eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
89 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
- من قربونت برم خب 😭🙏🏻 𝘔𝘺 𝘮𝘰𝘰𝘯 ִֶָ֪֢‌ ࣪  - 𝘈𝘯𝘥 𝘵𝘩𝘦 𝘮𝘰𝘰𝘯 𝘸𝘢𝘴 𝘢 𝘳𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯 𝘰𝘧 𝘩𝘦𝘳 𝘣𝘦𝘢𝘶𝘵𝘺. 𔐬@HAMEDAHANGIM𓍯
- قلبِ منی >> 🛐 𝘔𝘺 𝘮𝘰𝘰𝘯 ִֶָ֪֢‌ ࣪  - 𝘈𝘯𝘥 𝘵𝘩𝘦 𝘮𝘰𝘰𝘯 𝘸𝘢𝘴 𝘢 𝘳𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯 𝘰𝘧 𝘩𝘦𝘳 𝘣𝘦𝘢𝘶𝘵𝘺. 𔐬@HAMEDAHANGIM𓍯
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اخه من مردم دیگههه😭😭😭 قلبممممم🛐>>> ⌗ ₊·˚ ༘♡ ✩ˎˊ˗ تو چشماش یه دنیای قشنگه… ⇢ جایی که دلم می‌خواد گم بشم! 𓂃 @AhangiLuna⊹ ꒰🌷꒱
خب خب
اول اینکه خیلی خیلی معذرت میخوام که دیشب نشد پارت بزارم ولی امشب دوتا پارت داریم🤍🎀
@Haaaamed123 حمایت❤️‍🔥
بچه ها یه چیزی چند نفر تو ناشناس درخواست فیلم خام کردن خیلی خیلی خیلی عذرمیخوام ازتون واقعا فیلم خام هام جورین که نمیتونم بفرستم واقعا، ولی اگه خواستین میتونید بیاید پی وی بهتون بگم چجوری فیلم خام خودتون تهیه کنید🤍🙏🏻
۱:فداتتتت بشمممم😭🤍 ۲:🥲🎀✨
ایمان بلاخره رسید.. روزی که برای خودم بشه، بشه زن خودم مال خودم بلاخره قراره زندگیم رو بریزم به پاش و خوشبختش کنم نشسته بودم رو صندلی و آرایشگر داشت رو موهام کار میکرد، تموم که شد گوشیم زنگ خورد...آخ من فدات بشم، جواب دادم. ایمان؛ "جانم عزیزم؟" نازی؛ "خوبی؟" ایمان؛ "مگه میشه بد باشم آخه؟! دارم به زندگیم میرسم بد باشم؟ امشب بهترین شبمه" خندید و قند تو دلم آب کرد. نازی؛ "من آمادم کارم تموم شد، تو چی؟" ایمان؛ "منم تموم کردم، بیام دنبالت؟" نازی؛ "اگه زحمتی نیست آقای داماد" ایمان؛ "رحمته عروس خانم، منتظر باش یکم دیگه دم آرایشگام" نازی؛ "منتظرتم، فعلا" ایمان؛ "فعلا" بلند شدم و حساب کردم و کتم رو پوشیدم از آرایشگاه زدم بیرون سوار ماشین شدم و حرکت کردم سمت آرایشگاه، خداروشکر بابا و دایی قبول کردن عقد و عروسی با هم باشه وگرنه من که طاقت نمیوردم امشب میرفتم تو خونه خودمون و زندگی جدیدمون شروع میشد یه زندگی ای برات بسازم نازنینم که دیگه نفهمی غم و غصه چیه.. رسیدم دم آرایشگاه و پیاده شدم دسته گلش رو دستم گرفتم، چند ثانیه بیشتر نگذشت که دیدم اومد بیرون با لباس عروس خوشگلش اومد پایین از پله ها و لبخند قشنگی زد. ایمان؛ "سلام عروسکم" نازی؛ "خوب شدم؟" ایمان؛ "ماه بودی ماه تر شدی، اینم از دسته گلِ عروسِ قشنگم" دسته گل رو ازم گرفت و نگاش کرد. نازی؛ "وای این خیلی خوشگله" ایمان؛ "از تو که خوشگل تر نیست" لبخند دندون نمایی زد. ایمان؛ "بریم؟ همه منتظرن" نازی؛ "بریم" در رو براش باز کردم و سوار شد خودمم سوار شدم و رفتیم سمت تالار. حامد همه داخل تالار بودن ولی من دم در ایستاده بودم و منتظر بچه ها بودم، از این که انقدر زود عروسی کردن یکم ناراحت بودم یعنی چی آخه؟ یعنی امشب نازی تو خونه نیست؟ یعنی امشب نمیشینیم با هم دوتایی فیلم نگاه کنیم و فیلمای مورد علاقمون رو با هم مقایسه کنیم و رقابت کنیم؟ یعنی کسی تو خونه نیست که وقتی از سر کار برمیگردم بهش بگم "آبنباتم من اومدم" هر آدمی شبای سخت زیاد داره تو زندگیش، امشبم برای من یکی از سخت ترین شبای زندگیمه...چرا؟! چون دلم برا دخترم تنگ میشه، چون بغض دارم، چون حالم خوش نیست...ولی باید با خوشیِ دخترم خوش باشم و بخندم...
