eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
90 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
ایمان دیگه شب شده بود و باید میرفتم دنبال نازی، خوشتیپ کردم و عطر زدم و سوئیچ رو برداشتم و رفتم خداروشکر نه مامان بود نه آیناز که بخوان سین جیم کنن و بپرسن کجا میری...ولی بابا بود. مجید؛ "ایمان کجا؟" ایمان؛ "میرم...دنبال آیناز و نازی" مجید؛ "راستی، فردا شب میخوایم بریم خونه دایی، خواستگاری" تک خنده ای کردم. ایمان؛ "شوخی میکنی دیگه بابا؟" مجید؛ "مگه من با تو شوخی دارم؟ آماده باش" رفتم سمتش و بغلش کردم و سرش رو بوسیدم. ایمان؛ "قربونت برم بابا" خندید. مجید؛ "خیله خب دیگه برو به قرارت برس" سریع رفتم پایین و ماشین رو روشن کردم و رفتم سمت لوکیشن، وقتی رسیدم ماشین رو یه جا پارک کردم و پیاده شدم دیدم داره بازی میکنه قربون بازی کردنت برم...کارگردان کات داد. اطیابی؛ "برای امشب کافیه، خسته نباشید خدانگهدار" چه به موقع رسیدم، خودش و آیناز کنار هم ایستاده بودن رفتم سمتشون. ایمان؛ "به به سلام خانمای بازیگر، خسته نباشید" رها؛ "عه سلام آقا ایمان خوبین؟" ایمان؛ "مرسی شما خوبین" آیناز؛ "تو از کجا میدونستی ما اینجاییم؟" نگاهی به نازی کردم و لبخندی زدم. آیناز؛ "نازی تو هر جا میری واسه این یه لوک میفرستی؟" نازی؛ "نه کارم داشت" رها؛ "بچه ها من برم ماشین اومد، خدافظ" نازی؛ "خدافظ عزیزم" آیناز؛ "حالا شما دوتا میخواین حرف بزنید من چیکار کنم؟" سوئیچ رو گرفتم سمتش. ایمان؛ "شما بفرما توی ماشین ما میام" سوئیچ رو گرفت و رفت. نازی؛ "خب؟" ایمان؛ "بریم اونور که خلوت تره حرف بزنیم" رفتیم یکم دورتر تقریبا یکم نزدیک ماشین بودیم، روی یه نیمکت نشستیم. ایمان؛ "نازی...میدونی که من از بچگی عاشقت بودم" نازی؛ "اهوم، میدونم" برگشتم سمتش. ایمان؛ "یادته یه بار آبنباتات تموم شدن گریه کردی؟" نازی؛ "آره، بعد رفتی از مغازه سر کوچه خونه آقاجون برام آبنبات خریدی بعدشم که حسابی برای اینکه بی اجازه رفتیم بیرون دعوامون کردن" ایمان؛ "حالا این آبنبات خانم من با ما آشتی کرده؟" نازی؛ "من که جوابم رو توی بیمارستان دادم" ایمان؛ "پس...فردا جوابت..." نازی؛ "مثبتِ مثبت" ایمان؛ "آماده ای برای زندگی مشترکمون؟" نازی؛ "آره آماده برای زندگی با تو" ایمان؛ "راستی تو از کجا میدونستی که فردا میخوایم بیایم خونتون؟" نازی؛ "بابا عصری زنگ زد گفت" ایمان؛ "کی بریم برای انتخاب تالار" خندید. نازی؛ "اونم میریم" ایمان؛ "نازی..." نازی؛ "جانم؟" ایمان؛ "خیلی دوستت دارم" نازی؛ "منم" ایمان؛ "یه کاری میکنم فقط بخندی، نمیزارم یه قطره اشک از چشمات بیاد زندگیِ من" نازی؛ "قول میدی؟" ایمان؛ "قول میدم"
هدایت شده از  ‌ 〢 فــ͜ـروغ ✹
چنلوانتقالمیدیم🤏🏻. @ahangi_perla همهبیایناینورادامهفعالیتها ؛ اینجادیگهفعالیتینمیشهفقطمیمونهیادگاری💘؛
