#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۴۶
مونا
رفتیم داخل اتاق حامد ما رو که دید یکم خودش رو کشید بالا و تکیه داد به تخت، خستگی از چشماش میبارید به زور لبخند زد.
حامد؛ "سلام"
صداش گرفته بود.
مونا؛ "سلام عزیزم، خوبی؟ "
حمید؛ "بهتری داداش؟ "
حامد؛ "اره خوبم"
حانیه؛ "گرسنه یا تشنه نیستی؟"
حامد؛ "چرا خیلی"
مهتاب؛ "نگران نباش میگیم زود مرخص بشی که بری خونه هم غذا بخوری هم استراحت کنی"
حامد؛ "اره تروخدا بگین زود مرخصم کنن میخوام برم خونه حوصله اینجا رو ندارم"
مونا؛ "باشه"
حامد؛ "ببخشید واقعا بخاطر من..."
حمید؛ "هیسسس، حامد بس کن خواهشا همه چیز رو فراموش کن دیگه تموم شد نیازیم نیست هی بگی ببخشید"
مونا؛ "اره وگرنه مجید رو میندازیم به جونت میدونی که اون بدش میاد الکی بگی ببخشید"
حامد؛ "دیگه نمیگم تو رو خدا مجید نه"
حانیه؛ "آفرین"
یکم صحبت کردیم و خندیدیم و بعد رفتیم بیرون، مجید و ایمان و نازی و آیناز رفتن داخل.
مجید
با ذوقی که مخفی کرده بودم با بچه ها رفتیم داخل.
نازی؛ "سلام بابا خوبی؟ جاییت درد نمیکنه؟ گرسنت نیست؟ اگه تشنته برات آب بیارم؟"
مجید؛ "یواشششش اجازه بده ما هم یه سلامی بکنیم یه حرفی بزنیم،حامد دختر دیوونمون کرد تو این مدت"
نازی؛ "عههه دایییی"
حامد؛ "نازی دایی رو اذیت کردی؟"
نازی؛ "چرا جوری رفتار میکنید انگار بچم؟"
مجید؛ "چون بچه ای"
آیناز؛ "راست میگه تو این مدت مثل بچه ها بهونه بابات رو میگرفتی"
ایمان؛ "تازه هیچیم نمیخورد و نمیخوابید درس هاشم نمیخوند، یه بارم از حال رفت"
نازی؛ "خانواده محترم کیانی با من مشکل دارین؟ اگه دارین بگین تروخدا"
حامد؛ "صبر کن ببینم تو از حال رفتی یعنی غش کردی؟"
نازی؛ "نه بابا الکی داره پیاز داغشو زیاد میکنه"
حامد؛ "الان اینجام، رفتیم خونه درموردش حرف میزنیم"
مجید؛ "دستت درد نداره؟"
حامد؛ "نه خوبه، چه خبر تو این مدت که نبودم چی شد؟"
مجید؛ "اتفاق خاصی نیوفتاد همش دنبال تو بودیم"
حامد؛ "شرمنده"
مجید؛ "کوفت، کاشکی تفنگ پدرام دستم بود یه تیر دیگه خودم بهت میزدم که دیگه این رو نگی"
نازی؛ "عههه دایی یعنی چی؟"
مجید؛ "نمیبینی چی میگه؟ شرمنده و مرض"
ایمان؛ "بابا با مهربونی هم میشه گفتا"
مجید؛ "شما داییتون رو نمیشناسین با مهربونی کار درست نمیشه"
حامد؛ "آقا من غلط کردم خوبه ببخشید دیگه نمیگم ببخشید"
مجید؛ "تو آدم نمیشی"
حامد؛ "بابا باشه دیگه نمیگم عه"
مجید؛ "آفرین"
به حامد نزدیک شدم و لپش رو بوسیدم.
