببینم همه هستن و سالمن پدرامی هم وجود نداشته؟! مجید ظهر داشتم از از بیمارستان میرفتم سمت ماشین بعد رفتم سمت مغازه پدرام از دور داشتم نگاه میکردم که شیشه ماشین خورد شد دست هام رو جلوی صورتم گرفتم و سرم رو اوردم پایین، از ماشین پیاده شدم کسی نبود یهو دستمالی جلوی دهنم گرفته شد هر چقدر تقلا کردم نتونستم جلوش رو بگیرم و چشمام بسته شد. نازی کلاسم که تموم شد رفتم توی حیاط دانشگاه ایستادم امروز ایمان خودش دانشگاه داشت واسه همینم باید با تاکسی میرفتم رفتم بیرون از دانشگاه دستم رو دراز کردم که تاکسی بگیرم یک ماشین مشکی پژو وایستاد برای سوار شدن تردید داشتم ولی خب سوار شدم رانندش ماسک زده بود ازش پرسیدم چقدر باید پول بدم ولی جوابی نداد آدرس رو بهش گفتم داشت میرفت ولی متوجه شدم سمت خونه نمیره یک لحظه ترس تمام وجودم رو گرفت. نازی؛ "ببخشید آقا آدرسی که من به شما دادم اینجا نیست" جوابی نداد. نازی؛ "میشه نگه دارین میخوام پیاده شم" و باز هم جوابی نداد که داد زدم. نازی؛ "میگممممم نگهههه داررررر" دیدم یه کُلت از توی داشبرد در اورد. _؛ "تکون بخوری یا حرف اضافه ای بزنی یه گوله حرومت میکنم" ترسیده بودم اخه این از کجا پیداش شد؟ اصلا کی بود چی میخواست؟ ساکت شدم سرم رو انداختم پایین و آروم اشک ریختم. مجید با سردرد چشمام رو باز کردم توی یه ساختمون نیمه کاره به صندلی بسته بودنم که با اینکه ظهر بود ولی نور کمی اونجا بود دور و برم رو نگاه کردم هیچکس نبود، بعد از نیم ساعت یکی اومد...وای شروع شد. پدرام؛ "سلام خوش اومدین آقای کیانی" مجید؛ "حامد کجاست؟ " پدرام؛ "صبر داشته باش حامد هم میبینی" مجید؛ "اصلا اون رو ول کن هر بلایی میخوای سر من بیار" پدرام؛ "قصدم همینه صبور باشی همه چیز رو میفهمی" یکی دیگه اومد داخل که فکر کنم یکی از آدم هاش بود. _؛ "آقا اوردمش" مجید؛ "کی رو اورد؟ حامد؟ " پدرام؛ "ای بابا مجید جون چقدر عجولی یکم صبر کن خب...بیارش"
مجید اون مرد رفت و وقتی برگشت با یه دختر اومد چشمام درست نمیدید اومد جلوتر که دیدم نازیه ای وای معلوم نیست بعد از نازی نوبت کیه، دست نازی رو از پشت بسته بود دهنش هم بسته بود حتما خیلی جیغ زده که دهنش هم بسته، یک صندلی سمت راستم بود که نازی رو بزور برد اونجا و نشوندش و بستش دهنش هم باز کرد که شروع کرد به نفس نفس زدن بعد از اینکه یکم بهتر شد تازه متوجه من شد. نازی؛ "دایی" مجید؛ "هیچی نیست آروم باش میریم از این جا با بابات میریم" نازی؛ "م.مگه بابا اینجاست؟ " پدرام؛ "بله اینجاست" نازی؛ "پدرام تویی اره؟ " پدرا؛ "اره خودمم عزیزم" نازی؛ "خفهههه شووووو عوضیییی به من نگو عزیزممممم" پدرام؛ "تو هم که مثل بابات بد دهنی" نازی؛ "من فقط با آدم ها درست حرف میزنم تو که آدم نیستی حیوونی حیوون" پدرام؛ "چقدر بد که نمیدونی من روی فحش حساسم" نازی؛ "خب که چی؟ مثلا الان بهت بر خورد؟ " پدرام؛ "نه اینجوری نمیشه بابات خوب ادبت نکرده" رفت بیرون. مجید؛ "باریکلا دایی الحق که خواهر زاده خودمی خوب جوابش رو دادی، راست میگن حلال زاده به داییش میره" متوجه شدم داره گریه میکنه. مجید؛ "دایی قربونت برم گریه نکن چیزی نیست من مطمئنم بابات همینجاست با هم فرار میکنیم" پدرام دوباره اومد ولی اینبار یک سطل کوچیک تو دستش بود که ازش بخاطر میزد بیرون حتما آب جوش داخلش بود یعنی میخواست با این چیکار کنه؟ پدرام؛ "خب نازنین خانم دیگه چه خبر؟" نازی؛ "خفه شو بابا دست هامون رو باز کن بابام هم ول کن بزار بریم" پدرام؛ "ای بابا داشتم از کاری که میخواستم بکنم پشیمون میشدم اما خودت نخواستی" دیدم به نازی نزدیک شد رفت پشت سرش وایساد. مجید؛ "هوییی چیکار میخوای بکنی؟" نازی داشت به من نگاه میکرد که ترسیده بود. پدرام؛ "چیزی نیست فقط یه کوچولو درد میکشه" مجید؛ "کاری باهاش نداشته باش ازت خواهش میکنم" پدرام؛ "من که گفتم از فحش بدم میاد خودش گوش نداد عین باباش احمقه" مجید؛ "احمق خودتییییی میگم ولش کننننن" پدرام؛ "خیلی حرف میزنی" به یکی اشاره کرد اومد دهنم رو با چسب محکم بست، صندلی ای که نازی روش نشسته بود جوری بود که دستاش که از پشت بسته بودنش بیرون بود، پدرام سطل آب جوش رو به دست هاش نزدیک کرد نازی دستاش رو بزور بالا میبرد ولی اون سطل رو بالاتر میبرد وقتی دست هاش خورد به آب اول چشماش رو بست صورتش جمع شد و بعد شروع کرد به جیغ زدن. نازی؛ "ولم کنننننننننن آشغاللللللللل" پدرام؛ "عه عه عه آشغال چیه زشته" و دیدم سطل رو بالاتر برد که نازی دوباره جیغ و داد زد منم هرچقدر تکون میخوردم و میخواستم داد بزنم نمیشد اون مرده هم من رو گرفته بود، مگه چقدر داغ بود که نمیتونست تحملش کنه؟ ولی...ولی این جیغ فقط برای آب جوش نبود سرم رو کج کردم دیدم توی دست پدرام چاقو هست که خونیه...
ناشناس فراموش نشوددددد!
نظر بدین ببینم رمان تا اینجا چطور بود؟ https://daigo.ir/secret/61076129541
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝐼 𝒶𝓂 𝒷𝓇𝑒𝒶𝓉𝒽𝓁𝑒𝓈𝓈 𝒷𝑒𝒸𝒶𝓊𝓈𝑒 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒𝒾𝓇 𝒻𝓇𝒾𝑒𝓃𝒹𝓈𝒽𝒾𝓅 :) ◕⁠‿⁠◕⁠  ✧⁠*⁠。∘⁠˚⁠˳⁠°。⁠☆ .𝒞𝒽𝑒𝓃𝑒𝓁 𝐻𝒶𝓂𝒿𝒾𝒹𝒾.   𝒱𝒶𝓈𝒽𝑔𝒽𝒶𝓃𝒾♡𝒜𝒽𝒶𝓃𝑔𝒾 𝐼 𝒽𝑒𝒶𝓇 𝓎𝑜𝓊?🧸❤️‍🩹 https://daigo.ir/secret/61076129541 ∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳
۱:مرسی از انتقادت🤍✨ ۲:🥲❤️😂
۱.۲:چشممممممم ۳:🥺❤️ ۴:منم خوشحالم شما تو چنلم هستین🤍 ۵:مرسی نازی خانم❤️✨
۱:😂😂😂 ۲:چشم چشم میزارممم😂 ۳:مرسی عشقممم😂❤️ ۴:بلههههه😂✨ ۵:چشمم🤍
۱:خودمم دلم سوخت😂🥲 ۲:چشم اگه بتونم حتمااا🤍 ۳:من غلط بکنم😂✨