https://eitaa.com/hamjid_story/17927 خب مامان خوب یه نینی خوشگل واسه داییم نمیاری؟🥺🤍🎀
https://eitaa.com/hamjid_story/17928 من باهاش حرف میزنم ایشونم وارد عمل میشه😂😈
سلاااممم
چطورین خوشگلای من؟
ادیت زدمممم
خب متاسفانه نت ضعیفه و ادیتم نمیاد💔
ولی به جاش پارت میدم و شب ادیت میزارم🤍✨
نازی؛ "آیناز گناه داره به نظرم دیگه بریم خونه" ایمان؛ "بیخیال میخوام بیشتر کنارت باشم" نازی یکم بهم نزدیک شد. نازی؛ "نه دیگه بزار بعد عقد عروسی فعلا هنوز دختر دایی پسر عمه ایم" ایمان؛ "کی بریم خونه خودمون؟ دوست داری ماه عسل کجا بریم؟" نازی؛ "من واقعا ازین ماه عسل و اینجور چیزا خوشم نمیاد، بزار زندگیمون شروع بشه بعد یه مسافرت خفن میریم" ایمان؛ "هر چی تو بخوای، کجا بریم؟ خارجی یا داخلی؟" نازی؛ "ایران خودمون پر از شهرای خوش آب و هواس" ایمان؛ "بریم شمال؟" نازی؛ "نه شمال خز شده، یه جا نریم چندتا شهر رو با هم بریم...بریم شیراز، همدان، اردبیل و چندتا شهر دیگه" ایمان؛ "روی جفت چشام آبنباتم" نازی؛ "نه دیگه قبول نیست، من فقط آبنبات حامدم" ایمان؛ "چی صدات کنم؟" نازی؛ "هر چی دوست داری" ایمان؛ "نازیِ من؟" نازی؛ "ساده و قشنگ" ایمان؛ "نظرت چیه آیناز رو برسونیم خونه و دوتایی بریم دور دور؟" به ساعتم نگاهی کردم که ۱۲ رو نشون میداد. نازی؛ "دیره ایمان" ایمان؛ "تو دیگه زنمی عیبی نداره که" خندیدم. نازی؛ "یعنی چی؟ هنوز که اسمم نرفته توی شناسنامت" ایمان؛ "بلاخره که میره" از کشیده شدن شالم متوجه شدم پایین شالم رو گرفته و داره باهاش بازی بازی میکنه، خیره شده بود توی چشمام که صدای بوق ماشین اومد و بعدش صدای آیناز. آیناز؛ "بیاین دیگه شما دارین حال میکنید من اینجا پوسیدم" ایمان؛ "خیلی خب اومدیم، میبینی چه بیشعوره؟" نازی؛ "عههه اینجوری نگو، راست میگه خب دیگه بریم" با هم رفتیم سمت ماشین و سوار شدیم. ایمان؛ "چی میگی تو؟" آیناز؛ "خب خستمه از صبح سرپام بریم خونه" نازی؛ "راست میگه منم خستمه بریم" ایمان؛ "چشم بریم" صدای آیناز رو شنیدم که زیر لب داشت پچ میزد. آیناز؛ "بدبخت زن زلیل خدا به دادت برسه بیچاره" خندیدم. آیناز؛ "نازی خانم نخندااا من بعدا برا شما دارم" ایمان؛ "شما بیجا میکنی" نازی؛ "آیناز من هنوز عروس نشدم که تو خواهر شوهر شدیاا" آیناز؛ "تا اطلاع ثانوی هیچکدومتون حق صحبت با من رو ندارین" ایمان؛ "خداروشکرررر" آیناز؛ "خداروشکر؟ باشه ایمان خان بریم خونه من دارم برات" ایمان؛ "فعلا شما میری خونه من با نازی خانم قراره بریم دور بزنیم" آیناز؛ "ای نامردا، باشه برید" نازی؛ "دروغ میگه من کی گفتم میام؟ دیر وقته باید برم خونه" با لحن ملتمسانه ای لب زد. ایمان؛ "نازییی" نازی؛ "خب نمیتونم خستمه" ایمان؛ "خیله خب باشه" ایمان من رو رسوند خونه و خداحافظی کردیم، کلید انداختم و وارد خونه شدم.