حامد؛ "دیدین باباتون چقدر سریع تغییر مود میده؟ آفرین واقعا احسنت"
مجید؛ "خیله خب حالا"
حامد؛ "راستی نازی دست های تو خوبه؟"
نازی؛ "اره دکتر برام بخیه زد و بستش"
حامد؛ "ببینم"
نازی هر دوتا دستش رو اورد بالا گرفت جلوی حامد، حامد هم یکی از دست های نازی رو گرفت که نازی از درد چشم هاش رو بست و آخ خفه ای گفت.
حامد؛ "ببخشید بابا"
نازی؛ "بابا همین الان دایی گفتااا"
حامد خندید.
حامد؛ "باشههه"
آخ من قربون اون خنده های قشنگت برم، دلم لک زده بود برای خنده هات.
حامد؛ "آیناز خانم کم حرف شدی!"
آیناز؛ "ماشالله انقدر نازی حرف میزنه فرصت نمیده که"
نازی؛ "من حرف میزنممم عجب پرو..."
حامد؛ "نچ خیله خب حالا اصلا ولش کنید با شما دوتا نمیشه حرف زد"
نازی؛ "اصلا من دیگه حرف نمیزنم"
بعد از این حرف با دستش زد تو دهنش و بعدم دست به سینه وایساد و به زمین خیره شد که از این حرکت بچگانش خندم گرفت چون خیلی شبیه حامد بود.
ایمان؛ "حالا قهر نکن دیگه چیزی نشده اصلا تا فردا حرف بزن"
سرشو به نشونه نه تکون داد.
مجید؛ "وقتی میگم اخلاق هات شبیه حامده منظورم اینه"
حامد؛ "ببخشیدا ولی دخترمه انتظار داری شبیه کی باشه؟"
مجید؛ "من، حلال زاده باید به داییش بره دیگه"
حامد؛ "توووو، خداروشکر که دخترم شبیه خودمه وگرنه..."
مجید؛ "وگرنه چی؟"
حامد؛ "هیچی هیچی، بابا من ناسلامتی مریضم چرا انقدر بالا سرم جر و بحث میکنید"
مجید؛ "آخی عزیزم چقدرم که تو مریضی"
حامد؛ "نیستم؟"
مجید؛ "ماشالله خانواده حاتمی خوب بلدید خودتون رو لوس کنید"
حامد؛ "الان به من و دخترم گفتی لوس؟"
مجید؛ "بله"
حامد؛ "حالا لوس خوبه خداروشکر ما مغرور نیستیم"
مجید؛ "الان به من و بچه هام گفتی مغرور؟"
حامد؛ "بببببلهه"
مجید؛ "حیف رو تخت بیمارستانی"
حامد؛ "راستییی از راد چه خبر اون چیزی نگفت که چرا نیستم؟"
مجید؛ "چرا خیلی سراغت رو میگرفت ولی هر بار یک بهونه میوردم"
نازی؛ "راد کیه؟ "
آیناز؛ "عه تو که نمیخواستی حرف بزنی؟!"
نازی؛ "آیناز یک دقیقه ساکت شو"
مجید؛ "رئیس بیمارستانیه که من و بابات توش کار میکنیم، چطور؟"
نازی؛ "ازدواج کرده؟"
حامد؛ "کرده بود، طلاق داد زنش رو حالا چرا اینا رو میپرسی مگه تو میشناسیش؟"
نازی؛ "فکر کنم"
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۴۷
ایمان؛ "یعنی چی فکر کنی؟ میشناسیش؟"
نازی؛ "پسر داره؟"
حامد؛ "آره، اسمش اشکانِ"
نازی؛ "واقعااا؟"
مجید؛ "خب چیه جایی دیدیش؟"
نازی؛ "تو دانشگاهمِ"
ایمان؛ "خب که چی؟"
نازی؛ "ه.هیچی، اونم رشته بازیگری میخونه هم کلاسیمِ"
ایمان؛ "بعد اونوقت تو اسم همه همکلاسی هات رو میدونی؟"
نازی؛ "اره خب تو اسم همه هم کلاسی هات رو نمیدونی؟"
ایمان؛ "درس مهم تر از اینه که بدونم اسم هم کلاسیم چیه، تازه این پسرم هست"
نازی؛ "الان منظورت چیه؟"
ایمان؛ "هیچی"
حامد؛ "شما دوتا چتونه چرا انقدر به هم میپرید؟"
آیناز؛ "هیچی دایی ولشون کن دیوونن"
اخمی روی صورت ایمان نشست و نازی هم ساکت شد.
