eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
87 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
از الان داری این بازی کثیفو شروع میکنی
نازی آروم بلند شدم رفتم جلوی آینه ایستادم و زیر چشمم که داشت کبود میشد رو نگاه کردم، چیکار کنم من با این چشم؟ دستم که داشت ورم میکرد و دردش تا مغز و استوخنم رو میسوزوند؟ آروم شروع کردم زمزمه کردن جوری که فقط خودم بشنوم.. نازی؛ "ببخشید...از همه بدنم و صورتم معذرت میخوام...از همتون، به خاطر من دارید هر روز آسیب میبینید امشب نوبت شما بود چشم راستم و دست چپم..." آروم زیر چشمم و دستم رو نوازش کردم. نازی؛ "ببخشید..ببخشید" و اشکام بی اختیار ریخت، آروم رفتم نشستم رو تخت و گوشیم رو برداشتم دلم میخواست زنگ بزنم به بابا و بگم : بابا بیا من رو از این جهنمی که خودم ساختم برای خودم نجاتم بده...خستمه بابا خیلی خستمه بیا آبنباتت رو ببر از اینجا داره دق میکنه آبنباتت خیلی وقته که دیگه شیرین نیست، الان دیگه تلخ ترین آبنبات دنیاس... چیز عجیبی دیدم، صفحه گوشی.. اسم بابا.. داشت زنگ میزد یا من توهم زدم؟! آره جدی داشت زنگ میزد، صدام رو صاف کردم که بغضم مشخص نباشه و جواب دادم. نازی؛ "س..سلام بابا خوبی؟" حامد؛ "چطوری آبنباتم؟ نمیخوای بیای یه سر به این پدر پیرت بزنی؟" چشمام رو بستم و بغضم رو قورت دادم و دوباره باز کردم. نازی؛ "ببخشید خودت میدونی که سرم شلوغه همش سر کارم" حامد؛ "میدونم عزیزم شوخی کردم، خوبی عشق بابا؟" کاش میشد با گریه فریاد بزنم بگم نهههه خوب نیستمممم باباااا من خستمهههه دارم کم میارمممم...ولی نمیشد بابا نباید میفهمید. نازی؛ "خوبم مرسی مامان خوبه؟" حامد؛ "اونم خوبه، زنگ زدم یه چیزی بگم" نازی؛ "جانم بگو" حامد؛ "یه مهمونی بزرگ برگزار شده همه همکارام با خانواده هاشون هستن احتمالا دایی مجیدت به ایمان گفته، دوتاتون باید بیاید" بدبختی پشت بدبختی یعنی این. نازی؛ "چه روزی هست؟" حامد؛ "فردا" عالی شد! نازی؛ "چشم بابا میایم حتما" حامد؛ "خیله خب مزاحمت نمیشم" نازی؛ "مراحمی بابا این چه حرفیه" حامد؛ "قربونت برم، خدافظ" نازی؛ "خدافظ" گوشی رو پرت کردم یه گوشه رو تخت و رفتم سمت در و محکم در زدم. نازی؛ "التماس نمیکنم که در رو باز کنی دلیلشم خوب میدونی چون من دختر حامد حاتمیم، فقط گوش کن...بابام زنگ زد و گفت فردا یه مهمونی بزرگ برگذار میشه همه همکاراشون هستن من و توهم باید بریم فقط دعا کن دست گلت رو بابام نبینه" هیچی نگفت و منم رفتم رو تخت دراز کشیدم و گریه هام شروع شد..
منی که منتظرم فحش بخورم😂😔
همون بازی ☠👻
ناشناسو خالی بزارید خیلی دلم میشکنه..
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
همون بازی ☠👻
بازی جدید شروع شدددد😈👻
۱:چشم ۲:خب توی فصل اول خیلی نقشش پررنگ نیست ولی فصل دوم انشالله خیلیییی پررنگه🤍
اتفاقا مثبت ترینه🥲😂🎀
یکساعته دارم دنبال اینجا میگردم خدا بکشت نازی🤣