˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
تیزر این قسمت رک...
مجید یکم به خودت بیا..
به خودت و حامدت فحش داده قبلا..
یادت رفته؟!
هدایت شده از 𝇃𝇂𝗁︎𝖺͠𝗆︎ꫀ𝖽 ꪖh𝖺⃙𝗇︎͠𝗀︎𝗂
استوری آهنگی😭🙌🏻💗
دورت بگردم خب :)))🫠
𝘔𝘺 𝘮𝘰𝘰𝘯 ִֶָ֪֢ ࣪
- 𝘈𝘯𝘥 𝘵𝘩𝘦 𝘮𝘰𝘰𝘯 𝘸𝘢𝘴 𝘢 𝘳𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯 𝘰𝘧 𝘩𝘦𝘳 𝘣𝘦𝘢𝘶𝘵𝘺.
𔐬@HAMEDAHANGIM𓍯
هدایت شده از 𝑨𝒉𝒂𝒏𝒈𝒊𝑳𝒖𝒏𝒂‧₊˚
عررررررررر😭😭😭
⌗ ₊·˚ ༘♡
✩ˎˊ˗ تو چشماش یه دنیای قشنگه…
⇢ جایی که دلم میخواد گم بشم!
𓂃 @AhangiLuna⊹
#ahngi ꒰🌷꒱
واهااای😭
𝘔𝘺 𝘮𝘰𝘰𝘯 ִֶָ֪֢ ࣪
- 𝘈𝘯𝘥 𝘵𝘩𝘦 𝘮𝘰𝘰𝘯 𝘸𝘢𝘴 𝘢 𝘳𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯 𝘰𝘧 𝘩𝘦𝘳 𝘣𝘦𝘢𝘶𝘵𝘺.
𔐬@HAMEDAHANGIM𓍯
واهااای😭
𝘔𝘺 𝘮𝘰𝘰𝘯 ִֶָ֪֢ ࣪
- 𝘈𝘯𝘥 𝘵𝘩𝘦 𝘮𝘰𝘰𝘯 𝘸𝘢𝘴 𝘢 𝘳𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯 𝘰𝘧 𝘩𝘦𝘳 𝘣𝘦𝘢𝘶𝘵𝘺.
𔐬@HAMEDAHANGIM𓍯
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱۲۹
نازی
خسته رو تخت دراز کشیده بودم، یه حس عجیب و غریب و یکم بد داشتم
شاید چون برای اولین بار از خونه دور شدم و قرار نیست دیگه برم خونه
دلم برای بابا تنگ شده..
از گوشه چشمم یه قطره اشک پایین ریخت که ایمانی که کنارم دراز کشیده بود فهمید.
ایمان؛ "خوبی نازی؟ چیزی شده عزیزدلم؟"
نازی؛ "آ..آره خوبم چیزی نیست"
ایمان؛ "اگه چیزی شده خب بگو من دیگه شوهرتم"
نازی؛ "هیچی نیست"
دستاش رو گذاشت رو کمرم و بغلم کرد.
ایمان؛ "بگو...میدونی که ولت نمیکنم تا نگی"
نازی؛ "دلم برای مامان و بابا و خونه تنگ شد یه لحظه"
سرم رو بوسید.
ایمان؛ "دورت بگردم، عادت میکنی عیب نداره هر وقت دلت خواست میریم سر میزنیم بهشون"
نازی؛ "ایمان؟"
ایمان؛ "جانم؟"
نازی؛ "دلم آبنبات میخواد"
ایمان؛ "فردا برات یه بسته میگیرم هر وقت خواستی بخور"
نازی؛ "مرسییی، بخوابیم؟"
ایمان؛ "آره بخوابیم"
چشمامون رو بستیم...
خیلی نگذشت که خوابمون برد.
حمید
ساعت ۱ شب بود ولی نمیتونستم دووم بیارم، گوشیم رو برداشتم و شماره مهتاب رو گرفتم و در کمال تعجب جواب داد.
مهتاب؛ "الو؟ سلام"
حمید؛ "سلام خوبید؟ شبتون بخیر ببخشید مزاحم شدم"
مهتاب؛ "مرسی شب شما هم بخیر مراحمین، بفرمایید"
حمید؛ "میشه فردا بیاید به آدرسی که میگم؟ میخوام باهاتون حرف بزنم"
مهتاب؛ "حتما"
حمید؛ "مرسی، خب...شبتون بخیر خدافظ"
مهتاب؛ "خدافظ"
تماس رو قطع کردم، یعنی میشد که قبول کنه؟ قبول کنه من دیگه هیچی نمیخوام.