هدایت شده از 𝑨𝒉𝒂𝒏𝒈𝒊𝑳𝒖𝒏𝒂‧₊˚
نتونستنی😭🛐
⌗ ₊·˚ ༘♡
✩ˎˊ˗ تو چشماش یه دنیای قشنگه…
⇢ جایی که دلم میخواد گم بشم!
𓂃 @AhangiLuna⊹
#ahngi ꒰🌷꒱
#خانهای_میان_هیاهو
#فصل_دوم
#پارت_۶
ایمان؛ "نازی، بیا باید بریم"
نازی
با ترس برگشتم دیدم ایمان داره به من و متین نگاه میکنه.
ایمان؛ "آقا کی باشن؟"
نازی؛ "آقای..."
متین؛ "متین تاجیک هستم همکار پدر شما و پدر نازی جان"
صدای ایمان که زیر لب "نازی جان" رو تکرار کرد، شنیدم..
بهم نزدیک شد و از عمد دست چپم رو گرفت که صورتم از درد جمع شد و صدای متین رو شنیدم.
متین؛ "آقا ایمان! نکن!"
ایمان؛ "متوجه منظورتون نمیشم"
متین؛ "دستش شکسته، ولش کن!"
ایمان؛ "میدونم خودم شکوندم"
نگاشون کردم که دیدم هر دو عصبی دارن به هم نگاه میکنن.
متین؛ "ببخشیداا ولی تو خیلی غلط کردی دست زنت رو شکوندی، حداقل ببر گچ بگیره"
ایمان؛ "نمیبرم میخوام درد بکشه، سننه؟"
متین؛ "خیلی پستی"
ایمان؛ "ممنون از اطلاع رسانی، بریم نازی"
متین
دست نازی رو کشید که رفتم جلوش رو گرفتم که نره.
متین؛ "اول اینکه دستش رو ول کن خودش میاد دزد که نمیبری! دوم اینکه باید ببری دستش رو گچ بگیره خیلی آسیب دیده ورم کرده"
یهو دست نازی رو ول کرد و یقه منو گرفت.
ایمان؛ "چی میگی تو؟ اصلا به تو چه؟ کی هستی که دخالت میکنی؟"
نازی؛ "ولش کن ایمان، خواهش میکنم"
ایمان؛ "چیه طرفداری اینو میکنی؟"
نازی؛ "نه ولش کننن ولش نکنی جیغ میزنم همه بیان اونوقته که بابا میفهمه داستان چیه"
آروم دستش سر خورد و برگشت سمت نازی دستش رفت بالا که بزنتش ولی سریع رفتم جلوی نازی ایستادم.
متین؛ "حق نداری دست روش بلند کنی! فهمیدی؟!"
خنده ای کرد.
ایمان؛ "همین رو کم داشتیم که یه دکتر بپره وسط زندگیم بگه چه غلطی کنم، با این کارات پیش نازی عزیز نمیشی باعث درد بیشترش میشی...چون امشب قرار خیلی بهم خوشش بگذره"
متین؛ "روانی عوضییی دست روش بلند کنی بدبختت میکنم"
هولم داد و دست نازی رو گرفت و سریع بردش...
منم نشستم رو زمین و حال نداشتم برم پایین، شماره نوید رو گرفتم که خداروشکر زود جواب داد.
نوید؛ "جونم داداش؟"
متین؛ "حالم خوب نیست میشه بریم؟ بریم خونه تو"
نوید؛ "باشه فقط کجایی؟"
متین؛ "طبقه بالا، تو بالکن"
نوید؛ "به هومنم بگم بیاد؟"
متین؛ "آره بگو"
نوید؛ "بیا پایین که بریم"
متین؛ "باشه"
پاشدم و آروم رفتم سمت پایین.