eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
89 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
۱:مرسی از انتقادت🤍✨ ۲:🥲❤️😂
۱.۲:چشممممممم ۳:🥺❤️ ۴:منم خوشحالم شما تو چنلم هستین🤍 ۵:مرسی نازی خانم❤️✨
۱:😂😂😂 ۲:چشم چشم میزارممم😂 ۳:مرسی عشقممم😂❤️ ۴:بلههههه😂✨ ۵:چشمم🤍
۱:خودمم دلم سوخت😂🥲 ۲:چشم اگه بتونم حتمااا🤍 ۳:من غلط بکنم😂✨
حامد حالم خیلی بد بود میترسیدم دلشوره بدی داشتم احساس میکردم قراره اتفاقای بدی بیوفته، نشسته بودم به زور با دندون طناب دور دستم رو باز کردم آخی گفتم از دردی که مچ دستم داشت طناب دور پاهام رو هم باز کردم بلند شدم بعد از چند روز کمی راه رفتم پاهام بی جون بود خواستم دوباره بشینم که صدای جیغ شنیدم این جیغ...جیغه نازنین بود اون اینجا چیکار میکنه؟ اصلا چرا داره جیغ میزنه؟ شروع کردم به داد زدن. حامد؛ "پدرامممممممممم پدرامممممممم پدرامممممممممم" مجید نازی داشت جیغ میزد که با صدایی که از پشت سرمون اومد ساکت شد صورتش خیس بود از اشک هر دو با تعجب به هم نگاه کردیم این صدا صدای حامد بود پس حامد همینجاست پدرام به مردی که بالا سرم بود نگاه کرد. پدرام؛ "برو خفش کن" حامد همینطور با صدای گرفتش داد میزد وقتی اون مرده میخواست بره تمام تلاشم رو کردم که دستم رو باز کنم و از پشت اون چسبی که به دهنم زده بود داد خفه ای میزدم هر چقدر تکون میخوردم فایده نداشت پدرام سطل رو پایین گذاشت و اومد توی صورت نازی. پدرام؛ "خب چطور بود؟ " نازی با گریه باهاش حرف میزد. نازی؛ "غلط کردم...غلط کردممم تروخدا...تروخدا کاری با بابام نداشته باش ازت خواهش میکنم" پدرام؛ "نچ نمیشه" نازی؛ "تروخداااا التماست میکنممم اصلا من غلط کردم دیگه نه توهین میکنم نه فحش میدم هیچی نمیگم فقط ولش کن" وقتی میدیدم اینجوری با گریه داره به پدرام التماس میکنه یه قطره اشک از گوشه چشمم اومد پایین خدایا خودت کمکمون کن، پدرام رفت از جهتی که داشت راه میرفت مشخص بود جایی داره میره که حامد هست. مونا من و حانیه تو خونه نشسته بودیم که یکی زنگ خونه رو زد از آیفون نگاه کردم یه مرد بود با لباس فرم که انگاری مامور برق بود در رو باز کردم اومد داخل بعد از چند ثانیه صدای شکستن شیشه ها اومد که من و حانیه ترسیدیم وقتی رفتیم توی حیاط دیدیم دوتا مرد وایسادن یکیشونم همون مامور برق بود دوتاشون تفنگ در اوردن و یکیشون بالا سر من گرفت اون یکی هم بالای سر حانیه و به زور ما رو از خونه بیرون کردن و سوار ماشین شدیم نمیدونستیم قرار کجا بریم اصلا چرا این اتفاق افتاد؟ یک جای بیرون شهر بود پیاده شدیم دوباره اسلحه بالا سرمون گذاشتن و به زور ما رو بردن داخل یه ساختمون که نیمه کاره بود وقتی داشتیم میرفتیم دیدم مجید روی یه صندلی نازی هم روی یه صندلی دیگس و یکم باهاش فاصله داره دهن مجید رو بسته بودن ما رو که دید چشماش گرد شد با بغض و چشمای پر از اشک داشتیم بهشون نگاه میکردیم نازی سرش پایین بود سرش رو که اورد بالا تا ما رو دید گریه کرد، اون دوتا هم دستای ما رو از پشت بستن و هولمون دادن و روی دوتا صندلی نشستیم. پدرام رفتم داخل اتاقی که حامد بود. پدرام؛ "چه خبرته انقدر داد میزنی؟" حامد؛ "اون صدای دخترم بود چیکارش کردی که اینجوری جیغ میزد؟ " پدرام؛ "باباش بهش ادب یاد نداده بود منم یادش دادم" حامد؛ "ولش کن بزار بره چیکارش داری؟" پدرام؛ "پس برات عزیزه چه عالی" از اتاق رفتم بیرون که دوباره داد زد با سرعت برگشتم داخل و سیلی ای بهش زدم. پدرام؛ "حواست باشه صداش در نیاد" رفتم بیرون دیدم زن و خواهرش هم اوردن. پدرام؛ "به به، به به میبینم که جمعتون جمعه ولی کافی نیستین چهار نفر دیگه موندن البته جای نگرانی نیست چون اونا هم به جمعمون اضافه میشن" رفتم سمت مجید چسب دهنش رو باز کردم. مجید؛ "چیکار زن و بچمون داری، اونا رو ول کن حداقل بزار فقط من و حامد بمونیم" حانیه؛ "نخیر من نمیزارم پیش این بمونید" مونا؛ "تازه الان حتما پلیس ها ردتون رو زدن" پدرام؛ "پس شما خانوادگی خیلی حرف میزنید من فکر کردم فقط حامد اینجوریه" مجید؛ "هویییی بفهم داری درمورد کی حرف میزنی" پدرام؛ "راستی نازنین خانم دستات چطوره؟" نازی؛ "خیلی خوبه، ته فکرت همین بود که دستم رو بزاری توی آب جوش بعدم با چاقو زخمیش کنی؟ فکر میکردم باهوش تر باشی" پدرام؛ "عه پس کافی نبود برات؟ خیله خب" رفتم. نازی ای وای فکر کنم گند زدم نباید چیزی میگفتم الان معلوم نیست باز میخواد چیکار کنه دیدم کسی اینجا نیست از فرصت استفاده کردم و داد زدم. نازی؛ "باباااااااااااا، بابا حاااااااامدددددددد، بابااااااااااااا" حامد سرم رو بین دستام گرفته بودم و به زمین خیره بودم که صدای نازی رو شنیدم سرم رو اوردم بالا لبخندی زدم دیدم اون یارو که پدرام گذاشته بود بالا سرم باشه حواسش نیست و پشتش به منه، اتاق رو نگاه کردم یک چوب اون گوشه بود که بعضی وقت ها آدم های پدرام باهاش من رو میزدن برش داشتم آروم رفتم سمتش صدای نازی دوباره اومد که برگشت منم محکم زدم تو سرش و افتاد، دوباره صدای نازی اومد.
حامد نازی؛ "بابااااااااااا حاااااااااامدددددددد" حامد؛ "جانننننِ بابااااا حااااااااامدددددد" اشک تو چشمام حلقه زد و بعدم به پایین هدایت شد آخ بابایی نمیدونم چقدر دلم برات تنگ شده، در قفل بود با همون چوب بهش ضربه میزدم اما باز نمیشد نشستم کنار در و هق هق گریه کردم که صدای مجید اومد مجیدم اینجا بود؟ مجید؛ "حاااااامددددددد" حامد؛ "مجییییییددددددد" مونا؛ "حااااااامدددددد" حانیه؛ "داداااااشششش" ای وای مونا و حانیه چرا اینجا بودن؟ خداکنه اتفاقی براشون نیوفته. پدرام توی اتاق کارم بودم و داشتم تفنگ رو برمیداشتم که صدای داد اومد ای لعنتیا رفتم بیرون. پدرام؛ "چه خبرتونه اینجا رو گذاشتین رو سرتون" مونا؛ "ولمون کن ما بریم چیکارمون داری؟" صدام رو بردم بالا. پدرام؛ "صداتون در بیادددد همتون رو میکشممممم پس دهناتون رو ببندینننن" مجید؛ "فکر کردی کی ای؟ هااا؟ دفع آخرت باشه با خانواده من اینجوری حرف میزنییییی فهمیدییییی؟" دیگه از دستشون کفری شده بودم رفتم جلو و یک سیلی به مجید زدم. نازی؛ "عوضییییی نزنشششش" پدرام؛ "تو هم انگار دلت میخواد اره؟" نازی؛ "جرئت ندارررییی" رفتم یک سیلی هم به اون زدم ولی این دفع محکم تر چون دختره واقعا رو اعصابم بود. حامد؛ "نازنیننننننننن، نازیییییییییییی" دختره که داشت گریه میکرد داد زد. نازی؛ "بابااااااااااااااااا" پدرام؛ "نه مثل اینکه نفهمیدی چی گفتم؟ گفتم صداتون در نیاد" یک سیلی دیگه همون جا زدم که گونش سرخ شده بود. مجید؛ "چیکار اون بچه دارییییی ولش کننننننن" پدرام؛ "اون چهار نفر بیان دیگه از شرتون خلاص میشم" آیناز دیشب اومدم خونه و امروز کلاس نداشتم و داشتم تلویزیون نگاه میکردم که یهو صدای در اومد، معلوم نیست کی بود که انقدر محکم داشت در میزد اخه بیشعور... ای خداااا، رفتم در رو باز کردم که دستی اومد جلوی دهنم... ایمان رسیدم خونه از ماشین پیاده شدم رفتم بالا دیدم در خونه بازه، باز این آیناز حواس پرت در رو باز گذاشت کفش هام رو در اوردم و رفتم داخل همه جا رو نگاه کردم اثری از آیناز نبود چند باری هم صداش زدم ولی جوابی نگرفتم گوشیم رو برداشتم که بهش زنگ بزنم ولی دیدم گوشیش روی میزه گوشیم رو پرت کردم روی مبل دستم رو بردنم پشت سرم و نفس عصبی ای کشیدم که دستی اومد جلوی دهنم و دیگه چیزی نفهمیدم. مجید مونا و حانیه و نازی همش گریه میکردن حامد هم دیگه صدامون نزد شاید اون دفع هم که صدا زد یه حس درونی ای بهش گفت که اینجا چه خبره، در باز شد و چهار نفر اومدن داخل که دو نفرشون از آدم های پدرام بودن و اون دو تا هم...بچه هام بودن آیناز و ایمان، حانیه تا دیدشون گریش شدت گرفت و جیغ زد. حانیه؛ "ولشون کنیددد تروخدااااا" دست هاشون رو از پشت بسته بودن و ایمان رو صندلی سمت راستی من که کنار نازی هم میشد نشوندن و آیناز هم صندلی بین مونا و نازی و بستنشون، پدرام دوباره اومد. مجید؛ "تو با ما مشکل داری چرا پای بچه هامون رو وسط میکشی؟ " ایمان؛ "بابا ما مشکلی نداریم" پدرام؛ "دیدی که پسرت جواب داد مشکلی با مرگش نداره" نازی؛ "چی داری میگی؟ " پدرام؛ "اووو یادم رفت توضیح بدم عذر میخوام..." پدرام مزخرفاتش رو گفت.
هدایت شده از ~𝐇𝐚𝐦𝐣𝐢𝐝☆𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲~
رفیق بود؛ با او می‌توانستم بعد از گریه های بلند، از چیز های کوچک بخندم.
هدایت شده از یادگاری‌غزلماه ! ²
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- :)!
هدایت شده از - 𝘈𝘩𝘢𝘯𝘨𝘪 𝘚𝘪𝘭𝘭𝘢𝘨ꫀ𝄄࣭࣭࣪ܰᩘ ᷎᷃ꪳᩬْ࣪
امتیاز امروز حامد تا قسمت قبل 17 بعد قسمت امروز حامد دو مافیا و شهر ساده و نقش دارش درست بود امتیازش 21 شد💙 و رزرو تیم حامد میتونه  صعود کنه ...هفت نفر از تیم حامد میشه و بعدشم بهار قاسمی با امتیاز 20 بعد حامد هفت نفرشون در آخرم داور دیگه که شیش نفرشون🫡اینه حامد ما😎 رای مردمی تو سایتم تیم حامد اوله🤍✨ اسکی ممنوع❌ منبع : تلگرام @Ahangi_heart
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
- :)!
قابلیت این رو دارم که یک روز کامل با این ادیت گریه کنم..💔🥺
از میان تمام چیزهایی که دیده‌ام ، تنها تویی که میخواهم به دیدنش ادامه دهم . شبتون بخیر 🌑🤍