#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱۲۷
نازی
بلاخره عروسی تموم شد و داخل تالار جز خانواده خودمون کسی نبود، پاهام خیلی درد میکرد هم بخاطر کفشام هم بخاطر اینکه خیلی رقصیدم نشستم رو صندلی و کفشام رو در اوردم، هر کی یه گوشه بی صدا نشسته بود تصمیم گرفتم سکوت رو بشکنم.
نازی؛ "برنامه چیه الان؟"
بابا که نشسته بود و سرش پایین بود و داشت با پارچه روی میز بازی میکرد سرش رو اورد بالا.
حامد؛ "شما که میرید خونه خودتون ماام خونه خودمون"
صداش بغض داشت، دایی مجید بلند شد و اومد سمتمون.
مجید؛ "ایمان نازی هوای همدیگه رو داشته باشید، چیزی نیاز داشتید حتما بگید قربونتون برم شب خوبی داشته باشید"
و بعد برگشت پیش عمه که آیناز اومد و بغلم کرد.
آیناز؛ "بلاخره زن داداشم شدی هر چقدر دلم بخواد خواهر شوهر بازی درمیارم، آقا ایمان هوای آبجیم رو داشته باش"
ایمان؛ "مثل اینکه یادت رفته تو خواهر منی"
آیناز؛ "فرقی نداره..."
به ایمان نزدیک شد که یه قطره اشک از چشماش افتاد.
آیناز؛ "دلم برات تنگ میشه داداش"
ایمان سریع بغلش کرد.
ایمان؛ "جایی نمیرم که، یه روز شما میاید پیش ما یه روز ما میایم"
از بغلش در اومد و خداحافظی کرد و رفت، عمه و مامان اومدن.
عمه؛ "امشب بهترین شب زندگیتونه ازش خوب استفاده کنید"
ایمان؛ "چشم"
مونا؛ "مراقب هم باشید ایمان نازی رو به تو سپردم"
ایمان؛ "مثل چشمام مراقبشم"
حانیه؛ "منم ایمان رو به نازی سپردم"
نازی؛ "به روی چشم"
اونا هم رفتن عقب...نفر آخر! بابام:)
اومد نزدیکم و تو چشمام نگاه کرد.
حامد؛ "جمله کلیشه ای : از همین الان دلم برات تنگ شده...آره درسته از همین الان دلم تنگ شده آبنباتم، ایمان دایی؟"
ایمان؛ "جونم دایی؟"
حامد؛ "برای بار هزارم میگم...آبنباتم غصه بشینه تو دلش..."
ایمان؛ "بله دایی چشم میدونم، من غلط بکنم کاری کنم که غصه بشینه تو دل آبنبات حامد"
حامد؛ "عا باریکلا"
جلو تر اومد و سر جفتمون رو بوسید.
حامد؛ "دورتون بگردم خوشبخت شین"
و بعد رفتن...
ما دوتا موندیم...
آروم بلند شدیم از تالار خارج شدیم و سوار ماشین شدیم...
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱۲۸
نازی
خسته رسیدیم خونه خودمون و سریع خودم رو انداختم رو مبل.
نازی؛ "آخخخ چقدر پاهام درد میکنه"
ایمان؛ "بمیرم الهی، پاشو آروم لباسات رو عوض کن بعدم استراحت کن"
نازی؛ "جون ندارم پاشم"
ایمان؛ "کمکت کنم؟"
نازی؛ "نمیخواد یکم بشینم بعد بلند میشم"
ایمان؛ "پس منم میام کنارت میشینم"
نازی؛ "لباسات رو عوض نمیکنی؟"
ایمان؛ "نه وقت هست"
اومد کنارم نشست.
ایمان؛ "خب، امشب چطور بود عروس خانم؟"
نازی؛ "خیلی خوب بود ولی بابا...انگاری حالش خوب نبود"
ایمان؛ "درست میشه، بخاطر دل تنگیه"
نازی؛ "امیدوارم"
ایمان؛ "خیلی خوشگل شده بودی امشب"
نازی؛ "توام خیلی خوشتیپ شده بودی"
ایمان؛ "نازی؟"
تو چشماش نگاه کردم.
نازی؛ "جان"
ایمان؛ "خیلی دوسِت دارم"
نازی؛ "من بیشتر"
دستاش رو باز کرد و بغلم کرد، زیر گوشم پچ زد.
ایمان؛ "خستته نمیخوای بری لباس عوض کنی بخوابی؟"
نازی؛ "چرا دیگه به نظرم پاشیم بریم لباسامون رو عوض کنیم"
از بغلش دراومدم.
ایمان؛ "باشه"
حامد
تو ماشین بودیم داشتم رانندگی میکردم ولی اشکام بند نمیومد، یکی نیست بگه آخه مرد سنی داری دخترت عروس شده گریه میکنی؟
مونا؛ "حامد؟ واقعا داری گریه میکنی؟"
حامد؛ "آ..آره"
مونا؛ "خب منم دلم براش تنگ شده ولی بلاخره که باید میرفت نمیتونست تا آخر عمر پیش ما بمونه"
حامد؛ "میشد مونا میشد، از اینکه حس میکنم پیر شدم و خودم و خودتیم تو خونه متنفرم، از این که دیگه صدای نازی تو خونه نیست متنفرم، از اینکه..."
مونا؛ "حااامد تو الان داری جوری رفتار میکنی انگار دور از جون نازی چیزیش شده"
حامد؛ "مونا ولم کن حالم خوب نیست، نمیخوام حرف بزنم"
مونا؛ "باشه من دیگه چیزی نمیگم"
بدون حرف روندم و رسیدیم به خونه ماشین رو پارک کردم و وارد خونه شدیم،رفتم تو اتاق لباسام رو در اوردم و خودم رو پرت کردم رو تخت.
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
اگه کرمات روی حامد باشه خیلی خوشحال میشم 🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂
کرم زیاد دارم رو همه میریزم😈
ممنونم آقا مجید🙂
#Rubika
𝕰𝖛𝖊𝖓 𝖎𝖋 𝖊𝖛𝖊𝖗𝖞𝖔𝖓𝖊 𝖎𝖘 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊
𝖓𝖔 𝖔𝖓𝖊 𝖜𝖎𝖑𝖑 𝖇𝖊 𝖞𝖔𝖚(:
•𝕳𝖆𝖒𝖏𝖎𝖉'𝖘...
𝖋𝖗𝖎𝖊𝖓𝖉𝖘𝖍𝖎𝖕 𝖎𝖘 𝖆𝖓 𝖊𝖙𝖊𝖗𝖓𝖆𝖑 𝖋𝖗𝖎𝖊𝖓𝖉𝖘𝖍𝖎𝖕•💙🧡
@back_home
#مدیر_نازی