˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
چه عالییی موفق باشی زیبا✨🤍
از همین الان باهم همکاریم سیسی 🤝 البته من خودم میخوام کارگردانی کنم😎
#خانهای_میان_هیاهو
#فصل_دوم
#پارت_۳
متین؛ "سلام چطوری؟"
نوید؛ "سلام خوبم تو چطوری؟ داری آماده میشی؟"
متین؛ "آره هومن میاد؟ حامد و مجید چی؟"
نوید؛ "آره میان همه ولی حامد و مجید با خانواده هاشون میان"
متین؛ "خب خانوادگیه دیگه، تو کسی رو نمیاری با خودت؟"
نوید؛ "نه همه شهرستانن، تو چی؟"
متین؛ "نه بابا کی رو دارم من آخه؟ یکی بود که...خودت میدونی چه بلایی سرم اورد و رفت"
نوید؛ "ولش کن حالا بهش فکر نکن"
متین؛ "خیلی وقته برام مهم نیست"
نوید؛ "بیخیال داداش مزاحمت نشم، میبینمت"
متین؛ "قربونت خدافظ"
نوید؛ "خدافظ"
متین
گوشی رو گذاشتم کنار و دوباره توی آینه تیپم رو چک کردم، باریکلا آقا متین خوشتیپ شدی امشب دخترا دیوونت میشن.
نازی
هر چی کرم و کرم پودر داشتم مالیدم زیر چشمم و یه ارایش ساده و قشنگ کردم که ناراحتیم مشخص نشه ولی دستم...درد دستم رو چیکار میکردم؟ از دیشب درد داشتم درد و ورمش هی داشت بیشتر میشد، یه لباس آستین بلند ساده و شیک پوشیدم و تو آینه داشتم صورتم رو نگاه میکردم که اومد توی اتاق.
ایمان؛ "آماده؟!"
نازی؛ "آره ولی اصلا دلم نمیخواد بیام اونم با تو"
ایمان؛ "میدونی اعصاب ندارم هی برو رو مغزم دوست داری قبل مهمونی له و لوردت کنم؟ اگه اره که شروع کنم!"
تو چشماش نگاه کردم و یاده گذشته افتادم...
وقتی که بهم میگفت نازیِ من، وقتی که برام بسته بسته آبنبات میگرفت، وقتی که عاشقم بود! اما الان؟ هم من از اون متنفرم هم اون از من!
درمونده و خسته لب زدم.
نازی؛ "چرا نمیزاری جدا شیم؟ من نمیخوامت"
دست چپم رو گرفت.
ایمان؛ "خفه شو مظلوم نمایی نکن دیر شد باید بریم"
نازی؛ "آیییی ولم کن عوضییی دستم درد میکنهههه"
ایمان؛ "به درررررک"
دستم رو کشید و بردم کلا از خونه بیرون و رفت سمت ماشین، در رو باز کرد و پرتم کرد داخل ماشین...
درد؟ نه...دیگه سر شده بود دستم از درد زیادی!
خودش رفت سمت راننده نشست و حرکت کرد سمت عمارتی که بابا لوکیشنش رو فرستاده بود.
حامد
وارد عمارت شدیم و دیدم که مجید و حانیه و آیناز هم اومدن رفتیم پیششون.
حامد؛ "سلاام چطورین؟"
همه سلام کردیم.
حامد؛ "نازی کو؟ نیومدن؟"
مجید؛ "نه هنوز نیومدن"
حامد؛ "رفقا کجان؟ متین نوید هومن؟"
مجید؛ "هومن و نوید اومدن ولی متین..."
همون لحظه دستی پشت سرم قرار گرفت که برگشتم دیدم خودشه، متین!
حامد؛ "بههه چطورییی؟"
متین؛ "قربونت، سلام سلام امیدوارم همگی خوب باشین"
دست متین رو گرفتم و رفتیم سمت بچه ها.
