هدایت شده از 𝇃𝇂𝗁︎𝖺͠𝗆︎ꫀ𝖽 ꪖh𝖺⃙𝗇︎͠𝗀︎𝗂
- آهنگیِ قلب ها . . . 😭💞 >>
𝘔𝘺 𝘮𝘰𝘰𝘯 ִֶָ֪֢ ࣪
- 𝘈𝘯𝘥 𝘵𝘩𝘦 𝘮𝘰𝘰𝘯 𝘸𝘢𝘴 𝘢 𝘳𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯 𝘰𝘧 𝘩𝘦𝘳 𝘣𝘦𝘢𝘶𝘵𝘺.
𔐬@HAMEDAHANGIM𓍯
هدایت شده از 𝇃𝇂𝗁︎𝖺͠𝗆︎ꫀ𝖽 ꪖh𝖺⃙𝗇︎͠𝗀︎𝗂
- من قربونت برم خب 😭🙏🏻
𝘔𝘺 𝘮𝘰𝘰𝘯 ִֶָ֪֢ ࣪
- 𝘈𝘯𝘥 𝘵𝘩𝘦 𝘮𝘰𝘰𝘯 𝘸𝘢𝘴 𝘢 𝘳𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯 𝘰𝘧 𝘩𝘦𝘳 𝘣𝘦𝘢𝘶𝘵𝘺.
𔐬@HAMEDAHANGIM𓍯
هدایت شده از 𝇃𝇂𝗁︎𝖺͠𝗆︎ꫀ𝖽 ꪖh𝖺⃙𝗇︎͠𝗀︎𝗂
- قلبِ منی >> 🛐
𝘔𝘺 𝘮𝘰𝘰𝘯 ִֶָ֪֢ ࣪
- 𝘈𝘯𝘥 𝘵𝘩𝘦 𝘮𝘰𝘰𝘯 𝘸𝘢𝘴 𝘢 𝘳𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯 𝘰𝘧 𝘩𝘦𝘳 𝘣𝘦𝘢𝘶𝘵𝘺.
𔐬@HAMEDAHANGIM𓍯
هدایت شده از 𝑨𝒉𝒂𝒏𝒈𝒊𝑳𝒖𝒏𝒂‧₊˚
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اخه من مردم دیگههه😭😭😭
قلبممممم🛐>>>
⌗ ₊·˚ ༘♡
✩ˎˊ˗ تو چشماش یه دنیای قشنگه…
⇢ جایی که دلم میخواد گم بشم!
𓂃 @AhangiLuna⊹
#Telgeram ꒰🌷꒱
بچه ها یه چیزی
چند نفر تو ناشناس درخواست فیلم خام کردن
خیلی خیلی خیلی عذرمیخوام ازتون واقعا
فیلم خام هام جورین که نمیتونم بفرستم واقعا، ولی اگه خواستین میتونید بیاید پی وی بهتون بگم چجوری فیلم خام خودتون تهیه کنید🤍🙏🏻
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱۲۴
ایمان
بلاخره رسید..
روزی که برای خودم بشه، بشه زن خودم مال خودم
بلاخره قراره زندگیم رو بریزم به پاش و خوشبختش کنم
نشسته بودم رو صندلی و آرایشگر داشت رو موهام کار میکرد، تموم که شد گوشیم زنگ خورد...آخ من فدات بشم، جواب دادم.
ایمان؛ "جانم عزیزم؟"
نازی؛ "خوبی؟"
ایمان؛ "مگه میشه بد باشم آخه؟! دارم به زندگیم میرسم بد باشم؟ امشب بهترین شبمه"
خندید و قند تو دلم آب کرد.
نازی؛ "من آمادم کارم تموم شد، تو چی؟"
ایمان؛ "منم تموم کردم، بیام دنبالت؟"
نازی؛ "اگه زحمتی نیست آقای داماد"
ایمان؛ "رحمته عروس خانم، منتظر باش یکم دیگه دم آرایشگام"
نازی؛ "منتظرتم، فعلا"
ایمان؛ "فعلا"
بلند شدم و حساب کردم و کتم رو پوشیدم از آرایشگاه زدم بیرون سوار ماشین شدم و حرکت کردم سمت آرایشگاه، خداروشکر بابا و دایی قبول کردن عقد و عروسی با هم باشه وگرنه من که طاقت نمیوردم امشب میرفتم تو خونه خودمون و زندگی جدیدمون شروع میشد یه زندگی ای برات بسازم نازنینم که دیگه نفهمی غم و غصه چیه..
رسیدم دم آرایشگاه و پیاده شدم دسته گلش رو دستم گرفتم، چند ثانیه بیشتر نگذشت که دیدم اومد بیرون با لباس عروس خوشگلش اومد پایین از پله ها و لبخند قشنگی زد.
ایمان؛ "سلام عروسکم"
نازی؛ "خوب شدم؟"
ایمان؛ "ماه بودی ماه تر شدی، اینم از دسته گلِ عروسِ قشنگم"
دسته گل رو ازم گرفت و نگاش کرد.
نازی؛ "وای این خیلی خوشگله"
ایمان؛ "از تو که خوشگل تر نیست"
لبخند دندون نمایی زد.
ایمان؛ "بریم؟ همه منتظرن"
نازی؛ "بریم"
در رو براش باز کردم و سوار شد خودمم سوار شدم و رفتیم سمت تالار.
حامد
همه داخل تالار بودن ولی من دم در ایستاده بودم و منتظر بچه ها بودم، از این که انقدر زود عروسی کردن یکم ناراحت بودم یعنی چی آخه؟ یعنی امشب نازی تو خونه نیست؟ یعنی امشب نمیشینیم با هم دوتایی فیلم نگاه کنیم و فیلمای مورد علاقمون رو با هم مقایسه کنیم و رقابت کنیم؟ یعنی کسی تو خونه نیست که وقتی از سر کار برمیگردم بهش بگم "آبنباتم من اومدم"
هر آدمی شبای سخت زیاد داره تو زندگیش، امشبم برای من یکی از سخت ترین شبای زندگیمه...چرا؟!
چون دلم برا دخترم تنگ میشه، چون بغض دارم، چون حالم خوش نیست...ولی باید با خوشیِ دخترم خوش باشم و بخندم...