حامد؛ "مجید"
مجید؛ "جانم؟"
حامد؛ "میشه بری با دکتر حرف بزنی مرخصم کنن میخوام برم خونه"
مجید؛ "باشه الان میرم میگم...بچه ها بریم دیگه حامد یکم استراحت کنه"
حامد؛ "نه نازی بمونه"
مجید؛ "باشه بریم"
نازی
از اتاق رفتن بیرون، نمیدونستم چرا بابا گفت من بمونم ولی خوب بود دوست داشتم یکم باهاش حرف بزنم، رفتم نشستم کنار تختش.
نازی؛ "جانم بابا؟ چیزی میخوای؟"
حامد؛ "نه عزیزم گفتم پیشم بمونی دلم برات تنگ شده بود"
نازی؛ "قربونت برم منم همینطور"
حامد؛ "ایمان راست میگفت از حال رفتی؟"
نازی؛ "بابا ولش کن اصلا مهم نیست"
حامد؛ "مهمه بگو"
نازی؛ "اره ولی فقط یه بار، این اتفاق روز دومی که نبودی افتاد"
حامد؛ "خیله خب ولی قول بده هر وقت نبودم اینجوری خودت رو اذیت نکنی"
نازی؛ "اذیت نکردم من فقط تحمل دوریت رو ندارم"
حامد؛ "قربونت برم، دیگه پیشتم جایی نمیرم"
سرم رو انداختم پایین و به اشک هام اجازه ریختن دادم، یهو دستی رو زیر چونم احساس کردم که سرم رو اورد بالا.
حامد؛ "گریه نکن دیگه قشنگم"
دستش رو گرفتم و پشتش رو بوسیدم که سریع دستش رو کشید.
حامد؛ "چیکار میکنی؟"
نازی؛ "دارم دست بابام رو میبوسم"
حامد؛ "لازم نکرده، برو ببین چرا داییت انقدر دیر کرد"
نازی؛ "چشممم حامد خان"
خندید، از اون خنده های قشنگ که من عاشقش بودم، بلند شدم و رفتم بیرون که همه جلوی در نشسته بودن.
نازی؛ "دایی مجید کجاست؟"
حانیه؛ "رفت اجازه مرخصی برای حامد رو بگیره"
مجید
از دکتر اجازه رو گرفتم یک سری نکات هم بهم گفت و از اتاقش اومدم بیرون.
نازی؛ "دایی چیشد؟ اجازه داد؟"
مجید؛ "اره ولی گفت حواستون بهش باشه بدنش ضعیف شده، مونا رفتی خونه یک آب گوشت خوش مزه درست کن بهش بده"
نازی؛ "این همه غذا چرا آب گوشت؟"
مجید؛ "برای این ناز نازو هم یه غذا دیگه درست کن"
نازی؛ "داییییی من ناز نازوام؟"
مجید؛ "بله، حرف نزن برو بگو بابات آماده بشه"
نازی رفت تو اتاق و به حامد گفت که آماده بشه.
مجید؛ "حمید و مهتاب دوتا ماشین بگیرید که بریم"
مهتاب؛ "باشه"
رفتم توی اتاق حامد که دیدم داره لباسش رو عوض میکنه.
حامد؛ "شعور نداری نه؟"
مجید؛ "نه متاسفانه"
حامد؛ "خوبه خودتم میدونی"
مجید؛ "زود بپوش که بری خونه استراحت کنی"
حامد؛ "چشممم"
کمکش کردم لباسش رو پوشید و آروم بلند شد و راه رفت منم دستش رو گرفتم و کمکش کردم وقتی راه میرفت لبش رو گاز میگرفت و گوشه چشماش جمع میشد.
