eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
90 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
𝑯𝒂𝒑𝒑𝒚 𝟏𝟏𝟎 🤍🎀
𝑯𝒂𝒑𝒑𝒚 𝟏𝟐𝟎 🤍🎀
مرسی بهارم که کمکم کردی🫂🤍🫀
۱:الان پارت میزارم قشنگم🤍 ۲:قربونت🎀 ۳:امان از این کاشکی ها..💔 ۴:مرسییی😭 ۵:یکی الان میزارم یکی هم آخر شب💙
۱:فدات بشم🎀 ۲:منمممم ۳:مرسییی✨ ۴:کاشکی..💔 ۵:واقعا حیفه🤍
۱:مرسییی عزیزمم✨🤍 ۲:قربونت برم من🥲🎀
۱:دورت بگردم💙🫂🥲 ۲:مرسی که درک میکنید و صبورین🎀🤍 دیشب حالم مساعد نبود یکم ولی الان یکم بهترم✨
دورتون بگردم منننن😭🎀✨
نازی بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم رفتم سمت دخترا که فیلمنامه دستشون بود. نازی؛ "چی شد؟ نقشا رو گفتن؟" آیناز؛ "آره، ما سه تا خواهریم" نازی؛ "سه تا خواهر که دوتاشون چشم رنگین و یکی قهوه ای سوخته، جالبه!" رها؛ "قهوه ای سوخته که خیلی قشنگه" نازی؛ "اره...خب حالا کی شروع میکنیم؟" رها؛ "الان باید بریم اتاق گریم و لباس عوض کنیم و گریم بشیم" نازی؛ "پس بریم" مونا بابا حالش بد شده بود واسه همینم من اومده بودم اینجا. مونا؛ "قرصاش رو به موقع بهش میدی؟" مهتاب؛ "آره راس ساعت میخوره" مونا؛ "باید دوباره یه سر بریم دکتر" مهتاب؛ "به مجید زنگ بزنم الان بریم؟" مونا؛ "نه بزار خودم بعد بهش میگم" مهتاب؛ "راستی شنیدم آیناز و نازی رفتن سر یه فیلم درسته؟" مونا؛ "آره کی بهت گفت؟" مهتاب؛ "حانیه" مونا؛ "اونم خیلی وقته درست حسابی ندیدم، یه زنگ بزن بگو بیاد اینجا" مهتاب؛ "باشه" مجید بعد از کلی ویزیت و معاینه و اینجور کارا خسته رفتم توی پاویون و نشستم روی یکی از صندلی ها از دور مردی رو دیدم با قد تقریبا کوتاه با کت و شلوار و کیف سامسونت که وسط سالن ایستاده بود و داشت اینور و اونور رو میدید انگار دنبال چیزی یا بهتر بگم کسی میگشت یکم بعد حامد اومد جلوش و دست داد بهش اخمام رفت توهم، کی میتونست باشه؟ حامد امروز قرار بود روانپزشک جدید بیاد توی بیمارستان تا کادر و پخش ها تکمیل بشه. حامد؛ "سلام خوش اومدین" هومن؛ "سلام، خیلی ممنون، ببخشید آقای راد هستن؟" حامد؛ "بله توی اتاقشون هستن" هومن؛ "اونوقت شما؟" حامد؛ "بنده حامد حاتمی هستم، قلب و عروق" هومن؛ "او بله، خوشبختم، منم هومن ادیب هستم..." حامد؛ "روانپزشک، بله میدونم خوشحالم از دیدنتون بفرمایید تا اتاق راهنماییتون کنم"