هدایت شده از بهترینخاطرات .
از همه حمایت کردم ولی الان که ریزش داریم کسی از ما حمایت نمیکنه : )))
#خانهای_میان_هیاهو
#فصل_دوم
#پارت_۱۱
متین
دریاچه خلوت بود و همون کنارا ماشین رو پارک کردم و دیدم نازی خوابش برده، لبخند ملایمی زدم.
متین؛ "نازی جان؟ نازی؟ پیاده شو"
اروم چشماش رو باز کرد و نگام کرد.
نازی؛ "کجاییم؟"
متین؛ "دریاچه، پیاده شو"
پیاده شدیم و رفتیم روی یکی از نیمکتا نشستیم.
متین؛ "نازی میتونم یه سوال دیگه بپرسم؟"
نازی؛ "یه چی قبلش بگم؟"
متین؛ "جانم بگو"
نازی؛ "میشه وقتی میخوای سوال بپرسی قبلش اجازه نگیری؟"
متین؛ "آخه شاید راضی نباشی"
نازی؛ "راضیم"
متین؛ "خب باشه...تو هنوزم...عاشق ایمانی؟"
یکم سکوت کرد و نگام کرد بعد نگاهش رو داد به دریاچه.
نازی؛ "نمیدونم"
متین؛ "یعنی چی که نمیدونی؟"
نازی؛ "من عاشق این ایمان نیستم...اون ایمانی که عاشقم بود...اون که دوستم داشت...من عاشق اونم که البته الان...دیگه نیست!"
متین؛ "میفهمم چی میگی، منم هنوز عاشق اون ناروینمم...همون که وقتی صداش میکردم ذوق رو تو چشماش میدیدم...همون که به نظرش من بهترین مرد دنیا بودم اما الان...دیگه نیست!"
نازی؛ "اسم زن سابقت ناروین بود؟"
متین؛ "آره"
نازی؛ "قشنگه"
متین؛ "اهوم"
نازی؛ "چند وقته طلاق گرفتین؟"
متین؛ "یک سالی میشه"
نازی؛ "پس هنوزم دردت تازس"
متین؛ "اره"
نازی؛ "نمیخوای ازدواج کنی؟"
چرا با این سوالش هول شدم؟ چرا بدنم سرد و گرم شد؟ وای نه..
متین؛ "اممم...خب...شاید هنوز...اونی که میخوام رو پیدا نکردم"
این چی بود گفتم؟؟ نه نه متین عوضش کن!
متین؛ "ا..البته پیدا کردم ولی خب...نمیتونم بهش بگم"
برگشت نگاه کرد.
نازی؛ "جدیی؟؟"
متین؛ "امم...خب آره"
نازی؛ "کیه خب؟"
لبخندش کمرنگ تر شد و برگشت سمت دریاچه.
نازی؛ "ولی چقدر خوش بخته اون دختر"
چشمام تو صورتش میچرخید..
آخ اگه بدونی کیه باورت نمیشه..
این منم که خوشبختم..
این منم که...
گوشیش زنگ خورد.