eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
88 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
ایمان؛ "یعنی چی فکر کنی؟ میشناسیش؟" نازی؛ "پسر داره؟" حامد؛ "آره، اسمش اشکانِ" نازی؛ "واقعااا؟" مجید؛ "خب چیه جایی دیدیش؟" نازی؛ "تو دانشگاهمِ" ایمان؛ "خب که چی؟" نازی؛ "ه.هیچی، اونم رشته بازیگری میخونه هم کلاسیمِ" ایمان؛ "بعد اونوقت تو اسم همه همکلاسی هات رو میدونی؟" نازی؛ "اره خب تو اسم همه هم کلاسی هات رو نمیدونی؟" ایمان؛ "درس مهم تر از اینه که بدونم اسم هم کلاسیم چیه، تازه این پسرم هست" نازی؛ "الان منظورت چیه؟" ایمان؛ "هیچی" حامد؛ "شما دوتا چتونه چرا انقدر به هم میپرید؟" آیناز؛ "هیچی دایی ولشون کن دیوونن" اخمی روی صورت ایمان نشست و نازی هم ساکت شد. حامد؛ "مجید" مجید؛ "جانم؟" حامد؛ "میشه بری با دکتر حرف بزنی مرخصم کنن میخوام برم خونه" مجید؛ "باشه الان میرم میگم...بچه ها بریم دیگه حامد یکم استراحت کنه" حامد؛ "نه نازی بمونه" مجید؛ "باشه بریم" نازی از اتاق رفتن بیرون، نمیدونستم چرا بابا گفت من بمونم ولی خوب بود دوست داشتم یکم باهاش حرف بزنم، رفتم نشستم کنار تختش. نازی؛ "جانم بابا؟ چیزی میخوای؟" حامد؛ "نه عزیزم گفتم پیشم بمونی دلم برات تنگ شده بود" نازی؛ "قربونت برم منم همینطور" حامد؛ "ایمان راست میگفت از حال رفتی؟" نازی؛ "بابا ولش کن اصلا مهم نیست" حامد؛ "مهمه بگو" نازی؛ "اره ولی فقط یه بار، این اتفاق روز دومی که نبودی افتاد" حامد؛ "خیله خب ولی قول بده هر وقت نبودم اینجوری خودت رو اذیت نکنی" نازی؛ "اذیت نکردم من فقط تحمل دوریت رو ندارم" حامد؛ "قربونت برم، دیگه پیشتم جایی نمیرم" سرم رو انداختم پایین و به اشک هام اجازه ریختن دادم، یهو دستی رو زیر چونم احساس کردم که سرم رو اورد بالا. حامد؛ "گریه نکن دیگه قشنگم" دستش رو گرفتم و پشتش رو بوسیدم که سریع دستش رو کشید. حامد؛ "چیکار میکنی؟" نازی؛ "دارم دست بابام رو میبوسم" حامد؛ "لازم نکرده، برو ببین چرا داییت انقدر دیر کرد" نازی؛ "چشممم حامد خان" خندید، از اون خنده های قشنگ که من عاشقش بودم، بلند شدم و رفتم بیرون که همه جلوی در نشسته بودن. نازی؛ "دایی مجید کجاست؟" حانیه؛ "رفت اجازه مرخصی برای حامد رو بگیره" مجید از دکتر اجازه رو گرفتم یک سری نکات هم بهم گفت و از اتاقش اومدم بیرون. نازی؛ "دایی چیشد؟ اجازه داد؟" مجید؛ "اره ولی گفت حواستون بهش باشه بدنش ضعیف شده، مونا رفتی خونه یک آب گوشت خوش مزه درست کن بهش بده" نازی؛ "این همه غذا چرا آب گوشت؟" مجید؛ "برای این ناز نازو هم یه غذا دیگه درست کن" نازی؛ "داییییی من ناز نازوام؟" مجید؛ "بله، حرف نزن برو بگو بابات آماده بشه" نازی رفت تو اتاق و به حامد گفت که آماده بشه. مجید؛ "حمید و مهتاب دوتا ماشین بگیرید که بریم" مهتاب؛ "باشه" رفتم توی اتاق حامد که دیدم داره لباسش رو عوض میکنه. حامد؛ "شعور نداری نه؟" مجید؛ "نه متاسفانه" حامد؛ "خوبه خودتم میدونی" مجید؛ "زود بپوش که بری خونه استراحت کنی" حامد؛ "چشممم" کمکش کردم لباسش رو پوشید و آروم بلند شد و راه رفت منم دستش رو گرفتم و کمکش کردم وقتی راه میرفت لبش رو گاز میگرفت و گوشه چشماش جمع میشد. مجید؛ "درد داری حامد؟" حامد؛ "ن.نه" مجید؛ "کجات درد میکنه؟" حامد؛ "جاییم درد نمیکنه" مجید؛ "پاهات؟" حامد؛ "مجید نمیفهمی نه؟! میگم درد ندارم" مجید؛ "باشه باشه" از اتاق رفتیم بیرون. مهتاب؛ "ماشین رسید" حمید؛ "ماشینی که منم گرفتم رسید" مجید؛ "خیله خب من و حامد و حمید و ایمان با هم میریم شما خانم ها هم با هم برید" حانیه؛ "باشه" همگی از بیمارستان رفتیم بیرون و سوار ماشین ها شدیم.
