eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
89 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
مجید ماشینم رو روشن کردم رفتن پیش مونا و حانیه، رسیدم زنگ در رو زدم و رفتم داخل. مجید؛ "سلام" مونا؛ "سلام خوبی؟" مجید؛ "افتضاحم" رفتم نشستم که مونا و حانیه هم اومدن. حانیه؛ "چرا؟ رفتی آگاهی؟ رد گوشی رو زدن؟" مجید؛ "رفتم ولی اون بیشرف سیم کارت رو نابود کرده" یهو دیدم آیناز از اتاق اومد بیرون مثل اینکه تازه از خواب بیدار شده بود، سلامی کرد و رفت صورتش رو شست و اومد نشست. آیناز؛ "چی شده؟ " حانیه؛ "بعدا بهت میگم...یعنی الان هیچ راهی دیگه ای نیست؟ " مجید؛ "تنها راهش اینه که نقشه پدرام عملی بشه تا پلیسا بتونن دستگیرش کنن" مونا؛ "کدوم نقشه؟ اصلا از کجا میدونی وقتی گفت ملاقات یعنی ما رو میخواد مثل حامد ببره، شاید خودش میاد" مجید؛ "خواهر من اون زرنگ تر از این حرفاس که بیاد اینجا بعدم مگه اون میخواد بیاد مهمونی باهامون حرف بزنه خوش و بش کنه که خودش بیاد" آیناز؛ "مگه پدرام میخواد چیکار کنه؟" مجید؛ "نمیدونم" چند دقیقه همه به فکر فرو رفتیم و سکوت عمیقی خونه رو گرفته بود. مونا؛ "مجید دیگه برای ناهار بمون، حانیه تو هم به ایمان زنگ بزن بگو بیاد" حانیه؛ "باشه" ایمان تو خونه نشسته بودم دیدم ساعت یازدس بلند شدم لباس پوشیدم رفتم سمت دانشگاه پارک کردم داخل ماشین نشستم تا نازی بیاد، چند دقیقه بعد اومد سوار شد و سلام کردیم و ماشین رو روشن کردم. ایمان؛ "بهتری؟" نازی؛ "اره...عجیبه که تنها چیزی که ذهنم رو از همه چی دور میکنه بازیگریه" خواستم جواب نازی رو بدم که گوشی زنگ خورد، جواب دادم. ایمان؛ "سلام مامان خوبی؟ " حانیه؛ "سلام مرسی، عمت گفت بیای اینجا برای ناهار" ایمان؛ "خبری شده؟ " حانیه؛ "حالا بیا میگم" ایمان؛ "باشه، خدافظ" ایمان؛ "خدافظ" نازی؛ "چیزی شده؟ " ایمان؛ "نه ولی فکر کنم خبرای خوبی تو راهه" نازی؛ "از بابام خبری شده؟ " ایمان؛ "فکر کنم چون مامان گفت برای ناهار بریم خونه شما" دیدم نازی خندید و خوشحال شد، وقتی رسیدیم زنگ در رو زدم و رفتیم داخل، نازی سریع رفت داخل رو به روی بابا وایساد خندید. نازی؛ "از بابام خبری شده؟ " همه نگاهشون سمت نازی بود که ذوق داشت خبر خوبی بشنوه. نازی؛ "دایی! چرا جواب نمیدی؟ عمه بابام پیدا شد؟ " آیناز تو اتاق بود اومد بیرون. آیناز؛ "نه بابا چه خبری" نازی برگشت سمت آیناز و خنده آروم آروم از روی صورتش محو شد. نازی؛ "یعنی چی؟ پس...پس چرا جمع شدیم؟" آیناز؛ "چون بابا اومد بگه که رفته آگاهی شماره پدرام رو داده که ردش رو بزنن ولی خب سیم کارت رو سوزونده بود" نازی؛ "آها...باشه من برم لباسم رو عوض کنم" نازی رفت توی اتاقش منم رفتم سمت آیناز. ایمان؛ "برای چی میگی؟" آیناز؛ "خب بالاخره که میفهمید" ایمان؛ "الان فهمید حالش بد شد" حانیه؛ "بسه دیگه انقدر بحث نکنید، ایمان نازی حق داره بدونه الانم حال هممون خرابه" نازی وقتی رفتم توی اتاق در رو بستم و به دیوار تکیه دادم، دستم رو گذاشتم رو دهنم و بی صدا گریه کردم چرا؟ چرا نمیتونم کاری برای بابام بکنم؟ اگه من این بلا سرم میومد اون فقط گریه میکرد؟ نه کل شهر رو زیر و رو میکرد تا پیدا شم ولی من چی؟فقط بلدم گریه کنم چون کاری از دستم بر نمیاد. مونا ساعت ۱ که ناهار آماده شد نازی از اتاقش اومد بیرون و نشستیم ناهار خوردیم، مجید با بی میلی خیلی کم غذا خورد و تشکر کرد بلند شد رفت توی حیاط که نازی هم یکم بعد بلند شد رفت توی حیاط اشتهای همه کور شده بود اصلا بدون حامد نمیشد دور هم جمع بشیم همه بلند شدیم من و حانیه ظرف ها رو گذاشتیم توی ظرف شویی حتی حال شستن ظرف ها هم نداشتیم. مجید رفتم توی حیاط یه نخ سیگار در اوردم و روشنش کردم کشیدم، میدونستم اگه الان حامد بود کلم رو میکند ولی دوریش برام عذاب بود همونطور که توی اون سه سال که ندیدمش حالم بد بود من تازه بعد از سه سال حامدم رو دیده بودم، احساس کردم یکی پشت سرمِ بعدم سیگار از بین انگشتام بیرون کشیده شد دیدم نازی بود سیگار رو انداخت روی زمین و با پا لهش کرد. نازی؛ "آقا مجید حامد میدونه؟ " مجید؛ "نه ولی شما هم نمیگی" نازی؛ "اگه تکرار بشه مجبورم بگم" مجید؛ "اصلا صبر کن ببین از کی تا حالا بابا و داییت رو به اسم صدا میکنی؟" نازی؛ "از الان" داشتم به چشماش نگاه میکردم رنگ چشماش مثل حامد بود. نازی؛ "دایی" مجید؛ "جانم؟ " نازی؛ "میخوایم چیکار کنیم؟ بابا..." مجید؛ "پیداش میکنیم نگران نباش" نازی؛ "اگه قرار باشه به امید پلیس بشینیم تا پیداش کنن که تا سال دیگه هم پیدا نمیشه، بابام دق میکنه" مجید؛ "خدانکنه،گفتم که پیدا میشه غصه نخور" نازی؛ "چرا مثل بابا حرف میزنی؟" مجید؛ "کجای حرفای من شبیه حامده؟" نازی؛ "همه جاش همینکه ناامیدی ولی به همه امید میدی، همین که سعی داری همه رو آروم کنی"
مجید؛ "از کجا میدونی من ناامیدم؟" نازی؛ "از لحن حرف زدنت مشخصه" لبخندی بهش زدم. نازی؛ "دایی..." مجید؛ "جانم؟" نازی؛ "هیچی هیچی" مجید؛ "چیه خب چیزی میخوای بگی؟" نازی؛ "نه هیچی" مجید؛ "بگو دیگه نازی" نازی؛ "میشه..." نذاشتم حرفش رو کامل بگه و بغلش کردم، از بغلم با تعجب اومد بیرون. نازی؛ "دایی از کجا فهمیدی؟ " مجید؛ "حالا دیگه" بعدم خندیدم که اونم خندید. مجید؛ "بریم داخل الان نگران میشن" نازی؛ "باشه بریم" ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مجید عید هم تموم شد ولی هنوز خبری از حامد نشده بود، توی این دو هفته کل شهر رو زیر رو کردیم ولی نبود چند باری هم رفتم مغازه پدرام شاگردش رو تحدید کردم ولی خب فایده نداشت اونجا هم نبود، بلند شدم لباسم رو پوشیدم رفتم بیمارستان توی این چند روز هم که میرفتم آرش از من میپرسید که حامد کجاست منم می گفتم حالش خوب نیست مریض شده ولی خب بازم شک کرده بود. حامد دقیق نمیدونم چند وقته که اینجام ولی این رو خوب میدونم که دیگه خستم نمیکشم چرا باید بخاطر مرگ سه نفر که هیچ ربطی به من نداره انقدر عذاب بکشم از خانوادم دور بشم؟ توی این چند روز پدرام فقط بهم غذا میداد اونم به زور میخوردم فقط برای اینکه جون داشته باشم ولی آب نمیداد خوب میدونست تشنمه واسه همینم برای اذیت کردم آب نمیداد مچ دست هام زخم بود از بس که با طناب های کلفت و ضخیم دست هام رو میبست اخه احمق من رو توی یه اتاق کوچیک گذاشتی در رو هم قفل کردی دیگه چرا دست و پاهام رو میبندی؟ موهام بهم ریخته بود گوشه لبم زخم بود کل بدنم درد میکرد صدام هم گرفته بود بخاطر چند باری که داد زدم، صدای باز شدن در اومد پدرام اومد داخل نشست روی صندلی رو به روم. پدرام؛ "چطوری دکتر؟ " حامد؛ "زهرمار، زرت رو بزن و برو" پدرام؛ "چقدر بی ادب شدی دکتر...خواستم بگم خودت رو آماده کنی قراره یکی یکی خانوادت رو بیارم برای آخرین بار ببینیشون" حامد؛ "پس میخوای خلاصم کنی، اره؟" پدرام؛ "قراره خلاصشون کنم" حامد؛ "چی؟ چی داری میگی؟ " پدرام؛ "عادت ندارم حرف هام رو چند بار تکرار کنم" بعدم بلند شد رفت منم هر چقدر صداش زدم گوش نداد و رفت، نه نمیخوام خدایا میشه چشمام رو باز کنم توی خونه خودم باشم ببینم همه هستن و سالمن پدرامی هم وجود نداشته؟! مجید ظهر داشتم از از بیمارستان میرفتم سمت ماشین بعد رفتم سمت مغازه پدرام از دور داشتم نگاه میکردم که شیشه ماشین خورد شد دست هام رو جلوی صورتم گرفتم و سرم رو اوردم پایین، از ماشین پیاده شدم کسی نبود یهو دستمالی جلوی دهنم گرفته شد هر چقدر تقلا کردم نتونستم جلوش رو بگیرم و چشمام بسته شد. نازی کلاسم که تموم شد رفتم توی حیاط دانشگاه ایستادم امروز ایمان خودش دانشگاه داشت واسه همینم باید با تاکسی میرفتم رفتم بیرون از دانشگاه دستم رو دراز کردم که تاکسی بگیرم یک ماشین مشکی پژو وایستاد برای سوار شدن تردید داشتم ولی خب سوار شدم رانندش ماسک زده بود ازش پرسیدم چقدر باید پول بدم ولی جوابی نداد آدرس رو بهش گفتم داشت میرفت ولی متوجه شدم سمت خونه نمیره یک لحظه ترس تمام وجودم رو گرفت. نازی؛ "ببخشید آقا آدرسی که من به شما دادم اینجا نیست" جوابی نداد. نازی؛ "میشه نگه دارین میخوام پیاده شم" و باز هم جوابی نداد که داد زدم. نازی؛ "میگممممم نگهههه داررررر" دیدم یه کُلت از توی داشبرد در اورد. _؛ "تکون بخوری یا حرف اضافه ای بزنی یه گوله حرومت میکنم" ترسیده بودم اخه این از کجا پیداش شد؟ اصلا کی بود چی میخواست؟ ساکت شدم سرم رو انداختم پایین و آروم اشک ریختم. مجید با سردرد چشمام رو باز کردم توی یه ساختمون نیمه کاره به صندلی بسته بودنم که با اینکه ظهر بود ولی نور کمی اونجا بود دور و برم رو نگاه کردم هیچکس نبود، بعد از نیم ساعت یکی اومد...وای شروع شد. پدرام؛ "سلام خوش اومدین آقای کیانی" مجید؛ "حامد کجاست؟ " پدرام؛ "صبر داشته باش حامد هم میبینی" مجید؛ "اصلا اون رو ول کن هر بلایی میخوای سر من بیار" پدرام؛ "قصدم همینه صبور باشی همه چیز رو میفهمی" یکی دیگه اومد داخل که فکر کنم یکی از آدم هاش بود. _؛ "آقا اوردمش" مجید؛ "کی رو اورد؟ حامد؟ " پدرام؛ "ای بابا مجید جون چقدر عجولی یکم صبر کن خب...بیارش"
