#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱۱۸
مجید
حامد روی یکی از کاناپه ها دراز کشید و پاهاش رو یکم ماساژ داد.
مجید؛ "پاهات درده؟"
حامد؛ "آره، دوتا عمل داشتم خستمه..
ساعت چنده مجید؟"
به ساعتم نگاه کردم.
مجید؛ "ساعت ۱۱ و نیم...میخوای زودتر بریم؟"
حامد؛ "نه الان برم خونه چیکار؟ نازیم که نیست"
مجید؛ "آینازِ منم نیست"
حامد؛ "پدرسوخته ها چه زود بازیگر شدن"
مجید؛ "آره، با اینکه کلا با بازیگری مخالف بودم ولی الان براشون خوشحالم"
حامد؛ "فردا شب...میاین خونمون دیگه؟"
مجید؛ "یه درصد فکر کن نیایم، هنوز به ایمان نگفتم ولی اگه بگم پرواز میکنه"
حامد؛ "منم به نازی نگفتم...ولی مجید یکم زود نیست؟"
مجید؛ "برای چی؟"
حامد؛ "برای ازدواج و اینجوری چیزا، اخه جفتشون دارن درس میخونن ایمانم که سرکار نرفته هنوز"
مجید؛ "اینجوری بخوایم فکر کنیم تا ده سال آینده اینا قرار نیست ازدواج کنن"
حامد؛ "خب نمیشه که بدون خونه و کار ازدواج کنن"
مجید؛ "من خودم خونه میخرم براشون ماشینم که ایمان داره، نگران نباش زندگی مشترک اولش سخته ولی بعد میوفتن رو غلتک همه چی حل میشه"
حامد؛ "باشه، راستی"
مجید؛ "جانم؟"
حامد؛ "حمید و مهتاب چی؟"
مجید؛ "واییی پاک یادم رفت، اصلا اون شب برا همین اومدیم خونتون، چقدر عروسی داریم"
حامد؛ "خدا بخیر بگذرونه"
در پاویون به صدا در اومد.
هومن؛ "ببخشید مزاحم استراحتتون میشم"
حامد سریع نیم خیز نشست.
حامد؛ "نه آقای ادیب مراحمین، بفرمایید"
هومن؛ "آقای راد گفتن بیام پیش شما که بخش و اتاقم رو نشونم بدین"
مجید؛ "سلام خوبین؟ بنده مجید کیانی هستم مغز و اعصاب خوشحالم از دیدنتون، فعلا بیاید بشینین یکم استراحت کنیم یکم دیگه بقیه دکترا هم میان که معرفیتون کنم"
هومن؛ "سلام، خیلی ممنون، منم که فکر میکنم بشناسید هومن ادیب هستم..."
مجید؛ "بله بله حامد بهم گفت"
نشستیم دور میز که یکم بعد متین و نوید هم اومدن.
متین؛ "سلام خسته نباشید آقایون"
حامد؛ "به به آقا متین، اون بالا خوش میگذره؟"
متین؛ "بلههه"
نوید آروم بهم نزدیک شد و در گوشم پچ زد.
نوید؛ "دکتر جدیده؟"
مجید؛ "آره روانپزشکِ"
نوید؛ "به متین بگیم سوتی نده یه وقت نفهمه"
دوتامون خندیدیم.
متین؛ "معرفی نمیکنید؟"
مجید؛ "آقا هومن ادیب، روانپزشک جدید بیمارستان"
نوید؛ "خوشبختیم"
هومن؛ "همچنین"
حامد؛ "هومن جان یه نگاهی به این آقا متین ما بنداز"
زدیم زیر خنده.
نوید؛ "آره به نظرم، متین یه سر برو اتاق آقا هومن معاینتون کنن"
متین؛ "میدونستین خیلی بامزه اید؟"
مجید؛ "آره مخصوصا حامد، فک کنم تو هم نیاز داریا"
حامد؛ "دخترم رو نمیدماا"
مجید؛ "تهدید میکنی؟"
نوید؛ "وایسین یه لحظه! جریان چیه؟"
حامد؛ "قراره دختر من و پسر آقا مجید انشاالله ازدواج کنن"
متین؛ "به به ماام دعوتیم دیگه؟"
حامد؛ "بله، حالا کو تا عروسی"
متین؛ "دخترتون چند سالشه؟"
حامد؛ "۲۰سالشه، بازیگری میخونه الانم سر فیلم برداریه با دختر مجید"
هومن؛ "چه خانواده خفنی"
مجید؛ "لطف دارید"
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ #پارت_۱۱۸ مجید حامد روی یکی از کاناپه ها دراز کشید و پاهاش رو یکم ماساژ داد.
