eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
90 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
عب نداره.. شما لف بدین..💔
https://EitaaBot.ir/poll/djfct دوست دارم همه شرکت کنید و به این نظر سنجی پاسخ بدین🤍🎀 نظرتون میلی برام مهمه✨
۱:به به😂✨ ۲:قربونت🤍 ۳:خجالتم ندین😅🥲🎀 ۴:😂😂💙 ۵:خدانکنه عزیزم💗
۱:مرسی قشنگممم🎀🤍 ۲:بریممم🙃💙 ۳:زوده هنوز خواستگاری و عقد برگذار نشده😂
۱:فداتشممم😭🎀 ۲:مرسییییی🥲🤍 ۳:قربونت برم، مرسی از انرژی مثبتت قشنگ من🫂💙
اتفاقا خوب شد گفتی😂 برنامه ها دارم😈 زندایی که همیشه الگومه قربونش برم😁🫂💙
۱:مرسی فداتشم🤍 ۲:سلام عزیزدلم، قربون دلتون برم چشم میزارم🥲🎀
بریم برای پارت امشب؟💙🌑
نازی با صدای زنگ ساعت از خواب قشنگم پریدم، صداش رو قطع کردم و نشستم روی تخت سعی داشتم به یاد بیارم که چه خوابی دیدم... من، ایمان، بابا، دایی، مامان، عمه، آیناز... لباس عروس پوشیده بودم ولی...خونی بود...کت بابا سفید بود ولی...اونم خونی بود... اَه ولش کن بابا، از قدیم گفتن خواب زن چپه، اینم گفتن که اگه توی خواب خون دیدی یعنی خوابت کلا کنکله! پس بریم برای فیلم برداری، کش و قوسی به بدنم دادم و رفتم سمت حموم و دوشی گرفتم و بعد که بیرون اومدم لباسام رو پوشیدم و رفتم سمت آشپز خونه که چیزی بخورم، صبحونه آماده بود و برگه ای روی میز بود«نازی مامان، بابا گفت امروز فیلم برداری داری کامل صبحونه بخور که پر انرژی بری سرکارت قشنگم♡ من اومدم پیش خاله مهتاب بابا هم رفته بیمارستان نگران نباش، مراقب خودتم باش،موفق باشی» خب پس اینطور که مشخصه مامان خیلی با عجله و چشمای پر اشک این رو نوشته، چرا؟ گوشه کاغذ قبلا خیس شده، دستخط قشنگ مامان الان کمی خرچنگ قورباغس...حتما بازم آقا جون حالش بد شده، ذهنم رو آزاد کردم و صبحونم رو خوردم و ماشین گرفتم و رفتم سمت لوکیشن. حامد دکتر کرمی در حال پرسش سوال و معاینه من بود و منم جواب میدادم و همراهی میکردم. کرمی؛ "خب نگران نباشید، چیز خاصی نیست فقط یه قلب درد سادست که احتمالا از فشار عصبی و استرس و نگرانی اومده، ولی مراقبت نکنید ممکنه دیگه یه قلب درد ساده نباشه" مجید؛ "نه من ده چشمی حواسم بهش هست" حامد؛ "یا خدا، دکتر نمیشد جلو این نگید؟دیگه ولم نمیکنه" مجید؛ "این رو به درخت میگن آقای دکتر" حامد؛ "خیله خب حالا، بریم سرکارمون با اجازه، مرسی" کرمی؛ "خواهش میکنم، مراقبت کن آقا حامد!" حامد؛ "چشممم" از اتاق اومدیم بیرون. حامد؛ "اجازه هست برم اتاقم؟" مجید؛ "بله بفرمایید" داشتم میرفتم که صدای نسبتا بلندش به گوشم خورد. مجید؛ "حامد قلبت درد گرفت قرصت رو حتما بخور" حامد؛ "باشههه" رفتم توی اتاقم نشستم پشت میز، دست چپم یکم درد داشت ولی سعی کردم اعتنایی نکنم گوشیم رو برداشتم و رفتم توی مخاطبینم و انگشتم رفت سمت اسم «آبنبات بابا🍭» ، بهش زنگ زدم خیلی طول نکشید که جواب داد. نازی؛ "بفرمایید" حامد؛ "سلام خانم حاتمی خوبین؟" نازی؛ "بله مرسی، شما؟" حامد؛ "راستش من یکی از طرفدارای شما هستم و شمارتون رو با سختی پیدا کردم که فقط صداتون رو بشنوم" صدای خندش توی گوشی پیچید:) حامد؛ "چطوری پدر سوخته؟" نازی؛ "عههه به بابام توهین نکن! عالیم بابا عالیی" حامد؛ "خداروشکر، کار خوب پیش میره؟" نازی؛ "آره بابا همه چی عالیه، تو خوبی؟" حامد؛ "همینکه خوشحالیت رو میبینم حالم خوب میشه" نازی؛ "قربونت برم، انقدر دلم میخواد الان محکم بغلت کنم...یه چیز بگم مسخرم نمیکنی؟" حامد؛ "من تاحالا تو رو مسخره کردم آبنبات؟ بگو" نازی؛ "دلم برات خیلییی تنگ شده بابا" حامد؛ "منم...کارا تموم شد بگو میام دنبالت" نازی؛ "اممم...نه بابا...خودم میام" حامد؛ "اذیت میشی خب بزار میام دنبالت" نازی؛ "نه...میام خودم" حامد؛ "با چی میای خب؟ خوشم نمیاد با اسنپ و این ماشینا هی میری دانشگاه و سر کار، اعتمادی نیست بلایی سرت بیاد من چه خاکی بریزم سرم؟ دیوونه می..." نازی؛ "باباااا آروم باش...با ایمان میام" یه لحظه نفسم حبس شد. نازی؛ "بابا؟" حامد؛ "خیله خب...باشه فقط مراقب خودت باش" نازی؛ "باشه، با من کاری نداری؟" حامد؛ "نه، خدافظ" نازی؛ "خدافظ"
یک بابا حامدم نصیبمون نشد😂💔