#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۴۴
نازی؛ "بابا درد نداری؟ "
حامد؛ "نه"
نازی؛ "روی زخمت رو بگیر که خون زیاد ازت نره"
حامد؛ "من خودم دکترما"
مونا؛ "حامد به نظرت پدرام رو میگیرن؟"
حامد؛ "نمیدونم عزیزم، خداکنه بگیرنش"
حامد
دیگه تا بیمارستان حرفی نزدیم وقتی رسیدیم حمید گفت که ماشینا برن خودمون برمیگردیم، وقتی رسیدیم انگار تازه همدیگه رو دیده بودیم رفتم محکم مجید رو بغل کردن.
حامد؛ "آخیششش دلم برات تنگ شده بود"
مجید؛ "منم همینطور، دیگه حواسم بهت هست"
دلم نمیخواست از بغلش دربیام بعد از چند روز بلاخره طعم آرامش رو چشیدم، چی توی بغلت داری که اینجوری حاله من رو خوب میکنه؟ خدایا هیچوقت این بغل رو از من نگیر.
از بغلش اومدم بیرون.
مونا؛ "حامد"
حامد؛ "جانم؟ "
مونا رو دیدم که اشک توی چشماش جمع شده بود، رفتم و بغلش کردم.
حامد؛ "ببخشید توی این مدت خیلی اذیت شدی"
از بغلش اومدم بیرون.
مجید؛ "حامد بیا بریم داخل وقت واسه رفع دلتنگی هست، رنگت پریده خون زیادی ازت رفته"
همه رفتیم داخل.
مجید
مشخص بود حامد خیلی درد داره ولی به روی خودش نمیورد مدلش بود هر وقت درد داشت یه جوری رفتار میکرد که هیچکس نمیفهمید ولی من که میفهمیدم، وقتی دکتر داشت دستش رو نگاه میکرد داشتم نگاهش میکردم چند تا تار موی سفید دراورده بود لاغر شده بود و کم جون بود رنگ صورتشم با گچ دیوار فرقی نداشت، بعد از اینکه دکتر حسابی دست حامد رو زیر و رو کرد و معاینش کرد گفت بخوابه روی تخت و بعدم با پرستار ها بردنش توی اتاق عمل.
نازی
دستام رو به زور زیر شالم قایم کردم که کسی نبینه خیلی درد داشت، خاله اومد سمتم.
مهتاب؛ "نازی بیا بریم دستات رو پانسمان کنن"
نازی؛ "نمیخواد خوبم"
مهتاب؛ "من که میدونم درد داری چرا اخه پنهون میکنی؟ بیا بریم "
با هم رفتیم توی اتاقی نشستم روی تخت بعدم خانمی اومد داخل با یک سری وسایل مثل نخ بخیه و باندو بتادین و...، به دست هام نگاهی انداخت.
_؛ "ببین دستت خیلی کم سوخته اصلا نگران نباش چون حاد نیست با پماد خوب میشه، بعضی از زخم ها خیلی عمیقه واسه همین هم باید بخیه بزنم الان که بخیه زدم میبندمش تا سه چهار روز نباید زیاد با دست هات کار کنی و اینکه هر روز هم پانسمانشون رو عوض میکنی و پماد سوختگی میزنی"
آمپول بی حسی رو به دست هام زد ولی هیچ فرقی نکرد چون از درد زیادی دست هام بی حسه بی حس بود بعدم با پنبه بتادین زد به دست هام، بخیه زد و پماد سوختگی هم زد و دست هام رو باند پیچی کرد.
نازی؛ "خیلی ممنون"
_؛ "خواهش میکنم"
با خاله رفتیم بیرون که مامان اومد سمتم.
مونا؛ "چیشد؟ "
مهتاب؛ "بخیه زد براش و بستش"
مونا؛ "الان درد نداری؟ "
نازی؛ "نه هنوز بی حسه"
ایمان اومد.
مونا؛ "خیله خب، مهتاب بیا بریم سمت اتاق عمل"
مامان و خاله رفتن.