مجید؛ "درد داری حامد؟"
حامد؛ "ن.نه"
مجید؛ "کجات درد میکنه؟"
حامد؛ "جاییم درد نمیکنه"
مجید؛ "پاهات؟"
حامد؛ "مجید نمیفهمی نه؟! میگم درد ندارم"
مجید؛ "باشه باشه"
از اتاق رفتیم بیرون.
مهتاب؛ "ماشین رسید"
حمید؛ "ماشینی که منم گرفتم رسید"
مجید؛ "خیله خب من و حامد و حمید و ایمان با هم میریم شما خانم ها هم با هم برید"
حانیه؛ "باشه"
همگی از بیمارستان رفتیم بیرون و سوار ماشین ها شدیم.
هدایت شده از 𝗆︎𝖺𝗁︎𝖺𝗄︎ ; سینمایکوچکمن
مجددا بگم ؛ رک شو رو میتونید از یوتیوب تماشا کنید ؛ 💞
هدایت شده از 𝗆︎𝖺𝗁︎𝖺𝗄︎ ; سینمایکوچکمن
عععررررررر
اینو توی روبیکا دیدم
تتوی حامد و بهاره یکیه
یعنی مجیدم دارهههه؟😭
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۴۸
حامد
من و مجید و ایمان پشت نشستیم حمید جلو، پاهام درد بود چون مدت زیادی بود که راه نرفته بودم خیلی تشنم بود ولی به روی خودم نمیوردم، بلاخره رسیدیم جلوی در خونه و همه از ماشین پیاده شدیم خانم ها هم رسیدن و پیاده شدن و کرایه ماشین رو حساب کردن و رفتن.
حمید؛ "خب داداش برو قشنگ استراحت کن"
مجید؛ "من میمونم پیشت"
حامد؛ "نه نه نه تو خودت به اندازه کافی خسته ای برید استراحت کنید امروز خیلی اذیت شدید ازتون هم معذرت میخوام هم ممنونم"
مجید؛ "باز این حرف زد"
حمید؛ "مجید ماشین من اینجاست بریم میرسونمتون"
مجید؛ "زحمت نمیشه؟"
حمید؛ "نه بابا زحمت چیه هم مسیریم دیگه"
مجید؛ "باشه مرسی...مراقب خودتون باشید"
مونا؛ "باشه دستتون درد نکنه، خدافظ"
همگی خداحافظی کردیم و اونا رفتن سوار ماشین شدن و رفتن ما هم رفتیم داخل خونه، تا رفتیم داخل خودمو پرت کردم روی مبل.
مونا؛ "حاااامدد پاشو، برو یه دوش بگیر تا منم یه چیزی درست کنم بخوریم بعدم بخواب"
حامد؛ "باشه"
مونا؛ "حاااااامددد"
حامد؛ "موووناااا باشههه"
بلند شدم رفتم توی اتاق حولم رو برداشتم و رفتم حموم، وقتی از حموم اومدم بیرون نازی رفت منم رفتم لباس پوشیدم و موهام هم خشک کردم و شونه زدم از خستگی چشمام قرمز بود، رفتم بیرون و رفتم توی آشپز خونه که دیدم مونا داره آشپزی میکنه تا متوجه من شد برگشت سمتم.
مونا؛ "عافیت باشه آقا حامد"
حامد؛ "مرسی"
مونا؛ "وقتی تو حموم بودی برات یه شربت خوشمزه و خنک درست کردم بخوری جیگرت حال بیاد"
مونا از توی یخچال یک پارچ اورد بیرون که شربت خاک شیر بود.
مونا؛ "توش عرق کاسنی ریختم که خنک بشی"
بعدم یه لیوان تو دستش گرفت و شربت رو از داخل لیوان ریخت و گرفت جلوی من.
حامد؛ "ولی من هر روز بیشتر و بیشتر عاشقت میشم و به خودم افتخار میکنم که همچین انتخاب قشنگی داشتم"
مونا خنده ای کرد و لیوان رو کمی تکون داد.
