هدایت شده از 𝑨𝒉𝒂𝒏𝒈𝒊𝑳𝒖𝒏𝒂‧₊˚
وااایایییی الهی من دورت بگردممم😭😭😭😭🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐
⌗ ₊·˚ ༘♡
✩ˎˊ˗ تو چشماش یه دنیای قشنگه…
⇢ جایی که دلم میخواد گم بشم!
𓂃 @AhangiLuna⊹
#ahngi ꒰🌷꒱
واییییی
دومین شهر مشهدهه
خداجونمممم😭😭😭
منبع روبیکا
𝕰𝖛𝖊𝖓 𝖎𝖋 𝖊𝖛𝖊𝖗𝖞𝖔𝖓𝖊 𝖎𝖘 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊
𝖓𝖔 𝖔𝖓𝖊 𝖜𝖎𝖑𝖑 𝖇𝖊 𝖞𝖔𝖚(:
•𝕳𝖆𝖒𝖏𝖎𝖉'𝖘...
𝖋𝖗𝖎𝖊𝖓𝖉𝖘𝖍𝖎𝖕 𝖎𝖘 𝖆𝖓 𝖊𝖙𝖊𝖗𝖓𝖆𝖑 𝖋𝖗𝖎𝖊𝖓𝖉𝖘𝖍𝖎𝖕•💙🧡
@back_home
#اد_مهدیه
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
واشقانی داری با ما چیکار میکنی؟
مررررررد به خودت بیاااا😭
منبع روبیکا
𝕰𝖛𝖊𝖓 𝖎𝖋 𝖊𝖛𝖊𝖗𝖞𝖔𝖓𝖊 𝖎𝖘 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊
𝖓𝖔 𝖔𝖓𝖊 𝖜𝖎𝖑𝖑 𝖇𝖊 𝖞𝖔𝖚(:
•𝕳𝖆𝖒𝖏𝖎𝖉'𝖘...
𝖋𝖗𝖎𝖊𝖓𝖉𝖘𝖍𝖎𝖕 𝖎𝖘 𝖆𝖓 𝖊𝖙𝖊𝖗𝖓𝖆𝖑 𝖋𝖗𝖎𝖊𝖓𝖉𝖘𝖍𝖎𝖕•💙🧡
@back_home
#اد_مهدیه
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
من که در حال حاضر دلم میخواد از دنیا خدافظی کنم..🙂💔
منم اگه دومین شهر مشهد نبود قطعا خداحافظی میکردم
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
منم اگه دومین شهر مشهد نبود قطعا خداحافظی میکردم
ما که آخری هم فک نکنم باشیم
هدایت شده از 𝑨𝒉𝒂𝒏𝒈𝒊𝑳𝒖𝒏𝒂‧₊˚
لطفا این پوستر رو استوری کنید + تایمر + منشن پیج آقای آهنگی و ahangi_nights
لطفا لینک هم بذارید:
https://www.melotik.com/event/1770
-پیام راتا
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱۲۶
نازی
نوبت بله گفتن من شد و همه جمع شدن دورمون مامان و عمه و آیناز بالا سرمون بودن مامان و عمه پارچه بالا سرمون رو نگه داشته بودن و آیناز قند میسابید...
عاقد؛ "...سرکار خانم نازنین حاتمی فرزند حامد، آیا به بنده وکالت میدهید شما را به عقد دائم جناب آقای ایمان کیانی فرزند مجید درآورم؟"
آیناز؛ "عروس رفته گل بچینه"
عاقد؛ "برای بار دوم عرض میکنم، سرکار خانم نازنین حاتمی فرزند حامد، آیا به بنده وکالت میدهید شما را به عقد دائم جناب آقای ایمان کیانی فرزند مجید درآورم؟"
آیناز؛ "عروس رفته گلاب بیاره"
عاقد؛ "برای بار سوم عرض میکنم، سرکار خانم نازنین حاتمی فرزند حامد، آیا به بنده وکالت میدهید شما را به عقد دائم جناب آقای ایمان کیانی فرزند مجید درآورم؟"
قلبم داشت از سینم میزد بیرون، به دور و اطراف نگاه کردم که بابا رو دیدم لبخندی زد که دلم گرم شد.
نازی؛ "با اجازه بابا حامدم و مامانم و بزرگترا...بله"
و صدای کل و جیغ و دست بلند شد...
حامد
چندتا از بچه های بیمارستان که اومده بودن، اومدن پیش من و مجید برای تبریک.
نوید؛ "تبریک میگم انشالله به پای هم پیر بشن"
حامد؛ "قربونت، متین چرا نیست؟ نیومده؟"
نوید؛ " نه نیومد گفت کاری براش پیش اومده"
هومن؛ "آقا حامد و آقا مجید عزیز مبارک باشه"
مجید؛ "مرسی که اومدین ممنونم"
بعد از حرف زدن و تشکر بابت تبریک همه...وقت شام رسید و تالار ساکت شد فقط صدای پچ پچ های ریز و قاشق و چنگال میومد، خسته رفتم یه جا نشستم همون لحظه غذا اوردن برام ولی اشتها نداشتم، سمت چپ سینم درد میکرد..
مجید اومد و کنارم نشست.
مجید؛ "چرا نخوردی؟"
حامد؛ "گشنم نیست"
مجید؛ "رنگت پریده حامد، ببینمت"
چونم رو گرفت و خواست سرم رو به سمت خودش بچرخونه که دستش رو کنار زدم.
حامد؛ "ول کن مجید هیچی نیست خوبم"
مجید؛ "قلبت درده؟"
میدونستم بگم آره ول نمیکنه.
حامد؛ "نه"
مجید؛ "نگام کن حامد!"
نگاش نکردم.
مجید؛ "میگم نگام کن!"
برگشتم سمتش و نگاش کردم.
حامد؛ "بله؟"
مجید؛ "قلبت درده؟"
حامد؛ "یکم"
مجید؛ "قرص خوردی؟"
حامد؛ "نه"
مجید؛ "یکم از این غذا بخور بعدم قرصت رو بخور"
حامد؛ "نمیخواد مجید خوب می..."
دستش رو گذاشت رو دهنم.
مجید؛ "حرف نباشه، امشب عروسی بچه هامونه باید حالت خوب باشه"
دستش رو برداشت و چیزی نگفتم و به زور یه قاشق برنج خوردم و بعد قرصم رو همراه با آب خوردم.
حامد؛ "خوبه؟ راضی هستی؟"
مجید؛ "حالا شدی حامد حرف گوش کن مجید"