مجید اون مرد رفت و وقتی برگشت با یه دختر اومد چشمام درست نمیدید اومد جلوتر که دیدم نازیه ای وای معلوم نیست بعد از نازی نوبت کیه، دست نازی رو از پشت بسته بود دهنش هم بسته بود حتما خیلی جیغ زده که دهنش هم بسته، یک صندلی سمت راستم بود که نازی رو بزور برد اونجا و نشوندش و بستش دهنش هم باز کرد که شروع کرد به نفس نفس زدن بعد از اینکه یکم بهتر شد تازه متوجه من شد. نازی؛ "دایی" مجید؛ "هیچی نیست آروم باش میریم از این جا با بابات میریم" نازی؛ "م.مگه بابا اینجاست؟ " پدرام؛ "بله اینجاست" نازی؛ "پدرام تویی اره؟ " پدرا؛ "اره خودمم عزیزم" نازی؛ "خفهههه شووووو عوضیییی به من نگو عزیزممممم" پدرام؛ "تو هم که مثل بابات بد دهنی" نازی؛ "من فقط با آدم ها درست حرف میزنم تو که آدم نیستی حیوونی حیوون" پدرام؛ "چقدر بد که نمیدونی من روی فحش حساسم" نازی؛ "خب که چی؟ مثلا الان بهت بر خورد؟ " پدرام؛ "نه اینجوری نمیشه بابات خوب ادبت نکرده" رفت بیرون. مجید؛ "باریکلا دایی الحق که خواهر زاده خودمی خوب جوابش رو دادی، راست میگن حلال زاده به داییش میره" متوجه شدم داره گریه میکنه. مجید؛ "دایی قربونت برم گریه نکن چیزی نیست من مطمئنم بابات همینجاست با هم فرار میکنیم" پدرام دوباره اومد ولی اینبار یک سطل کوچیک تو دستش بود که ازش بخاطر میزد بیرون حتما آب جوش داخلش بود یعنی میخواست با این چیکار کنه؟ پدرام؛ "خب نازنین خانم دیگه چه خبر؟" نازی؛ "خفه شو بابا دست هامون رو باز کن بابام هم ول کن بزار بریم" پدرام؛ "ای بابا داشتم از کاری که میخواستم بکنم پشیمون میشدم اما خودت نخواستی" دیدم به نازی نزدیک شد رفت پشت سرش وایساد. مجید؛ "هوییی چیکار میخوای بکنی؟" نازی داشت به من نگاه میکرد که ترسیده بود. پدرام؛ "چیزی نیست فقط یه کوچولو درد میکشه" مجید؛ "کاری باهاش نداشته باش ازت خواهش میکنم" پدرام؛ "من که گفتم از فحش بدم میاد خودش گوش نداد عین باباش احمقه" مجید؛ "احمق خودتییییی میگم ولش کننننن" پدرام؛ "خیلی حرف میزنی" به یکی اشاره کرد اومد دهنم رو با چسب محکم بست، صندلی ای که نازی روش نشسته بود جوری بود که دستاش که از پشت بسته بودنش بیرون بود، پدرام سطل آب جوش رو به دست هاش نزدیک کرد نازی دستاش رو بزور بالا میبرد ولی اون سطل رو بالاتر میبرد وقتی دست هاش خورد به آب اول چشماش رو بست صورتش جمع شد و بعد شروع کرد به جیغ زدن. نازی؛ "ولم کنننننننننن آشغاللللللللل" پدرام؛ "عه عه عه آشغال چیه زشته" و دیدم سطل رو بالاتر برد که نازی دوباره جیغ و داد زد منم هرچقدر تکون میخوردم و میخواستم داد بزنم نمیشد اون مرده هم من رو گرفته بود، مگه چقدر داغ بود که نمیتونست تحملش کنه؟ ولی...ولی این جیغ فقط برای آب جوش نبود سرم رو کج کردم دیدم توی دست پدرام چاقو هست که خونیه...
