#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۴۰
حامد
نازی؛ "بابااااااااااا حاااااااااامدددددددد"
حامد؛ "جانننننِ بابااااا حااااااااامدددددد"
اشک تو چشمام حلقه زد و بعدم به پایین هدایت شد آخ بابایی نمیدونم چقدر دلم برات تنگ شده، در قفل بود با همون چوب بهش ضربه میزدم اما باز نمیشد نشستم کنار در و هق هق گریه کردم که صدای مجید اومد مجیدم اینجا بود؟
مجید؛ "حاااااامددددددد"
حامد؛ "مجییییییددددددد"
مونا؛ "حااااااامدددددد"
حانیه؛ "داداااااشششش"
ای وای مونا و حانیه چرا اینجا بودن؟ خداکنه اتفاقی براشون نیوفته.
پدرام
توی اتاق کارم بودم و داشتم تفنگ رو برمیداشتم که صدای داد اومد ای لعنتیا رفتم بیرون.
پدرام؛ "چه خبرتونه اینجا رو گذاشتین رو سرتون"
مونا؛ "ولمون کن ما بریم چیکارمون داری؟"
صدام رو بردم بالا.
پدرام؛ "صداتون در بیادددد همتون رو میکشممممم پس دهناتون رو ببندینننن"
مجید؛ "فکر کردی کی ای؟ هااا؟ دفع آخرت باشه با خانواده من اینجوری حرف میزنییییی فهمیدییییی؟"
دیگه از دستشون کفری شده بودم رفتم جلو و یک سیلی به مجید زدم.
نازی؛ "عوضییییی نزنشششش"
پدرام؛ "تو هم انگار دلت میخواد اره؟"
نازی؛ "جرئت ندارررییی"
رفتم یک سیلی هم به اون زدم ولی این دفع محکم تر چون دختره واقعا رو اعصابم بود.
حامد؛ "نازنیننننننننن، نازیییییییییییی"
دختره که داشت گریه میکرد داد زد.
نازی؛ "بابااااااااااااااااا"
پدرام؛ "نه مثل اینکه نفهمیدی چی گفتم؟ گفتم صداتون در نیاد"
یک سیلی دیگه همون جا زدم که گونش سرخ شده بود.
مجید؛ "چیکار اون بچه دارییییی ولش کننننننن"
پدرام؛ "اون چهار نفر بیان دیگه از شرتون خلاص میشم"
آیناز
دیشب اومدم خونه و امروز کلاس نداشتم و داشتم تلویزیون نگاه میکردم که یهو صدای در اومد، معلوم نیست کی بود که انقدر محکم داشت در میزد اخه بیشعور... ای خداااا، رفتم در رو باز کردم که دستی اومد جلوی دهنم...
ایمان
رسیدم خونه از ماشین پیاده شدم رفتم بالا دیدم در خونه بازه، باز این آیناز حواس پرت در رو باز گذاشت کفش هام رو در اوردم و رفتم داخل همه جا رو نگاه کردم اثری از آیناز نبود چند باری هم صداش زدم ولی جوابی نگرفتم گوشیم رو برداشتم که بهش زنگ بزنم ولی دیدم گوشیش روی میزه گوشیم رو پرت کردم روی مبل دستم رو بردنم پشت سرم و نفس عصبی ای کشیدم که دستی اومد جلوی دهنم و دیگه چیزی نفهمیدم.
مجید
مونا و حانیه و نازی همش گریه میکردن حامد هم دیگه صدامون نزد شاید اون دفع هم که صدا زد یه حس درونی ای بهش گفت که اینجا چه خبره، در باز شد و چهار نفر اومدن داخل که دو نفرشون از آدم های پدرام بودن و اون دو تا هم...بچه هام بودن آیناز و ایمان، حانیه تا دیدشون گریش شدت گرفت و جیغ زد.
حانیه؛ "ولشون کنیددد تروخدااااا"
دست هاشون رو از پشت بسته بودن و ایمان رو صندلی سمت راستی من که کنار نازی هم میشد نشوندن و آیناز هم صندلی بین مونا و نازی و بستنشون، پدرام دوباره اومد.
مجید؛ "تو با ما مشکل داری چرا پای بچه هامون رو وسط میکشی؟ "
ایمان؛ "بابا ما مشکلی نداریم"
پدرام؛ "دیدی که پسرت جواب داد مشکلی با مرگش نداره"
نازی؛ "چی داری میگی؟ "
پدرام؛ "اووو یادم رفت توضیح بدم عذر میخوام..."
پدرام مزخرفاتش رو گفت.
هدایت شده از - 𝘈𝘩𝘢𝘯𝘨𝘪 𝘚𝘪𝘭𝘭𝘢𝘨ꫀ𝄄࣭࣭࣪ܰᩘ ᷎᷃ꪳᩬْ࣪
امتیاز امروز حامد تا قسمت قبل 17 بعد قسمت امروز حامد دو مافیا و شهر ساده و نقش دارش درست بود امتیازش 21 شد💙 و رزرو تیم حامد میتونه صعود کنه ...هفت نفر از تیم حامد میشه و بعدشم بهار قاسمی با امتیاز 20 بعد حامد هفت نفرشون در آخرم داور دیگه که شیش نفرشون🫡اینه حامد ما😎
رای مردمی تو سایتم تیم حامد اوله🤍✨
اسکی ممنوع❌
منبع : تلگرام
@Ahangi_heart
وای فکرش رو بکن حامد و مجید و امیرعلی سه تایی مافیا بازی کنن🥲🤍✨
مگه خفن تر از این ترکیب وجود داره؟؟!