eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
88 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
من که در حال حاضر دلم میخواد از دنیا خدافظی کنم..🙂💔
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
من که در حال حاضر دلم میخواد از دنیا خدافظی کنم..🙂💔
منم اگه دومین شهر مشهد نبود قطعا خداحافظی میکردم
لطفا این پوستر رو استوری کنید + تایمر + منشن پیج آقای آهنگی و ahangi_nights لطفا لینک هم بذارید: https://www.melotik.com/event/1770 -پیام راتا
نازی نوبت بله گفتن من شد و همه جمع شدن دورمون مامان و عمه و آیناز بالا سرمون بودن مامان و عمه پارچه بالا سرمون رو نگه داشته بودن و آیناز قند میسابید... عاقد؛ "...سرکار خانم نازنین حاتمی فرزند حامد، آیا به بنده وکالت میدهید شما را به عقد دائم جناب آقای ایمان کیانی فرزند مجید درآورم؟" آیناز؛ "عروس رفته گل بچینه" عاقد؛ "برای بار دوم عرض میکنم، سرکار خانم نازنین حاتمی فرزند حامد، آیا به بنده وکالت میدهید شما را به عقد دائم جناب آقای ایمان کیانی فرزند مجید درآورم؟" آیناز؛ "عروس رفته گلاب بیاره" عاقد؛ "برای بار سوم عرض میکنم، سرکار خانم نازنین حاتمی فرزند حامد، آیا به بنده وکالت میدهید شما را به عقد دائم جناب آقای ایمان کیانی فرزند مجید درآورم؟" قلبم داشت از سینم میزد بیرون، به دور و اطراف نگاه کردم که بابا رو دیدم لبخندی زد که دلم گرم شد. نازی؛ "با اجازه بابا حامدم و مامانم و بزرگترا...بله" و صدای کل و جیغ و دست بلند شد... حامد چندتا از بچه های بیمارستان که اومده بودن، اومدن پیش من و مجید برای تبریک. نوید؛ "تبریک میگم انشالله به پای هم پیر بشن" حامد؛ "قربونت، متین چرا نیست؟ نیومده؟" نوید؛ " نه نیومد گفت کاری براش پیش اومده" هومن؛ "آقا حامد و آقا مجید عزیز مبارک باشه" مجید؛ "مرسی که اومدین ممنونم" بعد از حرف زدن و تشکر بابت تبریک همه...وقت شام رسید و تالار ساکت شد فقط صدای پچ پچ های ریز و قاشق و چنگال میومد، خسته رفتم یه جا نشستم همون لحظه غذا اوردن برام ولی اشتها نداشتم، سمت چپ سینم درد میکرد.. مجید اومد و کنارم نشست. مجید؛ "چرا نخوردی؟" حامد؛ "گشنم نیست" مجید؛ "رنگت پریده حامد، ببینمت" چونم رو گرفت و خواست سرم رو به سمت خودش بچرخونه که دستش رو کنار زدم. حامد؛ "ول کن مجید هیچی نیست خوبم" مجید؛ "قلبت درده؟" میدونستم بگم آره ول نمیکنه. حامد؛ "نه" مجید؛ "نگام کن حامد!" نگاش نکردم. مجید؛ "میگم نگام کن!" برگشتم سمتش و نگاش کردم. حامد؛ "بله؟" مجید؛ "قلبت درده؟" حامد؛ "یکم" مجید؛ "قرص خوردی؟" حامد؛ "نه" مجید؛ "یکم از این غذا بخور بعدم قرصت رو بخور" حامد؛ "نمیخواد مجید خوب می..." دستش رو گذاشت رو دهنم. مجید؛ "حرف نباشه، امشب عروسی بچه هامونه باید حالت خوب باشه" دستش رو برداشت و چیزی نگفتم و به زور یه قاشق برنج خوردم و بعد قرصم رو همراه با آب خوردم. حامد؛ "خوبه؟ راضی هستی؟" مجید؛ "حالا شدی حامد حرف گوش کن مجید"
نازی بلاخره عروسی تموم شد و داخل تالار جز خانواده خودمون کسی نبود، پاهام خیلی درد میکرد هم بخاطر کفشام هم بخاطر اینکه خیلی رقصیدم نشستم رو صندلی و کفشام رو در اوردم، هر کی یه گوشه بی صدا نشسته بود تصمیم گرفتم سکوت رو بشکنم. نازی؛ "برنامه چیه الان؟" بابا که نشسته بود و سرش پایین بود و داشت با پارچه روی میز بازی میکرد سرش رو اورد بالا. حامد؛ "شما که میرید خونه خودتون ماام خونه خودمون" صداش بغض داشت، دایی مجید بلند شد و اومد سمتمون. مجید؛ "ایمان نازی هوای همدیگه رو داشته باشید، چیزی نیاز داشتید حتما بگید قربونتون برم شب خوبی داشته