eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
90 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ~𝐇𝐚𝐦𝐣𝐢𝐝☆𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲~
امشب پارت نداریم و حتما میدونین چرا 🙄
امشب دوتا پارت داریمممم
ناشناس ها چون زمان زیادی ازشون گذشته نمیزارم از امشب پر کنید میزارم🥲💗
نازی اومدم داخل دیدم خونه تقریبا تاریکه و بابا تنها نشسته رو به رو تلویزیون و سرش تو گوشیشه تا صدای بسته شدن در رو شنید سرشو اورد بالا و من رو دید و لبخندی زد. نازی؛ "سلام بابا خوبی؟" حامد؛ "سلام عزیزم خسته نباشی" نازی؛ "سلامت باشی مرسی" رفتم کنارش نشستم. نازی؛ "چه خبر؟ امروز چطور گذشت؟" حامد؛ "شما باید بگی البته" نازی؛ "عالی بود خیلی خوب بود" حامد؛ "خداروشکر، برا منم خوب بود امروز ولی حال باباجونت خیلی خوب نیست" نازی؛ "جدیی؟" حامد؛ "آره، مامانتم الان سرش درد بود خوابید" نازی؛ "احتمال داره که..." حامد؛ "آره احتمال داره" نازی؛ "مامان نابود میشه" حامد؛ "باید قبول کنه همه آدما رفتنین" نازی؛ "ولش کن از این حرفا نزنیم، فردا قراره دایی اینا بیان آره؟" با لحن ناراحتی گفت. حامد؛ "آره" نازی؛ "چیزی شده؟ باز با دایی بحث کردین؟" حامد؛ "نه عزیزم چیزی نیست برو استراحت کن" نازی؛ "دروغ؟ به من؟ نچ نمیتونی بگی" خندید. حامد؛ "برو بچه برو بخواب فردا باید آماده باشی" و بلند شد و رفت تو اتاقش، دلیل حال بدیش رو تقریبا میدونستم ولی مطمئن نبودم، منم بلند شدم بقیه چراغا رو خاموش کردم و رفتم تو اتاقم و چراغای اتاق رو روشن کردم و در رو بستم، لباسام رو عوض کردم که گوشیم زنگ خورد ایمان بود لبخندی زدم و جواب دادم. نازی؛ "بزار یکم بگذره بعد دلت تنگ بشه" ایمان؛ "من حتی یه ثانیه هم طاقت دوریت رو ندارم قشنگ من" نازی؛ "نگران نباش فردا بلاخره همه چی تموم میشه" ایمان؛ "وای نازی انقدر استرس دارم که خوابم نمیبره" نازی؛ "ولی من برعکس تو ندارم" ایمان؛ "خوش به حالت" نازی؛ "آخه استرس برای چی؟ وقتی میدونم فردا جوابم مثبته چرا باید استرس داشته باشم؟" ایمان؛ "تغییر نکنه؟!" نازی؛ "شک داری بهم؟!" ایمان؛ "اصلااا" نازی؛ "خب پس حله" ایمان؛ "کی زنم میشی؟" خندیدم. نازی؛ "بعد عقد و عروسی" ایمان؛ "فردا موقع تعیین تاریخ عقد و عروسی حواست باشه بندازیم عقد و جلو فردای عقدم عروسی باشه" نازی؛ "چقد عجولی، مطمئنم اگه میشد همین فردا عقد و عروسی رو با هم میگرفتی" ایمان؛ "آفریننن میتونیم عقد و عروسی رو با هم بگیریم" خندیدم. نازی؛ "بیخیال ایمان برو بخواب" ایمان؛ "خوابم نمیاد" نازی؛ "ولی من خستمه" ایمان؛ "باشه برو بخواب عزیزم" نازی؛ "کاری نداری؟" ایمان؛ "نه شبت بخیر" نازی؛ "شب بخیر" گوشی رو قطع کردم و چراغا رو خاموش کردم و رو تخت دراز کشیدم همش فکرم شده بود فردا امیدوارم خوب پیش بره همه چی... با همین فکرا چشمام رفت رو هم و خوابم برد.