خوشبخت نه خوشوقت یعنی اوقات خوشی رو باهم میگذرونیم ( از تاثیرات دیدن آرزو های چپکی 🤣)
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
خوشبخت نه خوشوقت یعنی اوقات خوشی رو باهم میگذرونیم ( از تاثیرات دیدن آرزو های چپکی 🤣)
صحیح ولی همین که نوشتم درسته🤣
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱۱۹
ایمان
دیگه شب شده بود و باید میرفتم دنبال نازی، خوشتیپ کردم و عطر زدم و سوئیچ رو برداشتم و رفتم خداروشکر نه مامان بود نه آیناز که بخوان سین جیم کنن و بپرسن کجا میری...ولی بابا بود.
مجید؛ "ایمان کجا؟"
ایمان؛ "میرم...دنبال آیناز و نازی"
مجید؛ "راستی، فردا شب میخوایم بریم خونه دایی، خواستگاری"
تک خنده ای کردم.
ایمان؛ "شوخی میکنی دیگه بابا؟"
مجید؛ "مگه من با تو شوخی دارم؟ آماده باش"
رفتم سمتش و بغلش کردم و سرش رو بوسیدم.
ایمان؛ "قربونت برم بابا"
خندید.
مجید؛ "خیله خب دیگه برو به قرارت برس"
سریع رفتم پایین و ماشین رو روشن کردم و رفتم سمت لوکیشن، وقتی رسیدم ماشین رو یه جا پارک کردم و پیاده شدم دیدم داره بازی میکنه قربون بازی کردنت برم...کارگردان کات داد.
اطیابی؛ "برای امشب کافیه، خسته نباشید خدانگهدار"
چه به موقع رسیدم، خودش و آیناز کنار هم ایستاده بودن رفتم سمتشون.
ایمان؛ "به به سلام خانمای بازیگر، خسته نباشید"
رها؛ "عه سلام آقا ایمان خوبین؟"
ایمان؛ "مرسی شما خوبین"
آیناز؛ "تو از کجا میدونستی ما اینجاییم؟"
نگاهی به نازی کردم و لبخندی زدم.
آیناز؛ "نازی تو هر جا میری واسه این یه لوک میفرستی؟"
نازی؛ "نه کارم داشت"
رها؛ "بچه ها من برم ماشین اومد، خدافظ"
نازی؛ "خدافظ عزیزم"
آیناز؛ "حالا شما دوتا میخواین حرف بزنید من چیکار کنم؟"
سوئیچ رو گرفتم سمتش.
ایمان؛ "شما بفرما توی ماشین ما میام"
سوئیچ رو گرفت و رفت.
نازی؛ "خب؟"
ایمان؛ "بریم اونور که خلوت تره حرف بزنیم"
رفتیم یکم دورتر تقریبا یکم نزدیک ماشین بودیم، روی یه نیمکت نشستیم.
ایمان؛ "نازی...میدونی که من از بچگی عاشقت بودم"
نازی؛ "اهوم، میدونم"
برگشتم سمتش.
ایمان؛ "یادته یه بار آبنباتات تموم شدن گریه کردی؟"
نازی؛ "آره، بعد رفتی از مغازه سر کوچه خونه آقاجون برام آبنبات خریدی بعدشم که حسابی برای اینکه بی اجازه رفتیم بیرون دعوامون کردن"
ایمان؛ "حالا این آبنبات خانم من با ما آشتی کرده؟"
نازی؛ "من که جوابم رو توی بیمارستان دادم"
ایمان؛ "پس...فردا جوابت..."
نازی؛ "مثبتِ مثبت"
ایمان؛ "آماده ای برای زندگی مشترکمون؟"
نازی؛ "آره آماده برای زندگی با تو"
ایمان؛ "راستی تو از کجا میدونستی که فردا میخوایم بیایم خونتون؟"
نازی؛ "بابا عصری زنگ زد گفت"
ایمان؛ "کی بریم برای انتخاب تالار"
خندید.
نازی؛ "اونم میریم"
ایمان؛ "نازی..."
نازی؛ "جانم؟"
ایمان؛ "خیلی دوستت دارم"
نازی؛ "منم"
ایمان؛ "یه کاری میکنم فقط بخندی، نمیزارم یه قطره اشک از چشمات بیاد زندگیِ من"
نازی؛ "قول میدی؟"
ایمان؛ "قول میدم"
هدایت شده از 〢 فــ͜ـروغ ✹
چنلوانتقال میدیم🤏🏻.
@ahangi_perla
همه بیاین اینورادامه فعالیت ها ؛
اینجادیگه فعالیتی نمیشه فقط میمونه یادگاری💘؛
https://eitaa.com/hamjid_story/17927
خب مامان خوب
یه نینی خوشگل واسه داییم نمیاری؟🥺🤍🎀