ناشناس فراموش نشوددددد!
نظر بدین ببینم رمان تا اینجا چطور بود؟ https://daigo.ir/secret/61076129541
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝐼 𝒶𝓂 𝒷𝓇𝑒𝒶𝓉𝒽𝓁𝑒𝓈𝓈 𝒷𝑒𝒸𝒶𝓊𝓈𝑒 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒𝒾𝓇 𝒻𝓇𝒾𝑒𝓃𝒹𝓈𝒽𝒾𝓅 :) ◕⁠‿⁠◕⁠  ✧⁠*⁠。∘⁠˚⁠˳⁠°。⁠☆ .𝒞𝒽𝑒𝓃𝑒𝓁 𝐻𝒶𝓂𝒿𝒾𝒹𝒾.   𝒱𝒶𝓈𝒽𝑔𝒽𝒶𝓃𝒾♡𝒜𝒽𝒶𝓃𝑔𝒾 𝐼 𝒽𝑒𝒶𝓇 𝓎𝑜𝓊?🧸❤️‍🩹 https://daigo.ir/secret/61076129541 ∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳
۱:مرسی از انتقادت🤍✨ ۲:🥲❤️😂
۱.۲:چشممممممم ۳:🥺❤️ ۴:منم خوشحالم شما تو چنلم هستین🤍 ۵:مرسی نازی خانم❤️✨
۱:😂😂😂 ۲:چشم چشم میزارممم😂 ۳:مرسی عشقممم😂❤️ ۴:بلههههه😂✨ ۵:چشمم🤍
۱:خودمم دلم سوخت😂🥲 ۲:چشم اگه بتونم حتمااا🤍 ۳:من غلط بکنم😂✨
حامد حالم خیلی بد بود میترسیدم دلشوره بدی داشتم احساس میکردم قراره اتفاقای بدی بیوفته، نشسته بودم به زور با دندون طناب دور دستم رو باز کردم آخی گفتم از دردی که مچ دستم داشت طناب دور پاهام رو هم باز کردم بلند شدم بعد از چند روز کمی راه رفتم پاهام بی جون بود خواستم دوباره بشینم که صدای جیغ شنیدم این جیغ...جیغه نازنین بود اون اینجا چیکار میکنه؟ اصلا چرا داره جیغ میزنه؟ شروع کردم به داد زدن. حامد؛ "پدرامممممممممم پدرامممممممم پدرامممممممممم" مجید نازی داشت جیغ میزد که با صدایی که از پشت سرمون اومد ساکت شد صورتش خیس بود از اشک هر دو با تعجب به هم نگاه کردیم این صدا صدای حامد بود پس حامد همینجاست پدرام به مردی که بالا سرم بود نگاه کرد. پدرام؛ "برو خفش کن" حامد همینطور با صدای گرفتش داد میزد وقتی اون مرده میخواست بره تمام تلاشم رو کردم که دستم رو باز کنم و از پشت اون چسبی که به دهنم زده بود داد خفه ای میزدم هر چقدر تکون میخوردم فایده نداشت پدرام سطل رو پایین گذاشت و اومد توی صورت نازی. پدرام؛ "خب چطور بود؟ " نازی با گریه باهاش حرف میزد. نازی؛ "غلط کردم...غلط کردممم تروخدا...تروخدا کاری با بابام نداشته باش ازت خواهش میکنم" پدرام؛ "نچ نمیشه" نازی؛ "تروخداااا التماست میکنممم اصلا من غلط کردم دیگه نه توهین میکنم نه فحش میدم هیچی نمیگم فقط ولش کن" وقتی میدیدم اینجوری با گریه داره به پدرام التماس میکنه یه قطره اشک از گوشه چشمم اومد پایین خدایا خودت کمکمون کن، پدرام رفت از جهتی که داشت راه میرفت مشخص بود جایی داره میره که حامد هست. مونا من و حانیه تو خونه نشسته بودیم که یکی زنگ خونه رو زد از آیفون نگاه کردم یه مرد بود با لباس فرم که انگاری مامور برق بود در رو باز کردم اومد داخل بعد از چند ثانیه صدای شکستن شیشه ها اومد که من و حانیه ترسیدیم وقتی رفتیم توی حیاط دیدیم دوتا مرد وایسادن یکیشونم همون مامور برق بود دوتاشون تفنگ در اوردن و یکیشون بالا سر من گرفت اون یکی هم بالای سر حانیه و به زور ما رو از خونه بیرون کردن و سوار ماشین شدیم نمیدونستیم قرار کجا بریم اصلا چرا این اتفاق افتاد؟ یک جای بیرون شهر بود پیاده شدیم دوباره اسلحه بالا سرمون گذاشتن و به زور ما رو بردن داخل یه ساختمون که نیمه کاره بود وقتی داشتیم میرفتیم دیدم مجید روی یه صندلی نازی هم روی یه صندلی دیگس و یکم باهاش فاصله داره دهن مجید رو بسته بودن ما رو که دید چشماش گرد شد با بغض و چشمای پر از اشک داشتیم بهشون نگاه میکردیم نازی سرش پایین بود سرش رو که اورد بالا تا ما رو دید گریه کرد، اون دوتا هم دستای ما رو از پشت بستن و هولمون دادن و روی دوتا صندلی نشستیم. پدرام رفتم داخل اتاقی که حامد بود. پدرام؛ "چه خبرته انقدر داد میزنی؟" حامد؛ "اون صدای دخترم بود چیکارش کردی که اینجوری جیغ میزد؟ " پدرام؛ "باباش بهش ادب یاد نداده بود منم یادش دادم" حامد؛ "ولش کن بزار بره چیکارش داری؟" پدرام؛ "پس برات عزیزه چه عالی" از اتاق رفتم بیرون که دوباره داد زد با سرعت برگشتم داخل و سیلی ای بهش زدم. پدرام؛ "حواست باشه صداش در نیاد" رفتم بیرون دیدم زن و خواهرش هم اوردن. پدرام؛ "به به، به به میبینم که جمعتون جمعه ولی کافی نیستین چهار نفر دیگه موندن البته جای نگرانی نیست چون اونا هم به جمعمون اضافه میشن" رفتم سمت مجید چسب دهنش رو باز کردم. مجید؛ "چیکار زن و بچمون داری، اونا رو ول کن حداقل بزار فقط من و حامد بمونیم" حانیه؛ "نخیر من نمیزارم پیش این بمونید" مونا؛ "تازه الان حتما پلیس ها ردتون رو زدن" پدرام؛ "پس شما خانوادگی خیلی حرف میزنید من فکر کردم فقط حامد اینجوریه" مجید؛ "هویییی بفهم داری درمورد کی حرف میزنی" پدرام؛ "راستی نازنین خانم دستات چطوره؟" نازی؛ "خیلی خوبه، ته فکرت همین بود که دستم رو بزاری توی آب جوش بعدم با چاقو زخمیش کنی؟ فکر میکردم باهوش تر باشی" پدرام؛ "عه پس کافی نبود برات؟ خیله خب" رفتم. نازی ای وای فکر کنم گند زدم نباید چیزی میگفتم الان معلوم نیست باز میخواد چیکار کنه دیدم کسی اینجا نیست از فرصت استفاده کردم و داد زدم. نازی؛ "باباااااااااااا، بابا حاااااااامدددددددد، بابااااااااااااا" حامد سرم رو بین دستام گرفته بودم و به زمین خیره بودم که صدای نازی رو شنیدم سرم رو اوردم بالا لبخندی زدم دیدم اون یارو که پدرام گذاشته بود بالا سرم باشه حواسش نیست و پشتش به منه، اتاق رو نگاه کردم یک چوب اون گوشه بود که بعضی وقت ها آدم های پدرام باهاش من رو میزدن برش داشتم آروم رفتم سمتش صدای نازی دوباره اومد که برگشت منم محکم زدم تو سرش و افتاد، دوباره صدای نازی اومد.