ایمان؛ "مشخصه فهمیدنا"
نازی؛ "بله باید بفهمن با اون تابلو بازیه تو"
ایمان؛ "اصلا بزار بفهمن که دوستت دارم"
خندیدم.
نازی؛ "دیوونه"
ایمان؛ "فکر نکن حواسم نبود داشتی اونجا ولم میکردی میرفتی"
نازی؛ "تو که میدونی من عاشق بابامم حاضرم جونمم براش بدم"
ایمان؛ "ولی دلت میاد من رو تنها بزاری؟"
نازی؛ "نه"
ایمان؛ "دستت که درد نداره؟ "
نازی؛ "چرا یکم"
دستش رو آروم روی باند دستم کشید.
ایمان؛ "الهی بمیرم چیکار کرد با دست های نازنینم"
نازی؛ "خدانکنه"
ایمان؛ "دیگه نمیزارم کسی بهت آسیب بزنه قول میدم"
نازی؛ "مرسی که هستی "
لبخندی بهم زد.
نازی؛ "ایمان"
ایمان؛ "جانم؟ "
نازی؛ "خیلی خستمه"
ایمان؛ "قربون خستگیت برم من، یکم دیگه عمل دایی تموم میشه میری خونه قشنگ میخوابی فردا هم نمیری دانشگاه"
نازی؛ "نمیشه امتحان دارم"
ایمان؛ "هرجور راحتی ولی خواستی بری بگو خودم میبرمت"
نازی؛ "باشه، ایمان من حال ندارم برو ببین عمل بابا تموم شد یا نه"
ایمان؛ "چشم "
سلام بچه ها
خیلی ببخشید امشب نتونستم پارت بزارم
کنسرت بودم، اگه دوست داشتید فیلماش رو میزارم 🤍
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۴۵
ایمان
رفتم سمت اتاق عمل که همه روی صندلی ها نشسته بودن، رفتم جلوی مامان وایسادم که نشسته بود.
ایمان؛ "مامان عمل دایی کی تموم میشه؟"
حانیه؛ "نمیدونم شاید یه نیم ساعت دیگه، چرا؟"
ایمان؛ "هیچی نازی گفت بیام بپرسم"
حانیه؛ "خودش کجاست؟"
با دستم به پشت سرم که البته خیلی فاصله داشت اشاره کردم.
ایمان؛ "اونجا نشسته"
خواستم برم پیشش که مامان دستم رو گرفت و صدام زد.
حانیه؛ "صبر کن ببینم، اون حرف ها چی بود میزدی؟"
ایمان؛ "ک.کدوم حرف ها"
حانیه؛ "از نازی خوشت اومده؟"
سرم رو انداختم پایین و کمی مکث کردم بعدم یه نگاهی به مامان کردم که لبخند زده بود.
حانیه؛ "برو برو پیشش تنها نباشه"
سرش و بوسیدم و لبخندی بهش زدم.
ایمان؛ "قربونت برم"
رفتم دوباره پیشه نازی.
نازی؛ "چیشد؟ "
ایمان؛ "هنوز تموم نشده یکم دیگه تموم میشه"
نازی؛ "چیزیش نشه؟"
ایمان؛ "خدانکنه، به جای خاصیش که نخورده به دستش خورده تیر رو درمیارن و بخیه میزنن و تمام"
نشستم کنارش.
نازی؛ "آخه مشخص بود بدنش ضعیف شده"
ایمان؛ "نگران نباش عزیزم من خودم بهت قول میدم که دایی صحیح و سالم از این اتاق میاد بیرون"
تیکه داد به صندلی و چشماش رو بست، بلاخره زمان گذشت و عمل دایی تموم شد رفتم نازی رو صدا کنم که دیدم خوابیده لبخندی زدم و برگشتم پیش بقیه.
مجید؛ "میتونیم ببینیمش؟"
دکتر؛ "الان نه چون هنوز بهوش نیومدن، بعد از اینکه بهوش اومدن منتقالشون میکنیم به بخش اون موقع میتونید ببینیدشون درضمن تعدادتونم بالاست فقط بعضی هاتون میتونید برید"
مجید؛ "خیلی ممنون، فقط اگه منتقلش کردین لطف کنید به ما بگید"
دکتر؛ "بله حتما، با اجازه"
دکتر رفت و ما همه نشستیم.