حامد از دور ماشینشون رو دیدم و از فکر و خیال در اومدم و نقاب حفظ ظاهرم رو گذاشتم رو صورتم و لبخند دندون نمایی زدم، وارد تالار شدن و و همه براشون دست زدن و آهنگ و سوت و جیغ اونا هم با همه سلام کردن و رفتن سر جاشون نشستن، آخ بابا قربونت بره چقد ناز شدی تو لباس عروس رفتم پیششون. حامد؛ "چطورین؟" ایمان؛ "عالی دایی عالی" حامد؛ "آقا داماد دخترم رو به تو سپردمااا خط و خش روش بیوفته میدونی چی میشه دیگه!" ایمان؛ "بله دایی میدونم همه چی رو میدونم" مجید هم اومد پیشمون. مجید؛ "به به میبینیم آقا ایمان با پدر زنش داره خوش و بش میکنه پدرش رو تحویل نمیگیره" نازی؛ "شما عشق منی پدر شوهر" خندیدیم و مجید خواست لپ نازی رو بکشه که عقب رفت. نازی؛ "نه نه دایی، آرایشم خراب میشه" مجید؛ "پدرسوخته" حامد؛ "عه! چیکار باباش داری؟" مجید؛ "شما؟!" یکم حالت مردای لات و دعوایی گرفتم. حامد؛ "باباش" پشت بندش مجید خندید که هممون خندیدیم. حامد؛ "خیله خب دیگه ما بریم مزاحم خلوتتون نشیم، خوش بگذره" با مجید ازشون دور شدیم و رفتیم پیش خانما. مجید؛ "راضی هستین؟" مونا؛ "آره همه چی خوبه" حانیه؛ "داداش چرا حمید نیومد؟" حامد؛ "ولش کن قهر کرده" مونا؛ "واسه چی؟" مجید؛ "مهتابم نیومده" حامد؛ "مهتاب رو نمیدونم ولی حمید شب خواستگاری بچه ها بحثمون شد گفت نمیاد" مجید؛ "سر چی آخه؟" حامد؛ "سر اینکه چرا با مهتاب حرف نزدیم و همش فکر ازدواج نازی و ایمان بودیم" حانیه؛ "نکنه با مهتاب حرف زده که اونم نیاد؟" مونا؛ "نه اونکه بابا نزاشت بیاد" حامد؛ "هوففففف، ولش کنید فکر نکنید به این چیزا امشب برا بچه ها مهمه باید خوب بگذره" مجید؛ "اره حامد راست میگه" حامد؛ "حالا که راست میگم بیا بریم برقصیم" مجید؛ "نباید این درخواست رو از زنت میکردی؟" حامد؛ "من میخوام با تو برقصم مجیدم" مجید؛ "هیننن حامد!" حامد؛ "جانم؟" مجید؛ "خیانت به خواهرم؟ جلو چشمام؟" خندیدم. حامد؛ "دیوونه،بیا بریم برقصیم یکم اذیت نکن" مجید؛ "من بلد نیستم حامد خودت برو" حامد؛ "اهه چقدر اذیت میکنی مجید، اصلا خودم رفتم خدافظ" یکم ازش دور شدم ولی صداش رو شنیدم. مجید؛ "هنوزم همون بچه قهر قهرو ای" حامد؛ "شنیدم چی گفتییییی" مجید؛ "گفتم بشنویییی" رفتم وسط و از دی جی خواستم یه آهنگ شاد و باحال بزاره و شروع کردم رقصیدن...
توجه توجه : داریم به پارت های آخر فصل اول میرسیم🌚🤍