#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱۱۶
نازی
بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم رفتم سمت دخترا که فیلمنامه دستشون بود.
نازی؛ "چی شد؟ نقشا رو گفتن؟"
آیناز؛ "آره، ما سه تا خواهریم"
نازی؛ "سه تا خواهر که دوتاشون چشم رنگین و یکی قهوه ای سوخته، جالبه!"
رها؛ "قهوه ای سوخته که خیلی قشنگه"
نازی؛ "اره...خب حالا کی شروع میکنیم؟"
رها؛ "الان باید بریم اتاق گریم و لباس عوض کنیم و گریم بشیم"
نازی؛ "پس بریم"
مونا
بابا حالش بد شده بود واسه همینم من اومده بودم اینجا.
مونا؛ "قرصاش رو به موقع بهش میدی؟"
مهتاب؛ "آره راس ساعت میخوره"
مونا؛ "باید دوباره یه سر بریم دکتر"
مهتاب؛ "به مجید زنگ بزنم الان بریم؟"
مونا؛ "نه بزار خودم بعد بهش میگم"
مهتاب؛ "راستی شنیدم آیناز و نازی رفتن سر یه فیلم درسته؟"
مونا؛ "آره کی بهت گفت؟"
مهتاب؛ "حانیه"
مونا؛ "اونم خیلی وقته درست حسابی ندیدم، یه زنگ بزن بگو بیاد اینجا"
مهتاب؛ "باشه"
مجید
بعد از کلی ویزیت و معاینه و اینجور کارا خسته رفتم توی پاویون و نشستم روی یکی از صندلی ها از دور مردی رو دیدم با قد تقریبا کوتاه با کت و شلوار و کیف سامسونت که وسط سالن ایستاده بود و داشت اینور و اونور رو میدید انگار دنبال چیزی یا بهتر بگم کسی میگشت یکم بعد حامد اومد جلوش و دست داد بهش اخمام رفت توهم، کی میتونست باشه؟
حامد
امروز قرار بود روانپزشک جدید بیاد توی بیمارستان تا کادر و پخش ها تکمیل بشه.
حامد؛ "سلام خوش اومدین"
هومن؛ "سلام، خیلی ممنون، ببخشید آقای راد هستن؟"
حامد؛ "بله توی اتاقشون هستن"
هومن؛ "اونوقت شما؟"
حامد؛ "بنده حامد حاتمی هستم، قلب و عروق"
هومن؛ "او بله، خوشبختم، منم هومن ادیب هستم..."
حامد؛ "روانپزشک، بله میدونم خوشحالم از دیدنتون بفرمایید تا اتاق راهنماییتون کنم"
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ #پارت_۱۱۶ نازی بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم رفتم سمت دخترا که فیلمنامه دستشو
خب خب
به نظرتون 'هومن ادیب' کیه؟🤍
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
خب خب به نظرتون 'هومن ادیب' کیه؟🤍
دوست دارم همه حدس بزنید ببینم کسی درست میگه🙃🎀