حمید؛ "بلاخره تموم شد"
حانیه؛ "نه تموم نشد، نشنیدی پدرام چی گفت؟"
مجید؛ "حالا که همه اینجایین یه خواهشی ازتون دارم...نازی کجاست؟ "
ایمان؛ "اممم..اون طرف نشسته خ.خوابش برده"
مجید؛ "آیناز برو پیشش"
آیناز؛ "میخوام گوش بدم"
مجید؛ "حالا بعدن خودم به تو و نازی میگم برو"
آیناز؛ "باشه"
آیناز رفت.
مجید؛ "خواهشم اینه که دیگه درمورد این موضوع و اتفاقات اللخصوص جلوی حامد هیچ حرفی نزنید چون میدونم الان علاوه بر جسمش روحشم آسیب دیده پس هم برای حال خودمون هم حامد هیچی نگید، الانم که رفتیم دیدنش یه لبخند حتی اگه شده مصنوعی روی لب هاتون بزارید که حالش بهتر بشه"
همه سری به علامت باشه تکون دادیم و من بلند شدم رفتم پیش نازی.
نازی؛ "چیشد؟ عمل بابا تموم شد؟"
آیناز؛ "آره خداروشکر...ایمان بابا چی گفت؟"
خلاصه ای از حرف های بابا رو براشون گفتم.
نازی؛ "دایی راست میگه"
آیناز؛ "اره بابا اتفاقات امروز رو از ذهنمون کلا پاک کنیم"
نازی؛ "سخته ولی به قول دایی برای حال بابا مجبوریم....نمیشه دیدش؟"
ایمان؛ "هر وقت بردنش تو بخش میشه بریم"
نازی؛ "چقدر خوابیدم؟"
ایمان؛ "نمیدونم شاید ربع ساعت"
نازی؛ "ولی احساس میکنم خیلی خوابیدم"
آیناز؛ "تو احساس نکن عزیزم"
نازی؛ "حیف الان حوصله ندارم وگرنه..."
آیناز؛ "وگرنه چی؟"
نازی؛ "وگرنه..."
ایمان؛ "بسه پاشین بریم پیش بقیه"
نازی
بلند شدیم داشتیم میرفتم که به آیناز نزدیک شدم.
نازی؛ "شانس آوردی"
آیناز؛ "نخیرم تو کم اوردی"
نازی؛ "الان این بحث رو نصفه ول میکنیم تا به وقتش به حسابت برسم"
آیناز؛ "باشه"
جلوی در بیمارستان همه نشسته بودن روی صندلی منم رفتم کنار مامان نشستم.
نازی؛ "خوبی مامان؟"
مونا؛ "اره تو خودت خوبی؟ دستت درد نداره؟"
نازی؛ "خوبم، دستم درد که داره ولی خب میتونم تحمل کنم"
یهو دیدیم دکتر بابا اومد که دایی مجید و همه بلند شدیم.
دکتر؛ "بهوش اومدن الانم منتقلشون کردیم به بخش اگر خواستید میتونید برید ببینیدشون ولی تعدادتون بالاست"
مجید؛ "گروه گروه میریم"
دکتر؛ "بله اینجوری مشکلی نیست"
مجید؛ "ممنون"
دکتر رفت.
مجید؛ "خب یادتون نره چی بهتون گفتم الان کیا میخوان حامد رو ببینن"
دوست داشتم جیغ بزنم بگم من ولی خب با خودم گفتم اگه بقیه برن بهتره.
مونا؛ "من"
حانیه؛ "منم میخوام ببینمش"
مجید؛ " خب به نظرم اول مونا و حانیه و مهتاب و حمید برن بعد من و ایمان و آیناز و نازی میریم"
هدایت شده از بهترینخاطرات .
قول دادم برود از غزل آتى من
لطف کن حرف نزن قلبِ خیالاتىِ من!
@back_home 💙 .