مجید؛ "مونا و حانیه و آیناز اینجا باشید ما بریم یه سر پیش همکارا"
مونا؛ "باشه"
مجیدم اومد و رفتیم نشستیم دور یه میز پیش بقیه همکارا...
#خانهای_میان_هیاهو
#فصل_دوم
#پارت_۴
نازی
دیوونه کننده بود این حس..
اینکه بخوام وارد یه مکان بزرگ و شلوغ بشم اونم با آدمایی که اکثرشون رو میشناسم و باید نقاب خوشحالی رو صورتم بزنم تا بگم من بهترین زندگی رو دارم!
در صورتی که..
امشب..
حالم از همیشه بدتره..
فقط دعا دعا میکنم امشب زودتر تموم بشه،
وارد عمارت شدیم و با همه کسایی که اونجا بودن سلام و احوال پرسی کردیم، فکر کنم بابا رو بعد از یک ماه دیدم...شقیقه سفید چی میگه؟ این حامدِ منِ؟ این بابامِ؟ دستم درد بود ولی خیلی دلم بغل گرمش رو میخواست
اما اگه بغلش میکردم بغضم میترکید پس فاصله بهترین راهِ!
دم گوشم پچ زد.
حامد؛ "چطوری آبنبات؟"
نازی؛ "کنار شما مگه میشه بد باشم؟"
حامد؛ "دلم برات تنگ شده بوداا"
نازی؛ "من بیشتر زندگیم"
حامد؛ "دلم برای این شیرین زبونیاتم تنگ شده بود"
تو چشماش نگاه کردم و اونم نگاهش بین دوتا چشمام میچرخید که یهو لبخندش کمرنگ شد.
حامد؛ "چشمای آبنباتم چرا اشکیه؟"
نکن حامد..
نکن بابا..
اینجوری بغضم میترکه لو میرم بابا..
لو برم دوتایی وسط همین عمارت جوری میشکنیم که صداش کل دنیا رو برمیداره..
بغضم رو قورت دادم.
نازی؛ "اشک؟ نه بابا چیزی نیست"
حامد؛ "به من دروغ میگی؟"
نازی؛ "نه بابا چه درو..."
یهو یه آقایی نزدیکمون شد که اولین بار بود میدیدمش انگار همکار بابا بود ولی میشه گفت فرشته نجات بود چون از این موقعیت وحشتناک که ممکن بود لو برم نجاتم داد، مرد خوشتیپ و خوش چهره ای بود.
متین؛ "حامد جان..."
متین
خواستم ادامه بدم که چشمم خورد به دختری که کنار حامد ایستاده بود، اولین بار بود میدیدمش قیافش غم عجیبی داشت ولی خودش سعی داشت پنهونش کنه...چرا وقتی سعی داشت پنهونش کنه من تونستم بفهمم؟ چشماش پر از حرف ناگفته بود..
حامد؛ "متین؟ متین؟ خوبی؟"
با صدای حامد به خودم اومدم.
متین؛ "جان؟ ببخشید یه لحظه حواسم پرت شد"
حامد؛ "فدا سرت، حالا چی میخواستی بگی؟"
متین؛ "دخترتونن؟"
حامد؛ "آره، نازی دخترمه"
متین؛ "خوشبختم، خوبین؟"
نازی؛ "مرسی منم همین طور، میتونم اسمتون رو بدونم؟"
متین؛ "متین تاجیک هستم متخصص ارتوپد، یه لحظه اجازه بدین..."
کارت مطبم رو از جیب داخل کتم دراوردم و سمتش گرفتم، لبخند زدم.
متین؛ "مطبم، امیدوارم هیچوقت اونجا نبینمتون"
یکم خندید اما کم ولی قشنگ..
حامد؛ "نگفتی چی میخواستی بگیااا"
متین؛ "مجید کارت داشت"
حامد؛ "آها باشه الان میرم"
حامد رفت و نازی هم رفت توی بالکن چند ثانیه ای به جای خالیش نگاه کردم، انگار یکی دم گوشم میگفت: برو پیشش..
و رفتم..