#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۴۹
مونا
بعد از اینکه ظرف ها رو شستم حولم رو برداشتم و رفتم حموم و اومدم بیرون یک بلوز و شلوار راحتی پوشیدم و موهام رو شونه زدم بالا بستمشون و گوشیم رو برداشتم و شماره مجید رو گرفتم،برای اینکه حامد بیدار نشه رفتم توی پذیرایی.
مجید
وقتی رسیدیم خونه دوش گرفتم حانیه هم یک چیزی درست کرد که بخوریم ولی چون اشتها نداشتم چیزی نخوردم و رفتم رو تخت دراز کشیدم، صفحه گوشیم رو نگاه کردم که ساعت ۱۰ شب رو نشون میداد چه روز سختی بود واقعا اگه حامد کاری نمیکرد ممکن بود هممون بمیریم...ولش کن اصلا چرا دارم بهش فکر میکنم خداروشکر هممون سالمیم، با صدای گوشیم از فکر و خیال اومدم بیرون به صفحه گوشیم نگاهی انداختم مونا بود.
مجید؛ "الو، جانم مونا؟ "
مونا؛ "سلام مجید، خواستم بگم فردا حامد نمیاد بیمارستان خودت به آقای راد بگو که نمیاد"
مجید؛ "چرا چیزی شده؟ اگه حالش بده میخوای بیام دنبالش ببرمش بیمارستان؟"
مونا؛ "نه داداش آروم باش چیزی نشده که فقط من و نازی اصرار داشتیم که نره یکم استراحت کنه همین"
مجید؛ "خیله خب باشه، مراقب داداشم باش"
مونا؛ "فقط مراقب داداشت باشم؟"
مجید؛ "مراقب خودتم باش آبجیِ قشنگممم"
مونا؛ "کم زبون بریز، خدافظ"
مجید؛ "چشم، خدافظ"
گوشی رو قطع کردم و گذاشتم روز میز کوچیک کنار تخت و ساعدم رو گذاشتم رو پیشونیم.
حامد
صدای مونا رو شنیدم که داشت با مجید حرف میزد بعد از اینکه خداحافظی کرد اومد توی اتاق.
حامد؛ "مونا"
تا صداش زدم برگشت و با تعجب بهم نگاه کرد.
مونا؛ "بیداری؟"
حامد؛ "مجید بود؟"
مونا؛ "اره بهش گفتم فردا نمیری بیمارستان"
حامد؛ "مونا میزاشتی میرفتم، الان خیلیا هستن که شاید شرایط مالیش رو نداشته باشن ولی به زور یه وقت گرفتن تا من معاینشون کنم و مشکلشون حل بشه این انصاف نیست که من بمونم بخوابم یه نفر از درد قلبش نتونه سرش رو روی بالشت بزاره"
مونا؛ "خب تو حالت خوب نی..."
حامد؛ "من خوبم عزیزم حالم خوبه الان زنگ بزن به مجید بگو که میرم"
مونا؛ "خیله خب باشه"
مونا گوشیش رو برداشت و زنگ زد به مجید صداش رو گذاشت روی بلند گو.
مجید؛ "الو مونا، چی شده؟ حامد حالش بد شده؟"
مونا؛ "نه برادر من چرا تو دنبال اینی که حامد حالش بد شده باشه"
مجید؛ "خب نگرانم"
خنده ای کردم.
حامد؛ "نگران نباش عشقمم"
مجید؛ "عههه مونا چرا گوشی رو میزاری رو بلند گو این پرو میشه"
حامد؛ "بده من گوشی رو...پرو خودتی"
مجید؛ "مونا تو به من زنگ زدی پس تو با من حرف بزن"
حامد؛ "بیا مونا صداش رو مخه میخوام بخوابم"
مجید؛ "من رو بگو نگران کی شدم...چی میخواستی بگی آبجی؟"
مونا
صدا رو از روی بلندگو برداشتم و گذاشتم دم گوشم.
مونا؛ "حامد میگه فردا میاد بیمارستان"
مجید؛ "صدا رو از روی بلندگو برداشتی؟"
خندیدم.
مونا؛ "اره"
مجید"خب خوبه چون میخواستم پیشم باشه دو هفته ندیدمش همین الانم دلم براش تنگ شده"
مونا؛ "باشه پس من دیگه برم بخوابم، شب بخیر"
مجید؛ "باشه شب بخیر"
هدایت شده از 〢 فــ͜ـروغ ✹
https://eitaa.com/chertoperthayeman
حقیقتا زودتر میخاستم یه چنل دیگه بزنم
دلم میخواست یه جایی باشه از موردعلاقه های دیگمم صحبت کنم
خوشحال میشم اونجام کنارم باشین🤍.
هدایت شده از 𝑨𝒉𝒂𝒏𝒈𝒊 𝒔𝒘𝒆𝒆𝒕:)
#بندرعباسعزیزم
با شنیدن این اتفاق از صمیم قلب ناراحت شدم 🖤
به امید اینکه کسانی که صدمه دیدن بسیار اندک باشن :))
هدایت شده از -خزعبلآت یک مهرمآهی-
- فقط آدمهای خیال پرداز میدونن که ساعت ها با چشم بسته دراز کشیدن و داخل سناریوهای مختلف زندگی کردن یعنی چی : )💘 ˖ ࣪𓂃⬫