eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
88 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
فردا احتمالا دوتا پارت میزارم✨
سلام، ظهرتون بخیر🤍
۱:باشههههه ۲:ببخشید نتونستم بزارم ۳:نه ما کنسل نشد، هوا آلوده بود مدارس تعطیل شد
چشممممممممممم
۱:ببخشید دیشب نبودم ولی امروز جبران میکنم ۲:شنبه امتحان ریاضی دارم نمیتونم قول بدم ولی سعیم رو میکنم ۳:باشه میزارمممممم
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خداحافظ قشنگ ترین خانواده دنیا 🥺💔
ایمان رفتم سمت اتاق عمل که همه روی صندلی ها نشسته بودن، رفتم جلوی مامان وایسادم که نشسته بود. ایمان؛ "مامان عمل دایی کی تموم میشه؟" حانیه؛ "نمیدونم شاید یه نیم ساعت دیگه، چرا؟" ایمان؛ "هیچی نازی گفت بیام بپرسم" حانیه؛ "خودش کجاست؟" با دستم به پشت سرم که البته خیلی فاصله داشت اشاره کردم. ایمان؛ "اونجا نشسته" خواستم برم پیشش که مامان دستم رو گرفت و صدام زد. حانیه؛ "صبر کن ببینم، اون حرف ها چی بود میزدی؟" ایمان؛ "ک.کدوم حرف ها" حانیه؛ "از نازی خوشت اومده؟" سرم رو انداختم پایین و کمی مکث کردم بعدم یه نگاهی به مامان کردم که لبخند زده بود. حانیه؛ "برو برو پیشش تنها نباشه" سرش و بوسیدم و لبخندی بهش زدم. ایمان؛ "قربونت برم" رفتم دوباره پیشه نازی. نازی؛ "چیشد؟ " ایمان؛ "هنوز تموم نشده یکم دیگه تموم میشه" نازی؛ "چیزیش نشه؟" ایمان؛ "خدانکنه، به جای خاصیش که نخورده به دستش خورده تیر رو درمیارن و بخیه میزنن و تمام" نشستم کنارش. نازی؛ "آخه مشخص بود بدنش ضعیف شده" ایمان؛ "نگران نباش عزیزم من خودم بهت قول میدم که دایی صحیح و سالم از این اتاق میاد بیرون" تیکه داد به صندلی و چشماش رو بست، بلاخره زمان گذشت و عمل دایی تموم شد رفتم نازی رو صدا کنم که دیدم خوابیده لبخندی زدم و برگشتم پیش بقیه. مجید؛ "میتونیم ببینیمش؟" دکتر؛ "الان نه چون هنوز بهوش نیومدن، بعد از اینکه بهوش اومدن منتقالشون میکنیم به بخش اون موقع میتونید ببینیدشون درضمن تعدادتونم بالاست فقط بعضی هاتون میتونید برید" مجید؛ "خیلی ممنون، فقط اگه منتقلش کردین لطف کنید به ما بگید" دکتر؛ "بله حتما، با اجازه" دکتر رفت و ما همه نشستیم. حمید؛ "بلاخره تموم شد" حانیه؛ "نه تموم نشد، نشنیدی پدرام چی گفت؟" مجید؛ "حالا که همه اینجایین یه خواهشی ازتون دارم...نازی کجاست؟ " ایمان؛ "اممم..اون طرف نشسته خ.خوابش برده" مجید؛ "آیناز برو پیشش" آیناز؛ "میخوام گوش بدم" مجید؛ "حالا بعدن خودم به تو و نازی میگم برو" آیناز؛ "باشه" آیناز رفت. مجید؛ "خواهشم اینه که دیگه درمورد این موضوع و اتفاقات اللخصوص جلوی حامد هیچ حرفی نزنید چون میدونم الان علاوه بر جسمش روحشم آسیب دیده پس هم برای حال خودمون هم حامد هیچی نگید، الانم که رفتیم دیدنش یه لبخند حتی اگه شده مصنوعی روی لب هاتون بزارید که حالش بهتر بشه" همه سری به علامت باشه تکون دادیم و من بلند شدم رفتم پیش نازی. نازی؛ "چیشد؟ عمل بابا تموم شد؟" آیناز؛ "آره خداروشکر...ایمان بابا چی گفت؟" خلاصه ای از حرف های بابا رو براشون گفتم. نازی؛ "دایی راست میگه" آیناز؛ "اره بابا اتفاقات امروز رو از ذهنمون کلا پاک کنیم" نازی؛ "سخته ولی به قول دایی برای حال بابا مجبوریم....نمیشه دیدش؟" ایمان؛ "هر وقت بردنش تو بخش میشه بریم" نازی؛ "چقدر خوابیدم؟" ایمان؛ "نمیدونم شاید ربع ساعت" نازی؛ "ولی احساس میکنم خیلی خوابیدم" آیناز؛ "تو احساس نکن عزیزم" نازی؛ "حیف الان حوصله ندارم وگرنه..." آیناز؛ "وگرنه چی؟" نازی؛ "وگرنه..." ایمان؛ "بسه پاشین بریم پیش بقیه" نازی بلند شدیم داشتیم میرفتم که به آیناز نزدیک شدم. نازی؛ "شانس آوردی" آیناز؛ "نخیرم تو کم اوردی" نازی؛ "الان این بحث رو نصفه ول میکنیم تا به وقتش به حسابت برسم" آیناز؛ "باشه" جلوی در بیمارستان همه نشسته بودن روی صندلی منم رفتم کنار مامان نشستم. نازی؛ "خوبی مامان؟" مونا؛ "اره تو خودت خوبی؟ دستت درد نداره؟" نازی؛ "خوبم، دستم درد که داره ولی خب میتونم تحمل کنم" یهو دیدیم دکتر بابا اومد که دایی مجید و همه بلند شدیم. دکتر؛ "بهوش اومدن الانم منتقلشون کردیم به بخش اگر خواستید میتونید برید ببینیدشون ولی تعدادتون بالاست" مجید؛ "گروه گروه میریم" دکتر؛ "بله اینجوری مشکلی نیست" مجید؛ "ممنون" دکتر رفت. مجید؛ "خب یادتون نره چی بهتون گفتم الان کیا میخوان حامد رو ببینن" دوست داشتم جیغ بزنم بگم من ولی خب با خودم گفتم اگه بقیه برن بهتره. مونا؛ "من" حانیه؛ "منم میخوام ببینمش" مجید؛ " خب به نظرم اول مونا و حانیه و مهتاب و حمید برن بعد من و ایمان و آیناز و نازی میریم"
میشه زیاد بشیم؟!🥺
هدایت شده از بهترین‌خاطرات .
قول دادم برود از غزل آتى من لطف کن حرف نزن قلبِ خیالاتىِ من! @back_home 💙 .
https://eitaa.com/sgahangii/1301 قربونت برم دختر قشنگ❤️ عیبی نداره✨
سلام. خیلی خیلی ببخشید امروز نتونستم پارت بزارم چون فردا امتحان ریاضی دارم و خیلی مهمه و امروز با دوستم حسابییییی ریاضی کار کردیم🥲