نازی یکم دیگه دایی اینا میومدن الانم خاله و بابا جون اومدن اینجا عمو حمید و بابا هم تو اتاق داشتن حرف میزدن و منم دم در ایستاده بودم و داشتم گوش میدادم. حمید؛ "دستت درد نکنه داداش واقعااا ممنونم ازت" حامد؛ "برادر من خب چی از دست من برمیاد مجید اومد گفت فردا میایم خونتون گفتم باشه" حمید؛ "مجید بگه حله همه چی من باید کلی التماس کنم تا یه کار برام کنی؟" حامد؛ "این چه حرفیه حمید داد..." حمید؛ "به من نگو داداش، مجید بیشتر داداشته تا من" حامد؛ "این چه طرز حرف زدنه؟!" حمید؛ "دیگه اسممو نیار حامد نه میخوام تو خواستگاری دخترت باشم نه عقد و عروسی الانم اومدم اینا رو بگم و برم، خودم با مهتاب حرف میزنم" و یهو دیدم عمو محکم در رو باز کرد و از اتاق اومد بیرون و از همه خداحافظی کرد و رفت، آروم رفتم تو اتاق پیش بابا دیدم دستش رو قلبشه. نازی؛ "خوبی بابا؟" حامد؛ "خوبم خوبم تو برو پیش مهمونا زشته" نازی؛ "حرفا رو شنیدم بابا، عمو راست میگفت ما که مهم نبودیم" حامد؛ "این چه حرفیه ازین حرفا نزن اونم امشب برو پیش مامانت خودم درستش میکنم" نازی؛ "حالت..." حامد؛ "خوبم برووو" نازی؛ "چشم" از اتاق بیرون اومدم و رفتم تو آشپزخونه پیش مامان. مونا؛ "بابات کوش؟" نازی؛ "تو اتاق داره آماده میشه" مونا؛ "نفهمیدی چرا عموت یهو رفت؟" نازی؛ "از بابا بپرس" مونا؛ "جواب منو بده ببینم" نازی؛ "مامان من چه بدونم؟" خواست چیزی بگه که زنگ خونه خورد همون لحظه انگار بهم دو لیتر استرس تزریق کردن. مونا؛ "من میرم در رو باز کنم تو برو به بابات بگو بیاد" رفتم تو اتاق بابام. نازی؛ "بابا دایی اینا اومدن" حامد؛ "باشه تو برو من میام" نازی؛ "بیا دیگه بابا" حامد؛ "باشه باشه اومدم" با هم اومدیم بیرون و دایی اینا با گل و شیرینی وارد خونه شدن خیلی ذوق داشتم رفتیم سلام کردیم و بعد همه نشستیم و من رفتم چایی اوردم و گذاشتم روی میز به ایمان نگاه کردم خیلی خوشتیپ و خوشگل شده بود اونم هی من رو نگاه میکرد و از تو چشماش میشد ذوق و خوشحالی رو دید، باباجون به عنوان بزرگ و ریش سفید خانواده شروع کرد حرف زدن که ای کاش حرف نمیزد.. احمد؛ "خب از همین الان میریم سر اصل مطلب، حقیقتا من با ازدواج این دوتا بچه مخالفم کیانی با حاتمی ازدواج خوبی نمیشه" لبخند همه از رو صورتشون محو شد مخصوصا بابا که حالا اخم کرده بود. مجید؛ "ببخشید بابا ولی مگه من با حانیه ازدواج کردم الان زندگیم بده؟" احمد؛ "فرق میکنه این دختر حامدِ" حامد؛ "خیلی ببخشید! دختر من چشه؟!" احمد؛ "چیزیش نیست ولی خب..." ایمان؛ "آقا جون ببخشید ولی من نازی رو دوست دارم کاری ندارم به این که فامیلش چیه" احمد؛ "رو حرف بزرگ تر حرف نزن بچه" هر لحظه ممکن بود بغضم بترکه ولی به زور خودم رو نگه داشتم. احمد؛ "به نظرم تمومش کنید شما دوتا به درد هم نمیخورید" حامد؛ "احمد آقا خواهشا مراسم خواستگاری این دوتا بچه رو خراب نکن" احمد؛ "خواستگاری؟ من اجازه نمیدم نوه ارشدم دختر تو رو بگیره" صدای بابا یکم بالا رفت. حامد؛ "خب اینم نوتههههه چرا یه جور رفتار میکنی انگاری نمیشناسیششش، دختر من سال هاست تو حسرت اینه که مثل ایمان و آیناز باهاش رفتار کنیییی ولی تو فقط بچه های پسرت رو دیدیییی" و بلند شد رفت تو اتاق منم زدم زیر گریه و رفتم پیشش چون میدونستم حال اونم خوب نیست درو پشت سرم بستم و آروم کنارش لبه تخت نشستم.
https://eitaa.com/selnaaa1 حمایتتتت❤️‍🔥
عشقای من همه پیاما رو تو ناشناس جواب دادم الانم برید نظر بدید درمورد پارتای جدید و ناشناس رو بترکونید🫂🥲🎀
هدایت شده از  ‌ 〢 فــ͜ـروغ ✹
منبع:روبیکا؛اصکی=گزارش✨. 𓍯 ˓ ˒ ✦‌‌𝃚 دࢪ مٻـآن اٻن همہ غوغآ و شـࢪ ؛ عشق یعنۍ ڪآهش ࢪنج بشـࢪ  . 𝆟 🦋𓂃 ْ      𖥻 ִ ۫ ּ @ahangi_montcal 🪞𓏺 ๋ ֪֢
هدایت شده از  ‌ 〢 فــ͜ـروغ ✹
منبع:روبیکا؛اصکی=گزارش✨. 𓍯 ˓ ˒ ✦‌‌𝃚 دࢪ مٻـآن اٻن همہ غوغآ و شـࢪ ؛ عشق یعنۍ ڪآهش ࢪنج بشـࢪ  . 𝆟 🦋𓂃 ْ      𖥻 ִ ۫ ּ @ahangi_montcal 🪞𓏺 ๋ ֪֢