#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۴۸
حامد
من و مجید و ایمان پشت نشستیم حمید جلو، پاهام درد بود چون مدت زیادی بود که راه نرفته بودم خیلی تشنم بود ولی به روی خودم نمیوردم، بلاخره رسیدیم جلوی در خونه و همه از ماشین پیاده شدیم خانم ها هم رسیدن و پیاده شدن و کرایه ماشین رو حساب کردن و رفتن.
حمید؛ "خب داداش برو قشنگ استراحت کن"
مجید؛ "من میمونم پیشت"
حامد؛ "نه نه نه تو خودت به اندازه کافی خسته ای برید استراحت کنید امروز خیلی اذیت شدید ازتون هم معذرت میخوام هم ممنونم"
مجید؛ "باز این حرف زد"
حمید؛ "مجید ماشین من اینجاست بریم میرسونمتون"
مجید؛ "زحمت نمیشه؟"
حمید؛ "نه بابا زحمت چیه هم مسیریم دیگه"
مجید؛ "باشه مرسی...مراقب خودتون باشید"
مونا؛ "باشه دستتون درد نکنه، خدافظ"
همگی خداحافظی کردیم و اونا رفتن سوار ماشین شدن و رفتن ما هم رفتیم داخل خونه، تا رفتیم داخل خودمو پرت کردم روی مبل.
مونا؛ "حاااامدد پاشو، برو یه دوش بگیر تا منم یه چیزی درست کنم بخوریم بعدم بخواب"
حامد؛ "باشه"
مونا؛ "حاااااامددد"
حامد؛ "موووناااا باشههه"
بلند شدم رفتم توی اتاق حولم رو برداشتم و رفتم حموم، وقتی از حموم اومدم بیرون نازی رفت منم رفتم لباس پوشیدم و موهام هم خشک کردم و شونه زدم از خستگی چشمام قرمز بود، رفتم بیرون و رفتم توی آشپز خونه که دیدم مونا داره آشپزی میکنه تا متوجه من شد برگشت سمتم.
مونا؛ "عافیت باشه آقا حامد"
حامد؛ "مرسی"
مونا؛ "وقتی تو حموم بودی برات یه شربت خوشمزه و خنک درست کردم بخوری جیگرت حال بیاد"
مونا از توی یخچال یک پارچ اورد بیرون که شربت خاک شیر بود.
مونا؛ "توش عرق کاسنی ریختم که خنک بشی"
بعدم یه لیوان تو دستش گرفت و شربت رو از داخل لیوان ریخت و گرفت جلوی من.
حامد؛ "ولی من هر روز بیشتر و بیشتر عاشقت میشم و به خودم افتخار میکنم که همچین انتخاب قشنگی داشتم"
مونا خنده ای کرد و لیوان رو کمی تکون داد.
مونا؛ "نمیخوای بخوری؟ گرم میشه هااا"
لیوان رو از دستش گرفتم که نازی اومد و برگشتم سمتش.
نازی؛ "به به دو کبوتر عاشق رو نگاه کن"
مونا؛ "چقدر زود اومدی"
نازی؛ "میخواین برگردم"
مونا؛ "نه، بشینین یکم دیگه غذا آمادست"
حامد؛ "چی درست کردی؟"
مونا؛ "زرشک پلو"
نازی؛ "به به"
حامد؛ "شکمو"
خندیدیم و نشستم دور میزی که توی آشپز خونه بود، نازی سرش رو گذاشت رو میز و به من خیره شد.
نازی؛ "بابا"
حامد؛ "جانم؟"
نازی؛ "میشه فردا نری سرکار؟ لطفا!"
حامد؛ "نمیشه بابا باید برم"
نازی؛ "بابااا"
حامد؛ "لوس نشو دیگه نمیشه"
مونا؛ "حامد، راست میگه یه فردا رو نرو منم به مجید میگم که کار های مرخصیت رو انجام بده چند روز نری"
حامد؛ "خیله خب باشه"
نازی؛ "پس تو هم با دایی موافقی؟"
حامد؛ "چی؟"
نازی؛ "اینکه لوسم دیگه"
حامد؛ "داییت غل..."
