eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
87 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
گفتم کی منو مدیر چنلش کرده
۱:قربونت برمممم🤍 ۲:وایییی ذوققق😭💗 ۳:چشممم✨ ۴:بلههه داریممم🥲 ۵:بلههه😉
عالیییی ❤️‍🔥
ولی صادقانه بگم قبلیه رو من یکی بیشتر دوست داشتم
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
ولی صادقانه بگم قبلیه رو من یکی بیشتر دوست داشتم
آره اونم قشنگ بود ولی تم رو به دلایلی خاکستری کردم که یکی از دلایلش موضوع رمانِ🌚🤍
شروع فصل دوم رمان🤍🌚
نازی الان وقتش بود.. باید میرفتم چک میکردم و مطمئن میشدم، آروم رفتم توی اتاق و گوشیش رو برداشتم و رفتم تو مخاطبینش آخرین تماسش با یکی بود به اسمِ...اسمِ "زندگیِ من" دستام جوری میلرزید که نمیتونستم درست صفحه گوشی رو ببینم، رفتم پایین و اسم خودم که "نازنین" سیو شده بود رو دیدم چشمام پر شده بود شماره های دیگه مثل "مامان" ، "آیناز" ، "بابا" رو چک کردم چون ممکن بود یکی از اونا باشه که نبود انگشتم رو نزدیک اون اسم اولی کردم و خواستم لمسش کنم که دستی از پشت اومد و گوشی رو از دستم کشید که سریع برگشتم... خودش بود.. ایمان؛ "داشتی چه غلطی میکردی؟" نازی؛ "ه..هیچی" ایمان؛ "کورم؟؟ من کورمممم؟ دیدم داشتی تو گوشیم سرک میکشیدی، کی به تو اجازه داده به گوشیم دست بزنی هااانن؟" نازی؛ "ایمان سر من داد نزنننن" ایمان؛ "هر کار دلم میخواد میکنمممم" نازی؛ "برو سر اون زنیکههه داد ب..." با کشیده ای که خورد تو صورتم صورتم کج شد ولی مهم نبود عادت داشتم. نازی؛ "عه ببخشید حواسم نبود به زندگیت توهین کردم" ایمان؛ "نازی نزار یه کاری کنم نتونی پاتو از خونه بزاری بیرون" نازی؛ "کار همیشگیته بلدم خودم پنهون کنم زخمام رو" ایمان؛ "نه کلا امشب دلت برای کتکام تنگ شده" با بغض و عصبانیت نگاش کردم. نازی؛ "ایمان؟" ایمان؛ "ها؟ چته؟" نازی؛ "قبلا وقتی اسمت رو صدا میزدم چیز دیگه ای میشنیدم" ایمان؛ "اون برا گذشته بود، حرفتو بزن" نازی؛ "طلاق میخوام" یهو عصبی شد و داد زد. ایمان؛ "توووو غلط کردییییی" هولم داد. نازی؛ "میخوام به بابام بگم" یقم رو گرفت و چسبوندم به دیوار و داد زد. ایمان؛ "تو بیخود میکنییی قلم پاتو میشکنم میدونی که میشکنم نازییی" نازی؛ "بدم میاد ازتتت میخوام ازت جدا شمممم" و بعد پرتم کرد رو زمین و زانوش رو خم کرد و مشت محکمی زد زیر چشمم که آخم بلند شد بازوهام رو گرفت و تقریبا بلندم کرد ولی پاهام رو زمین بود. ایمان؛ "غلط اضافه کنی زندت نمیزارم" نازی؛ "منو بکشی خوشحال میشم" ایمان؛ "خفه شوووو" و این دفع محکم تر پرتم کرد که دستم محکم خورد به دیوار و جیغم بلند شد دستم خیلی درد گرفت و آروم خودم رو کشیدم که بلند بشم اونم دید که دستم درد گرفته ولی اهمیت نداد و از اتاق رفت بیرون در رو بست... و صدای چرخیدن کلید..
از الان داری این بازی کثیفو شروع میکنی