حامد نازی؛ "بابااااااااااا حاااااااااامدددددددد" حامد؛ "جانننننِ بابااااا حااااااااامدددددد" اشک تو چشمام حلقه زد و بعدم به پایین هدایت شد آخ بابایی نمیدونم چقدر دلم برات تنگ شده، در قفل بود با همون چوب بهش ضربه میزدم اما باز نمیشد نشستم کنار در و هق هق گریه کردم که صدای مجید اومد مجیدم اینجا بود؟ مجید؛ "حاااااامددددددد" حامد؛ "مجییییییددددددد" مونا؛ "حااااااامدددددد" حانیه؛ "داداااااشششش" ای وای مونا و حانیه چرا اینجا بودن؟ خداکنه اتفاقی براشون نیوفته. پدرام توی اتاق کارم بودم و داشتم تفنگ رو برمیداشتم که صدای داد اومد ای لعنتیا رفتم بیرون. پدرام؛ "چه خبرتونه اینجا رو گذاشتین رو سرتون" مونا؛ "ولمون کن ما بریم چیکارمون داری؟" صدام رو بردم بالا. پدرام؛ "صداتون در بیادددد همتون رو میکشممممم پس دهناتون رو ببندینننن" مجید؛ "فکر کردی کی ای؟ هااا؟ دفع آخرت باشه با خانواده من اینجوری حرف میزنییییی فهمیدییییی؟" دیگه از دستشون کفری شده بودم رفتم جلو و یک سیلی به مجید زدم. نازی؛ "عوضییییی نزنشششش" پدرام؛ "تو هم انگار دلت میخواد اره؟" نازی؛ "جرئت ندارررییی" رفتم یک سیلی هم به اون زدم ولی این دفع محکم تر چون دختره واقعا رو اعصابم بود. حامد؛ "نازنیننننننننن، نازیییییییییییی" دختره که داشت گریه میکرد داد زد. نازی؛ "بابااااااااااااااااا" پدرام؛ "نه مثل اینکه نفهمیدی چی گفتم؟ گفتم صداتون در نیاد" یک سیلی دیگه همون جا زدم که گونش سرخ شده بود. مجید؛ "چیکار اون بچه دارییییی ولش کننننننن" پدرام؛ "اون چهار نفر بیان دیگه از شرتون خلاص میشم" آیناز دیشب اومدم خونه و امروز کلاس نداشتم و داشتم تلویزیون نگاه میکردم که یهو صدای در اومد، معلوم نیست کی بود که انقدر محکم داشت در میزد اخه بیشعور... ای خداااا، رفتم در رو باز کردم که دستی اومد جلوی دهنم... ایمان رسیدم خونه از ماشین پیاده شدم رفتم بالا دیدم در خونه بازه، باز این آیناز حواس پرت در رو باز گذاشت کفش هام رو در اوردم و رفتم داخل همه جا رو نگاه کردم اثری از آیناز نبود چند باری هم صداش زدم ولی جوابی نگرفتم گوشیم رو برداشتم که بهش زنگ بزنم ولی دیدم گوشیش روی میزه گوشیم رو پرت کردم روی مبل دستم رو بردنم پشت سرم و نفس عصبی ای کشیدم که دستی اومد جلوی دهنم و دیگه چیزی نفهمیدم. مجید مونا و حانیه و نازی همش گریه میکردن حامد هم دیگه صدامون نزد شاید اون دفع هم که صدا زد یه حس درونی ای بهش گفت که اینجا چه خبره، در باز شد و چهار نفر اومدن داخل که دو نفرشون از آدم های پدرام بودن و اون دو تا هم...بچه هام بودن آیناز و ایمان، حانیه تا دیدشون گریش شدت گرفت و جیغ زد. حانیه؛ "ولشون کنیددد تروخدااااا" دست هاشون رو از پشت بسته بودن و ایمان رو صندلی سمت راستی من که کنار نازی هم میشد نشوندن و آیناز هم صندلی بین مونا و نازی و بستنشون، پدرام دوباره اومد. مجید؛ "تو با ما مشکل داری چرا پای بچه هامون رو وسط میکشی؟ " ایمان؛ "بابا ما مشکلی نداریم" پدرام؛ "دیدی که پسرت جواب داد مشکلی با مرگش نداره" نازی؛ "چی داری میگی؟ " پدرام؛ "اووو یادم رفت توضیح بدم عذر میخوام..." پدرام مزخرفاتش رو گفت.