#خانهای_میان_هیاهو
#فصل_دوم
#پارت_۲
نازی
آروم بلند شدم رفتم جلوی آینه ایستادم و زیر چشمم که داشت کبود میشد رو نگاه کردم، چیکار کنم من با این چشم؟ دستم که داشت ورم میکرد و دردش تا مغز و استوخنم رو میسوزوند؟ آروم شروع کردم زمزمه کردن جوری که فقط خودم بشنوم..
نازی؛ "ببخشید...از همه بدنم و صورتم معذرت میخوام...از همتون، به خاطر من دارید هر روز آسیب میبینید امشب نوبت شما بود چشم راستم و دست چپم..."
آروم زیر چشمم و دستم رو نوازش کردم.
نازی؛ "ببخشید..ببخشید"
و اشکام بی اختیار ریخت، آروم رفتم نشستم رو تخت و گوشیم رو برداشتم دلم میخواست زنگ بزنم به بابا و بگم : بابا بیا من رو از این جهنمی که خودم ساختم برای خودم نجاتم بده...خستمه بابا خیلی خستمه بیا آبنباتت رو ببر از اینجا داره دق میکنه آبنباتت خیلی وقته که دیگه شیرین نیست، الان دیگه تلخ ترین آبنبات دنیاس...
چیز عجیبی دیدم، صفحه گوشی..
اسم بابا..
داشت زنگ میزد یا من توهم زدم؟!
آره جدی داشت زنگ میزد، صدام رو صاف کردم که بغضم مشخص نباشه و جواب دادم.
نازی؛ "س..سلام بابا خوبی؟"
حامد؛ "چطوری آبنباتم؟ نمیخوای بیای یه سر به این پدر پیرت بزنی؟"
چشمام رو بستم و بغضم رو قورت دادم و دوباره باز کردم.
نازی؛ "ببخشید خودت میدونی که سرم شلوغه همش سر کارم"
حامد؛ "میدونم عزیزم شوخی کردم، خوبی عشق بابا؟"
کاش میشد با گریه فریاد بزنم بگم نهههه خوب نیستمممم باباااا من خستمهههه دارم کم میارمممم...ولی نمیشد بابا نباید میفهمید.
نازی؛ "خوبم مرسی مامان خوبه؟"
حامد؛ "اونم خوبه، زنگ زدم یه چیزی بگم"
نازی؛ "جانم بگو"
حامد؛ "یه مهمونی بزرگ برگزار شده همه همکارام با خانواده هاشون هستن احتمالا دایی مجیدت به ایمان گفته، دوتاتون باید بیاید"
بدبختی پشت بدبختی یعنی این.
نازی؛ "چه روزی هست؟"
حامد؛ "فردا"
عالی شد!
نازی؛ "چشم بابا میایم حتما"
حامد؛ "خیله خب مزاحمت نمیشم"
نازی؛ "مراحمی بابا این چه حرفیه"
حامد؛ "قربونت برم، خدافظ"
نازی؛ "خدافظ"
گوشی رو پرت کردم یه گوشه رو تخت و رفتم سمت در و محکم در زدم.
نازی؛ "التماس نمیکنم که در رو باز کنی دلیلشم خوب میدونی چون من دختر حامد حاتمیم، فقط گوش کن...بابام زنگ زد و گفت فردا یه مهمونی بزرگ برگذار میشه همه همکاراشون هستن من و توهم باید بریم فقط دعا کن دست گلت رو بابام نبینه"
هیچی نگفت و منم رفتم رو تخت دراز کشیدم و گریه هام شروع شد..
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
#خانهای_میان_هیاهو #فصل_دوم #پارت_۱ نازی الان وقتش بود.. باید میرفتم چک میکردم و مطمئن میشدم، آروم
راستی نکته مهم: توی فصل دوم پرش زمانی یک سال هست🤍🌚