مونا؛ "نمیخوای بخوری؟ گرم میشه هااا"
لیوان رو از دستش گرفتم که نازی اومد و برگشتم سمتش.
نازی؛ "به به دو کبوتر عاشق رو نگاه کن"
مونا؛ "چقدر زود اومدی"
نازی؛ "میخواین برگردم"
مونا؛ "نه، بشینین یکم دیگه غذا آمادست"
حامد؛ "چی درست کردی؟"
مونا؛ "زرشک پلو"
نازی؛ "به به"
حامد؛ "شکمو"
خندیدیم و نشستم دور میزی که توی آشپز خونه بود، نازی سرش رو گذاشت رو میز و به من خیره شد.
نازی؛ "بابا"
حامد؛ "جانم؟"
نازی؛ "میشه فردا نری سرکار؟ لطفا!"
حامد؛ "نمیشه بابا باید برم"
نازی؛ "بابااا"
حامد؛ "لوس نشو دیگه نمیشه"
مونا؛ "حامد، راست میگه یه فردا رو نرو منم به مجید میگم که کار های مرخصیت رو انجام بده چند روز نری"
حامد؛ "خیله خب باشه"
نازی؛ "پس تو هم با دایی موافقی؟"
حامد؛ "چی؟"
نازی؛ "اینکه لوسم دیگه"
حامد؛ "داییت غل..."
مونا؛ "عهههه"
حامد؛ "داییت اشتباه کرددد،تو لوس منی عزیزم"
نازی؛ "پس یعنی معتقدی که خودت لوسم کردی؟"
حامد؛ "بلههه"
چند دقیقه ای سکوت بود که بعد شام حاضر شد و مشغول خوردن غذا شدیم.
نازی
وقتی داشتم غذا میخوردم خیلی دست هام درد گرفت ولی سعی کردم به رو خودم نیارم، از درد دست هام میلرزید و این اصلا خوب نبود چون ممکن بود مامان یا بابا ببینن، بلاخره هر جوری که شد غذا تموم شد و بلند شدیم که ظرف ها رو جمع کنیم ظرفم رو برداشتم خواستم بزارم توی سینک که یهو از دستم افتاد و صدای شکستنش توی کل خونه پیچید و منم چشمام رو از درد بستم.
حامد
دیدم وقتی ظرف شکست نازی چشماش رو بست دست هاش رو نگاه کردم شاید درد داشته که اینجوری ظرف از دستش افتاده، خواست خم بشه که تیکه های ظرف رو برداره.
حامد؛ "نمیخواد برو من و مامان جمعش میکنیم"
بدون هیچ حرفی رفت توی اتاقش من و مونا هم خم شدیم و که تیکه های ظرف رو جمع کنیم، همینطور که داشتیم جمع میکردیم حرف هم میزدیم.
مونا؛ "چرا اینجوری شد؟"
حامد؛ "نمیدونم فکر کنم دستش درد گرفت"
مونا؛ "پس واسه همین موقع غذا خوردن دست هاش میلرزید"
حامد؛ "اره،تو هم دقت کردی؟"
مونا؛ "اره حواسم بود ولی چیزی نگفتم"
تیکه های ظرف رو جمع کردیم و بلند شدیم همه رو انداختیم توی سطل آشغال.
حامد؛ "دستت درد نکنه خیلی خوشمزه بود، بزار من ظرف ها رو میشورم"
مونا؛ "نه بابا نمیخواد دستت رو تازه بخیه زدی خسته ای برو بخواب"
حامد؛ "مطمئنی؟"
مونا؛ "اره برو عزیزم"
حامد؛ "خیله خب شب بخیر قربونت برم"
مونا؛ "شب تو هم بخیر"
بودَنَت بَرایِ مَن
شُد زِندِگی
شُددَلیل
شُد اُمید
شُد لَبخَند
بودَنِت انقَدر قَشنگه کِه
قُربون لَحظه به لَحظه بُودَنِت ❤️🩹🥀
شبتون بخیر 🌑🤍