eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
90 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/The_Ahangis/1815 حمایت رگباری❤️‍🔥
@pashmamroshan حمایت رگباری❤️‍🔥
۱:قربونت برم💘 ۲:خیلی قندن🥲 ۲:مرسیی🎀 ۳:چنل زیاد دارم از اکیپ گاد و حامجید
۱:ببخشیددد ۲:چرا الان میدم✨ ۳:سلامتی ۴:خوبم ۵:سلااممم
۱:مرسییی✨ ۲:آره ۲:چشم ۳:مرسییی💗 ۴:چشمممم
۱:نه عزیزم نمیتونم بگم:) ۲:گذاشتم✨ ۲:ببخشید واقعا حالم خوب نبود انرژی نداشتم الان برگشتم🎀
۱:نه قربونت الان بهترم🤍 ۲:آره🎀 ۳:چشممم✨ ۴:الان میزارم ۵:اینجام😁💙 ۶:جانمم؟
۱:جونم؟ ۲:همینجا🥲 ۳:جانمممم؟ ۴:اینجاممم ۵:برادر محترم خالی کرده بود😂💔 ۶:قربونت برم اینجام
۱:چرا میدم🙃 ۲:سلام عزیزم خوبم ببخشید حالم خوب نبود الان بهترم💗
دور از جون عزیزم ببخشید🥲
بریم برای پارت؟💙🎀
مجید حامد روی یکی از کاناپه ها دراز کشید و پاهاش رو یکم ماساژ داد. مجید؛ "پاهات درده؟" حامد؛ "آره، دوتا عمل داشتم خستمه.. ساعت چنده مجید؟" به ساعتم نگاه کردم. مجید؛ "ساعت ۱۱ و نیم...میخوای زودتر بریم؟" حامد؛ "نه الان برم خونه چیکار؟ نازیم که نیست" مجید؛ "آینازِ منم نیست" حامد؛ "پدرسوخته ها چه زود بازیگر شدن" مجید؛ "آره، با اینکه کلا با بازیگری مخالف بودم ولی الان براشون خوشحالم" حامد؛ "فردا شب...میاین خونمون دیگه؟" مجید؛ "یه درصد فکر کن نیایم، هنوز به ایمان نگفتم ولی اگه بگم پرواز میکنه" حامد؛ "منم به نازی نگفتم...ولی مجید یکم زود نیست؟" مجید؛ "برای چی؟" حامد؛ "برای ازدواج و اینجوری چیزا، اخه جفتشون دارن درس میخونن ایمانم که سرکار نرفته هنوز" مجید؛ "اینجوری بخوایم فکر کنیم تا ده سال آینده اینا قرار نیست ازدواج کنن" حامد؛ "خب نمیشه که بدون خونه و کار ازدواج کنن" مجید؛ "من خودم خونه میخرم براشون ماشینم که ایمان داره، نگران نباش زندگی مشترک اولش سخته ولی بعد میوفتن رو غلتک همه چی حل میشه" حامد؛ "باشه، راستی" مجید؛ "جانم؟" حامد؛ "حمید و مهتاب چی؟" مجید؛ "واییی پاک یادم رفت، اصلا اون شب برا همین اومدیم خونتون، چقدر عروسی داریم" حامد؛ "خدا بخیر بگذرونه" در پاویون به صدا در اومد. هومن؛ "ببخشید مزاحم استراحتتون میشم" حامد سریع نیم خیز نشست. حامد؛ "نه آقای ادیب مراحمین، بفرمایید" هومن؛ "آقای راد گفتن بیام پیش شما که بخش و اتاقم رو نشونم بدین" مجید؛ "سلام خوبین؟ بنده مجید کیانی هستم مغز و اعصاب خوشحالم از دیدنتون، فعلا بیاید بشینین یکم استراحت کنیم یکم دیگه بقیه دکترا هم میان که معرفیتون کنم" هومن؛ "سلام، خیلی ممنون، منم که فکر میکنم بشناسید هومن ادیب هستم..." مجید؛ "بله بله حامد بهم گفت" نشستیم دور میز که یکم بعد متین و نوید هم اومدن. متین؛ "سلام خسته نباشید آقایون" حامد؛ "به به آقا متین، اون بالا خوش میگذره؟" متین؛ "بلههه" نوید آروم بهم نزدیک شد و در گوشم پچ زد. نوید؛ "دکتر جدیده؟" مجید؛ "آره روانپزشکِ" نوید؛ "به متین بگیم سوتی نده یه وقت نفهمه" دوتامون خندیدیم. متین؛ "معرفی نمیکنید؟" مجید؛ "آقا هومن ادیب، روانپزشک جدید بیمارستان" نوید؛ "خوشبختیم" هومن؛ "همچنین" حامد؛ "هومن جان یه نگاهی به این آقا متین ما بنداز" زدیم زیر خنده. نوید؛ "آره به نظرم، متین یه سر برو اتاق آقا هومن معاینتون کنن" متین؛ "میدونستین خیلی بامزه اید؟" مجید؛ "آره مخصوصا حامد، فک کنم تو هم نیاز داریا" حامد؛ "دخترم رو نمیدماا" مجید؛ "تهدید میکنی؟" نوید؛ "وایسین یه لحظه! جریان چیه؟" حامد؛ "قراره دختر من و پسر آقا مجید انشاالله ازدواج کنن" متین؛ "به به ماام دعوتیم دیگه؟" حامد؛ "بله، حالا کو تا عروسی" متین؛ "دخترتون چند سالشه؟" حامد؛ "۲۰سالشه، بازیگری میخونه الانم سر فیلم برداریه با دختر مجید" هومن؛ "چه خانواده خفنی" مجید؛ "لطف دارید"