اینم دوتا پارت طولانی امیدوارم راضی باشین✨🤍
فقط ناشناسسسسسسسسس یادتوننننننننننننننننننن نرهههههههههههههههه😂
هدایت شده از 𝗆︎𝖺𝗁︎𝖺𝗄︎ ; سینمای‌کوچک‌من
هدایت شده از 𝗆︎𝖺𝗁︎𝖺𝗄︎ ; سینمای‌کوچک‌من
مجددا بگم ؛ رک شو رو میتونید از یوتیوب تماشا کنید ؛ 💞
هدایت شده از 𝗆︎𝖺𝗁︎𝖺𝗄︎ ; سینمای‌کوچک‌من
عععررررررر اینو توی روبیکا دیدم تتوی حامد و بهاره یکیه یعنی مجیدم دارهههه؟😭
۱:مرسی نازی خانم❤️✨ ۲:راستش من با گوشی خودم فیلم نگرفتم فیلما پیش دختر خالم هست
۱:سلام عزیزم تو خوبی؟ قربونت برم گلسای مهربون🤍 بله الان میزارم. ۲:امتحان که دارم ولی چون علوم آسونه الان میزارم💙
حامد من و مجید و ایمان پشت نشستیم حمید جلو، پاهام درد بود چون مدت زیادی بود که راه نرفته بودم خیلی تشنم بود ولی به روی خودم نمیوردم، بلاخره رسیدیم جلوی در خونه و همه از ماشین پیاده شدیم خانم ها هم رسیدن و پیاده شدن و کرایه ماشین رو حساب کردن و رفتن. حمید؛ "خب داداش برو قشنگ استراحت کن" مجید؛ "من میمونم پیشت" حامد؛ "نه نه نه تو خودت به اندازه کافی خسته ای برید استراحت کنید امروز خیلی اذیت شدید ازتون هم معذرت میخوام هم ممنونم" مجید؛ "باز این حرف زد" حمید؛ "مجید ماشین من اینجاست بریم میرسونمتون" مجید؛ "زحمت نمیشه؟" حمید؛ "نه بابا زحمت چیه هم مسیریم دیگه" مجید؛ "باشه مرسی...مراقب خودتون باشید" مونا؛ "باشه دستتون درد نکنه، خدافظ" همگی خداحافظی کردیم و اونا رفتن سوار ماشین شدن و رفتن ما هم رفتیم داخل خونه، تا رفتیم داخل خودمو پرت کردم روی مبل. مونا؛ "حاااامدد پاشو، برو یه دوش بگیر تا منم یه چیزی درست کنم بخوریم بعدم بخواب" حامد؛ "باشه" مونا؛ "حاااااامددد" حامد؛ "موووناااا باشههه" بلند شدم رفتم توی اتاق حولم رو برداشتم و رفتم حموم، وقتی از حموم اومدم بیرون نازی رفت منم رفتم لباس پوشیدم و موهام هم خشک کردم و شونه زدم از خستگی چشمام قرمز بود، رفتم بیرون و رفتم توی آشپز خونه که دیدم مونا داره آشپزی میکنه تا متوجه من شد برگشت سمتم. مونا؛ "عافیت باشه آقا حامد" حامد؛ "مرسی" مونا؛ "وقتی تو حموم بودی برات یه شربت خوشمزه و خنک درست کردم بخوری جیگرت حال بیاد" مونا از توی یخچال یک پارچ اورد بیرون که شربت خاک شیر بود. مونا؛ "توش عرق کاسنی ریختم که خنک بشی" بعدم یه لیوان تو دستش گرفت و شربت رو از داخل لیوان ریخت و گرفت جلوی من. حامد؛ "ولی من هر روز بیشتر و بیشتر عاشقت میشم و به خودم افتخار میکنم که همچین انتخاب قشنگی داشتم" مونا خنده ای کرد و لیوان رو کمی تکون داد. مونا؛ "نمیخوای بخوری؟ گرم میشه هااا" لیوان رو از دستش گرفتم که نازی اومد و برگشتم سمتش. نازی؛ "به به دو کبوتر عاشق رو نگاه کن" مونا؛ "چقدر زود اومدی" نازی؛ "میخواین برگردم" مونا؛ "نه، بشینین یکم دیگه غذا آمادست" حامد؛ "چی درست کردی؟" مونا؛ "زرشک پلو" نازی؛ "به به" حامد؛ "شکمو" خندیدیم و نشستم دور میزی که توی آشپز خونه بود، نازی سرش رو گذاشت رو میز و به من خیره شد. نازی؛ "بابا" حامد؛ "جانم؟" نازی؛ "میشه فردا نری سرکار؟ لطفا!" حامد؛ "نمیشه بابا باید برم" نازی؛ "بابااا" حامد؛ "لوس نشو دیگه نمیشه" مونا؛ "حامد، راست میگه یه فردا رو نرو منم به مجید میگم که کار های مرخصیت رو انجام بده چند روز نری" حامد؛ "خیله خب باشه" نازی؛ "پس تو هم با دایی موافقی؟" حامد؛ "چی؟" نازی؛ "اینکه لوسم دیگه" حامد؛ "داییت غل..." مونا؛ "عهههه" حامد؛ "داییت اشتباه کرددد،تو لوس منی عزیزم" نازی؛ "پس یعنی معتقدی که خودت لوسم کردی؟" حامد؛ "بلههه" چند دقیقه ای سکوت بود که بعد شام حاضر شد و مشغول خوردن غذا شدیم. نازی وقتی داشتم غذا میخوردم خیلی دست هام درد گرفت ولی سعی کردم به رو خودم نیارم، از درد دست هام میلرزید و این اصلا خوب نبود چون ممکن بود مامان یا بابا ببینن، بلاخره هر جوری که شد غذا تموم شد و بلند شدیم که ظرف ها رو جمع کنیم ظرفم رو برداشتم خواستم بزارم توی سینک که یهو از دستم افتاد و صدای شکستنش توی کل خونه پیچید و منم چشمام رو از درد بستم. حامد دیدم وقتی ظرف شکست نازی چشماش رو بست دست هاش رو نگاه کردم شاید درد داشته که اینجوری ظرف از دستش افتاده، خواست خم بشه که تیکه های ظرف رو برداره. حامد؛ "نمیخواد برو من و مامان جمعش میکنیم" بدون هیچ حرفی رفت توی اتاقش من و مونا هم خم شدیم و که تیکه های ظرف رو جمع کنیم، همینطور که داشتیم جمع میکردیم حرف هم میزدیم. مونا؛ "چرا اینجوری شد؟" حامد؛ "نمیدونم فکر کنم دستش درد گرفت" مونا؛ "پس واسه همین موقع غذا خوردن دست هاش میلرزید" حامد؛ "اره،تو هم دقت کردی؟" مونا؛ "اره حواسم بود ولی چیزی نگفتم" تیکه های ظرف رو جمع کردیم و بلند شدیم همه رو انداختیم توی سطل آشغال. حامد؛ "دستت درد نکنه خیلی خوشمزه بود، بزار من ظرف ها رو میشورم" مونا؛ "نه بابا نمیخواد دستت رو تازه بخیه زدی خسته ای برو بخواب" حامد؛ "مطمئنی؟" مونا؛ "اره برو عزیزم" حامد؛ "خیله خب شب بخیر قربونت برم" مونا؛ "شب تو هم بخیر"
بودَنَت بَرایِ مَن شُد زِندِگی شُددَلیل شُد اُمید شُد لَبخَند بودَنِت انقَدر قَشنگه کِه قُربون لَحظه به لَحظه بُودَنِت ❤️‍🩹🥀 شبتون بخیر 🌑🤍