مونا؛ "عهههه"
حامد؛ "داییت اشتباه کرددد،تو لوس منی عزیزم"
نازی؛ "پس یعنی معتقدی که خودت لوسم کردی؟"
حامد؛ "بلههه"
چند دقیقه ای سکوت بود که بعد شام حاضر شد و مشغول خوردن غذا شدیم.
نازی
وقتی داشتم غذا میخوردم خیلی دست هام درد گرفت ولی سعی کردم به رو خودم نیارم، از درد دست هام میلرزید و این اصلا خوب نبود چون ممکن بود مامان یا بابا ببینن، بلاخره هر جوری که شد غذا تموم شد و بلند شدیم که ظرف ها رو جمع کنیم ظرفم رو برداشتم خواستم بزارم توی سینک که یهو از دستم افتاد و صدای شکستنش توی کل خونه پیچید و منم چشمام رو از درد بستم.
حامد
دیدم وقتی ظرف شکست نازی چشماش رو بست دست هاش رو نگاه کردم شاید درد داشته که اینجوری ظرف از دستش افتاده، خواست خم بشه که تیکه های ظرف رو برداره.
حامد؛ "نمیخواد برو من و مامان جمعش میکنیم"
بدون هیچ حرفی رفت توی اتاقش من و مونا هم خم شدیم و که تیکه های ظرف رو جمع کنیم، همینطور که داشتیم جمع میکردیم حرف هم میزدیم.
مونا؛ "چرا اینجوری شد؟"
حامد؛ "نمیدونم فکر کنم دستش درد گرفت"
مونا؛ "پس واسه همین موقع غذا خوردن دست هاش میلرزید"
حامد؛ "اره،تو هم دقت کردی؟"
مونا؛ "اره حواسم بود ولی چیزی نگفتم"
تیکه های ظرف رو جمع کردیم و بلند شدیم همه رو انداختیم توی سطل آشغال.
حامد؛ "دستت درد نکنه خیلی خوشمزه بود، بزار من ظرف ها رو میشورم"
مونا؛ "نه بابا نمیخواد دستت رو تازه بخیه زدی خسته ای برو بخواب"
حامد؛ "مطمئنی؟"
مونا؛ "اره برو عزیزم"
حامد؛ "خیله خب شب بخیر قربونت برم"
مونا؛ "شب تو هم بخیر"
بودَنَت بَرایِ مَن
شُد زِندِگی
شُددَلیل
شُد اُمید
شُد لَبخَند
بودَنِت انقَدر قَشنگه کِه
قُربون لَحظه به لَحظه بُودَنِت ❤️🩹🥀
شبتون بخیر 🌑🤍
دلیل ِ زیبایی ِ امروز !
برات آرزو میکنم که وقتی
شمع های تولدت رو فوت میکنی ؛
بی آرزو نباشی🦋
. برات آرزو میکنم :
هر سال شوق ِ و امید امروزتو
داشته باشی🌱🥹،
برات آرزو میکنم :
برق ِ چشمای مثل ماهت
هیچوقت خاموش نشه ...
#تولدت_مبارک_آراد_آهنگی🤍✨
هدایت شده از بهترینخاطرات .
https://eitaa.com/back_home
-
خانوم نعیمه نظام دوست .
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
https://eitaa.com/back_home - خانوم نعیمه نظام دوست .
وایییی نعیمهههه😭❤️
مرسیییی✨✨
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۴۹
مونا
بعد از اینکه ظرف ها رو شستم حولم رو برداشتم و رفتم حموم و اومدم بیرون یک بلوز و شلوار راحتی پوشیدم و موهام رو شونه زدم بالا بستمشون و گوشیم رو برداشتم و شماره مجید رو گرفتم،برای اینکه حامد بیدار نشه رفتم توی پذیرایی.
