eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
88 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
استوری آهنگی😭🙌🏻💗 دورت بگردم خب :)))🫠 𝘔𝘺 𝘮𝘰𝘰𝘯 ִֶָ֪֢‌ ࣪  - 𝘈𝘯𝘥 𝘵𝘩𝘦 𝘮𝘰𝘰𝘯 𝘸𝘢𝘴 𝘢 𝘳𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯 𝘰𝘧 𝘩𝘦𝘳 𝘣𝘦𝘢𝘶𝘵𝘺. 𔐬@HAMEDAHANGIM𓍯
عررررررررر😭😭😭 ⌗ ₊·˚ ༘♡ ✩ˎˊ˗ تو چشماش یه دنیای قشنگه… ⇢ جایی که دلم می‌خواد گم بشم! 𓂃 @AhangiLuna⊹ ꒰🌷꒱
واهااای😭 𝘔𝘺 𝘮𝘰𝘰𝘯 ִֶָ֪֢‌ ࣪  - 𝘈𝘯𝘥 𝘵𝘩𝘦 𝘮𝘰𝘰𝘯 𝘸𝘢𝘴 𝘢 𝘳𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯 𝘰𝘧 𝘩𝘦𝘳 𝘣𝘦𝘢𝘶𝘵𝘺. 𔐬@HAMEDAHANGIM𓍯
واهااای😭 𝘔𝘺 𝘮𝘰𝘰𝘯 ִֶָ֪֢‌ ࣪  - 𝘈𝘯𝘥 𝘵𝘩𝘦 𝘮𝘰𝘰𝘯 𝘸𝘢𝘴 𝘢 𝘳𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯 𝘰𝘧 𝘩𝘦𝘳 𝘣𝘦𝘢𝘶𝘵𝘺. 𔐬@HAMEDAHANGIM𓍯
نازی خسته رو تخت دراز کشیده بودم، یه حس عجیب و غریب و یکم بد داشتم شاید چون برای اولین بار از خونه دور شدم و قرار نیست دیگه برم خونه دلم برای بابا تنگ شده.. از گوشه چشمم یه قطره اشک پایین ریخت که ایمانی که کنارم دراز کشیده بود فهمید. ایمان؛ "خوبی نازی؟ چیزی شده عزیزدلم؟" نازی؛ "آ..آره خوبم چیزی نیست" ایمان؛ "اگه چیزی شده خب بگو من دیگه شوهرتم" نازی؛ "هیچی نیست" دستاش رو گذاشت رو کمرم و بغلم کرد. ایمان؛ "بگو...میدونی که ولت نمیکنم تا نگی" نازی؛ "دلم برای مامان و بابا و خونه تنگ شد یه لحظه" سرم رو بوسید. ایمان؛ "دورت بگردم، عادت میکنی عیب نداره هر وقت دلت خواست میریم سر میزنیم بهشون" نازی؛ "ایمان؟" ایمان؛ "جانم؟" نازی؛ "دلم آبنبات میخواد" ایمان؛ "فردا برات یه بسته میگیرم هر وقت خواستی بخور" نازی؛ "مرسییی، بخوابیم؟" ایمان؛ "آره بخوابیم" چشمامون رو بستیم... خیلی نگذشت که خوابمون برد. حمید ساعت ۱ شب بود ولی نمیتونستم دووم بیارم، گوشیم رو برداشتم و شماره مهتاب رو گرفتم و در کمال تعجب جواب داد. مهتاب؛ "الو؟ سلام" حمید؛ "سلام خوبید؟ شبتون بخیر ببخشید مزاحم شدم" مهتاب؛ "مرسی شب شما هم بخیر مراحمین، بفرمایید" حمید؛ "میشه فردا بیاید به آدرسی که میگم؟ میخوام باهاتون حرف بزنم" مهتاب؛ "حتما" حمید؛ "مرسی، خب...شبتون بخیر خدافظ" مهتاب؛ "خدافظ" تماس رو قطع کردم، یعنی میشد که قبول کنه؟ قبول کنه من دیگه هیچی نمیخوام.
حمید نشسته بودم تو کافه و منتظر مهتاب بودم، وقتی اومد بلند شدم و صندلیش رو عقب کشیدم تا بشینه اونم نشست و منم سر جام نشستم. حمید؛ "خوش اومدین، خوبین؟" مهتاب؛ "ممنون شما خوبین؟" حمید؛ "شما رو دیدم بله" مهتاب؛ "کارتون با من چی بود؟" حمید؛ "راستش میخواستم در مورد یه موضوعی باهاتون حرف بزنم" مهتاب؛ "بفرمایید گوش میدم" حمید؛ "راستش الان دو سالی میشه که من...از شما...خوشم اومده...ولی نشد که بگم، الان میخوام بدونم که شما هم از خوشتون میاد؟" مهتاب زیاد شوکه نشدم چون خب...خودمم ازش بدم نمیومد ولی مشکل بابا بود! درسته بچه بودم ولی خواستگاری مونا رو یادمه، دلم نمیخواد حمید مثل حامد اذیت بشه اما خب منم دل دارم.. مهتاب؛ "بله" حمید؛ "چی بله؟" مهتاب؛ "منم از شما...خوشم میاد" اشکان تو اتاق تاریکم نشسته بودم که بابا در رو باز کرد. آرش؛ "تو چرا دو سه روزه خودت رو حبس کردی تو اتاق؟" اشکان؛ "ولم کن حوصله ندارم" آرش؛ "خب چی شده؟" اشکان؛ "مگه آقای حاتمی عزیز نگفته بهت؟" آرش؛ "نه چی رو؟" اشکان؛ "یعنی خبر نداری نازنین ازدواج کرده؟" آرش؛ "پس واسه همین تو این چند روز هر چی عمل داشت گذاشت برای هفته بعدی...تو از کجا فهمیدی؟" اشکان؛ "بچه های دانشگاه تو گروه تبریک گفتن" چیزی نگفت و از اتاق رفت بیرون اون قراره بود مال من باشه نه اون، یعنی الان پیش اون خوشه؟ معلومه که خوشه دیگه راهی نیست.. دیگه کلا رفت.. کاریش نمیشه کرد ولی...قول میدم تا آخر عمرم عاشقش بمونم:) 'پایان فصل اول'
و پایان بازگشت به سوی خانه:))
خب بگید ببینم تا اینجا نظرتون چی بود؟ فصل اول رو دوست داشتید؟ https://daigo.ir/secret/11372200212
۱:مرسی عزیزدلم💗🎀 ۲:خودمم دقیق کامل نمیدونن ولی یادمه یه بار صبوری تیکه انداخته بود به حامد درمورد اون قسمتی که از بازی رفت بیرون و شو رول کرد به خوده مجید هم قبلا تو استوریاش فحش داده بود ۳:حق داری هر چی میگی اعصاب منم داغونه
همین؟ اگه اینطور پیش بره که فصل دومو بیخیال بشم همینجا تموم شه.. چون ناشناس خالیه خالیه💔
یکم پرش کنید حالم خوب بشه که فردا شب دوتا پارت بزارم براتون🤍🥲🎀