#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱۱۴
مجید
از اتاق بیرون اومدیم که دیدیم مونا و ایمان و نازی وایسادن جلو در.
مونا؛ "چی شد؟"
مجید؛ "چیزیش نیست ولی یه قرص داد که هر وقت درد داشت بخوره، فردا دوباره میایم برای یه معاینه اساسی"
نازی؛ "پس یعنی چیزیش نیست؟"
مجید؛ "قطعی نمیشه گف..."
حامد؛ "نخیرم خوبه خوبم، حالا بریم خونه من برا شما دارم نازی خانوم"
مجید؛ "شما بی جا میکنی کاریش داشته باشی"
حامد؛ "دختر خودمه به شما مربوط نمیشه آقای کیانی"
مجید؛ "دست بر نمیداری نه؟"
حامد؛ "نچ، یه حاتمی هیچوقت دست از لجبازی بر نمیداره"
نازی؛ "موافقم"
مجید؛ "چی میکشی خواهر از دست این دوتا حاتمی؟"
مونا؛ "چی بگم داداش؟ دیوونم کردن"
نازی؛ "عهه مامان"
مونا؛ "بسه دیگه بیاید بریم خونه"
مجید؛ "شماها برید من با حامد یه دقیقه کار دارم"
حامد؛ "چه کاری؟ بزار بریم خو..."
دستم رو گذاشتم رو دهن حامد.
مجید؛ "برید ما میایم"
مونا؛ "باشه"
همه رفتن و من و حامد موندیم توی محوطه بیمارستان، دستم رو از روی دهن حامد برداشتم.
حامد؛ "خفه شدم دیوونه"
مجید؛ "گوش کن حامد، لجبازی رو بزار کنار منطقی فکر کن نزار زندگی این دوتا بچه از هم بپاشه"
حامد؛ "من..."
مجید؛ "حرف نزن حامد، گوش کن...من به فکر همتونم، دیدی امروز چی شد؟ من نمیخوام بی حامد بشم، نکن این کار رو با خودت یکم به خودت بیا دست از لجبازی بردار اگه این قلب خدایی نکرده...از کار بیوفته منم میمیرم...نزار همه چی خراب بشه حامدم"
چشماش پر شد ولی نریخت.
مجید؛ "بزار فردا پس فردا بیایم خونتون...قبل از اینکه اتفاق دیگه ای بیوفته همه چی تموم بشه! لطفا!"
حامد؛ "خیله خب...فردا...نه نه، پس فردا بیاید...ولی مجید، اگه ایمان بخواد تو زندگی اینجوری خون به دل بچم بکنه میدونی که محکم پای حرفم وامیستم و مخالفت میکنم!"
مجید؛ "قول میدم حامد! قول میدم با هم...زندگی ای براشون بسازیم که هیچ غمی وجود نداشته باشه که اذیتشون کنه، حله؟!"
دستم رو سمتش دراز کردم.
مجید؛ "حله حامد؟!"
دستش رو محکم گذاشت توی دستم.
حامد؛ "حله داداش"
و بغلش کردم.
نازی
به ماشین تکیه داده بودم و سرم پایین بود، منتظر بودیم بابا و دایی بیان که بریم خونه، صدای پاهاش رو دوباره شنیدم که نزدیکم شد.
ایمان؛ "نازی؟"
سرم رو اوردم بالا.
نازی؛ "هوم؟"
ایمان؛ "فردا...بعد فیلم برداری...؟"
نازی؛ "آره، بیا"
نزدیک تر شد.
ایمان؛ "هنوزم...دوستم..."
نازی؛ "من آره، تو چی؟"
ایمان؛ "اندازه دنیا"
نازی؛ "پس اون حرفا چی بود اون شب زدی؟!"
ایمان؛ "بازم برگشتیم خونه اول؟"
نازی؛ "من اون شب، اون حرفا رو هیچوقت، یادم نمیره"
ایمان؛ "عصبی بودم، یه چیزی گفتم"
نازی؛ "اینم گفتی که پشیمون نمیشی"
یکم صداش رفت بالا.
ایمان؛ "بسهه دیگههه...بیا تمومش کنیم، خواهش میکنم نازی!...اصلا، بزار فردا بهتر با هم حرف میزنیم تو الان خسته ای"
دیگه چیزی نگفتم و چند لحظه بعد بابا و دایی اومدن، ما سوار ماشین شدیم و ایمان و دایی هم سوار ماشین خودشون و خداحافظی کردیم و رفتیم سمت خونه.
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ #پارت_۱۱۴ مجید از اتاق بیرون اومدیم که دیدیم مونا و ایمان و نازی وایسادن جلو
آفرین آقا مجید افتخار میکنم بهت 😂
https://EitaaBot.ir/poll/djfct
دوست دارم همه شرکت کنید و به این نظر سنجی پاسخ بدین🤍🎀
نظرتون میلی برام مهمه✨