مجید
وقتی رسیدیم خونه دوش گرفتم حانیه هم یک چیزی درست کرد که بخوریم ولی چون اشتها نداشتم چیزی نخوردم و رفتم رو تخت دراز کشیدم، صفحه گوشیم رو نگاه کردم که ساعت ۱۰ شب رو نشون میداد چه روز سختی بود واقعا اگه حامد کاری نمیکرد ممکن بود هممون بمیریم...ولش کن اصلا چرا دارم بهش فکر میکنم خداروشکر هممون سالمیم، با صدای گوشیم از فکر و خیال اومدم بیرون به صفحه گوشیم نگاهی انداختم مونا بود.
مجید؛ "الو، جانم مونا؟ "
مونا؛ "سلام مجید، خواستم بگم فردا حامد نمیاد بیمارستان خودت به آقای راد بگو که نمیاد"
مجید؛ "چرا چیزی شده؟ اگه حالش بده میخوای بیام دنبالش ببرمش بیمارستان؟"
مونا؛ "نه داداش آروم باش چیزی نشده که فقط من و نازی اصرار داشتیم که نره یکم استراحت کنه همین"
مجید؛ "خیله خب باشه، مراقب داداشم باش"
مونا؛ "فقط مراقب داداشت باشم؟"
مجید؛ "مراقب خودتم باش آبجیِ قشنگممم"
مونا؛ "کم زبون بریز، خدافظ"
مجید؛ "چشم، خدافظ"
گوشی رو قطع کردم و گذاشتم روز میز کوچیک کنار تخت و ساعدم رو گذاشتم رو پیشونیم.
حامد
صدای مونا رو شنیدم که داشت با مجید حرف میزد بعد از اینکه خداحافظی کرد اومد توی اتاق.
حامد؛ "مونا"
تا صداش زدم برگشت و با تعجب بهم نگاه کرد.
مونا؛ "بیداری؟"
حامد؛ "مجید بود؟"
مونا؛ "اره بهش گفتم فردا نمیری بیمارستان"
حامد؛ "مونا میزاشتی میرفتم، الان خیلیا هستن که شاید شرایط مالیش رو نداشته باشن ولی به زور یه وقت گرفتن تا من معاینشون کنم و مشکلشون حل بشه این انصاف نیست که من بمونم بخوابم یه نفر از درد قلبش نتونه سرش رو روی بالشت بزاره"
مونا؛ "خب تو حالت خوب نی..."
حامد؛ "من خوبم عزیزم حالم خوبه الان زنگ بزن به مجید بگو که میرم"
مونا؛ "خیله خب باشه"
مونا گوشیش رو برداشت و زنگ زد به مجید صداش رو گذاشت روی بلند گو.
مجید؛ "الو مونا، چی شده؟ حامد حالش بد شده؟"
مونا؛ "نه برادر من چرا تو دنبال اینی که حامد حالش بد شده باشه"
مجید؛ "خب نگرانم"
خنده ای کردم.
حامد؛ "نگران نباش عشقمم"
مجید؛ "عههه مونا چرا گوشی رو میزاری رو بلند گو این پرو میشه"
حامد؛ "بده من گوشی رو...پرو خودتی"
مجید؛ "مونا تو به من زنگ زدی پس تو با من حرف بزن"
حامد؛ "بیا مونا صداش رو مخه میخوام بخوابم"
مجید؛ "من رو بگو نگران کی شدم...چی میخواستی بگی آبجی؟"
مونا
صدا رو از روی بلندگو برداشتم و گذاشتم دم گوشم.
مونا؛ "حامد میگه فردا میاد بیمارستان"
مجید؛ "صدا رو از روی بلندگو برداشتی؟"
خندیدم.
مونا؛ "اره"
مجید"خب خوبه چون میخواستم پیشم باشه دو هفته ندیدمش همین الانم دلم براش تنگ شده"
مونا؛ "باشه پس من دیگه برم بخوابم، شب بخیر"
مجید؛ "باشه شب بخیر"