باشید" و بعد برگشت پیش عمه که آیناز اومد و بغلم کرد. آیناز؛ "بلاخره زن داداشم شدی هر چقدر دلم بخواد خواهر شوهر بازی درمیارم، آقا ایمان هوای آبجیم رو داشته باش" ایمان؛ "مثل اینکه یادت رفته تو خواهر منی" آیناز؛ "فرقی نداره..." به ایمان نزدیک شد که یه قطره اشک از چشماش افتاد. آیناز؛ "دلم برات تنگ میشه داداش" ایمان سریع بغلش کرد. ایمان؛ "جایی نمیرم که، یه روز شما میاید پیش ما یه روز ما میایم" از بغلش در اومد و خداحافظی کرد و رفت، عمه و مامان اومدن. عمه؛ "امشب بهترین شب زندگیتونه ازش خوب استفاده کنید" ایمان؛ "چشم" مونا؛ "مراقب هم باشید ایمان نازی رو به تو سپردم" ایمان؛ "مثل چشمام مراقبشم" حانیه؛ "منم ایمان رو به نازی سپردم" نازی؛ "به روی چشم" اونا هم رفتن عقب...نفر آخر! بابام:) اومد نزدیکم و تو چشمام نگاه کرد. حامد؛ "جمله کلیشه ای : از همین الان دلم برات تنگ شده...آره درسته از همین الان دلم تنگ شده آبنباتم، ایمان دایی؟" ایمان؛ "جونم دایی؟" حامد؛ "برای بار هزارم میگم...آبنباتم غصه بشینه تو دلش..." ایمان؛ "بله دایی چشم میدونم، من غلط بکنم کاری کنم که غصه بشینه تو دل آبنبات حامد" حامد؛ "عا باریکلا" جلو تر اومد و سر جفتمون رو بوسید. حامد؛ "دورتون بگردم خوشبخت شین" و بعد رفتن... ما دوتا موندیم... آروم بلند شدیم از تالار خارج شدیم و سوار ماشین شدیم...
نازی خسته رسیدیم خونه خودمون و سریع خودم رو انداختم رو مبل. نازی؛ "آخخخ چقدر پاهام درد میکنه" ایمان؛ "بمیرم الهی، پاشو آروم لباسات رو عوض کن بعدم استراحت کن" نازی؛ "جون ندارم پاشم" ایمان؛ "کمکت کنم؟" نازی؛ "نمیخواد یکم بشینم بعد بلند میشم" ایمان؛ "پس منم میام کنارت میشینم" نازی؛ "لباسات رو عوض نمیکنی؟" ایمان؛ "نه وقت هست" اومد کنارم نشست. ایمان؛ "خب، امشب چطور بود عروس خانم؟" نازی؛ "خیلی خوب بود ولی بابا...انگاری حالش خوب نبود" ایمان؛ "درست میشه، بخاطر دل تنگیه" نازی؛ "امیدوارم" ایمان؛ "خیلی خوشگل شده بودی امشب" نازی؛ "توام خیلی خوشتیپ شده بودی" ایمان؛ "نازی؟" تو چشماش نگاه کردم. نازی؛ "جان" ایمان؛ "خیلی دوسِت دارم" نازی؛ "من بیشتر" دستاش رو باز کرد و بغلم کرد، زیر گوشم پچ زد. ایمان؛ "خستته نمیخوای بری لباس عوض کنی بخوابی؟" نازی؛ "چرا دیگه به نظرم پاشیم بریم لباسامون رو عوض کنیم" از بغلش دراومدم. ایمان؛ "باشه" حامد تو ماشین بودیم داشتم رانندگی میکردم ولی اشکام بند نمیومد، یکی نیست بگه آخه مرد سنی داری دخترت عروس شده گریه میکنی؟ مونا؛ "حامد؟ واقعا داری گریه میکنی؟" حامد؛ "آ..آره" مونا؛ "خب منم دلم براش تنگ شده ولی بلاخره که باید میرفت نمیتونست تا آخر عمر پیش ما بمونه" حامد؛ "میشد مونا میشد، از اینکه حس میکنم پیر شدم و خودم و خودتیم تو خونه متنفرم، از این که دیگه صدای نازی تو خونه نیست متنفرم، از اینکه..." مونا؛ "حااامد تو الان داری جوری رفتار میکنی انگار دور از جون نازی چیزیش شده" حامد؛ "مونا ولم کن حالم خوب نیست، نمیخوام حرف بزنم" مونا؛ "باشه من دیگه چیزی نمیگم" بدون حرف روندم و رسیدیم به خونه ماشین رو پارک کردم و وارد خونه شدیم،رفتم تو اتاق لباسام رو در اوردم و خودم رو پرت کردم رو تخت.
دو تا پارت بعدی رو آخر شب میزارم🤍🎀 البته، به شرط اینکه ناشناس پر باشه!
چقدر نازی دست و دلباز شدههه 😂💙
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
چقدر نازی دست و دلباز شدههه 😂💙
چون میخوام بریم فصل بعدی😂😭💗
واسه اون ذوق دارم میخوام کرم های فراوانی بریزمممم😈💗
اگه کرمات روی حامد باشه خیلی خوشحال میشم 🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