eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
89 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از مـهـتـآب ؛
هدایت شده از مـهـتـآب ؛
ٺو دࢪ میانِ همہ‌ۍ چیز‌هاۍ ٺلخ ، یک حبہ قندۍ : ))
هدایت شده از مـهـتـآب ؛
–
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
این چنل و مالکاش🛐💘
۱:چون تو این چند روز ناشناس خالی بود و کسی درخواست نکرد ولی امشب میزارم🤍 ۲:مرسی طلوع جانم💘✨ ۳:امشب میدم💙
۱:مهدیه راضی نمیشه آیدی بده دیگه هم تو ناشناس درخواست نکنید که پیویشو بده🙏🏻💙 ۲:خیر. مهدیه گفت آقای آهنگی راضی نمیشن.✨
هدایت شده از بهترین‌خاطرات .
از همه حمایت کردم ولی الان که ریزش داریم کسی از ما حمایت نمیکنه : )))
هدایت شده از -نامی از زیبایی-
۵ نفر مهمون ما بشه؟💘 -نامی از زیبایی-
کسی بیداره پارت بزارم؟🌚💘
متین دریاچه خلوت بود و همون کنارا ماشین رو پارک کردم و دیدم نازی خوابش برده، لبخند ملایمی زدم. متین؛ "نازی جان؟ نازی؟ پیاده شو" اروم چشماش رو باز کرد و نگام کرد. نازی؛ "کجاییم؟" متین؛ "دریاچه، پیاده شو" پیاده شدیم و رفتیم روی یکی از نیمکتا نشستیم. متین؛ "نازی میتونم یه سوال دیگه بپرسم؟" نازی؛ "یه چی قبلش بگم؟" متین؛ "جانم بگو" نازی؛ "میشه وقتی میخوای سوال بپرسی قبلش اجازه نگیری؟" متین؛ "آخه شاید راضی نباشی" نازی؛ "راضیم" متین؛ "خب باشه...تو هنوزم...عاشق ایمانی؟" یکم سکوت کرد و نگام کرد بعد نگاهش رو داد به دریاچه. نازی؛ "نمیدونم" متین؛ "یعنی چی که نمیدونی؟" نازی؛ "من عاشق این ایمان نیستم...اون ایمانی که عاشقم بود...اون که دوستم داشت...من عاشق اونم که البته الان...دیگه نیست!" متین؛ "میفهمم چی میگی، منم هنوز عاشق اون ناروینمم...همون که وقتی صداش میکردم ذوق رو تو چشماش میدیدم...همون که به نظرش من بهترین مرد دنیا بودم اما الان...دیگه نیست!" نازی؛ "اسم زن سابقت ناروین بود؟" متین؛ "آره" نازی؛ "قشنگه" متین؛ "اهوم" نازی؛ "چند وقته طلاق گرفتین؟" متین؛ "یک سالی میشه" نازی؛ "پس هنوزم دردت تازس" متین؛ "اره" نازی؛ "نمیخوای ازدواج کنی؟" چرا با این سوالش هول شدم؟ چرا بدنم سرد و گرم شد؟ وای نه.. متین؛ "اممم...خب...شاید هنوز...اونی که میخوام رو پیدا نکردم" این چی بود گفتم؟؟ نه نه متین عوضش کن! متین؛ "ا..البته پیدا کردم ولی خب...نمیتونم بهش بگم" برگشت نگاه کرد. نازی؛ "جدیی؟؟" متین؛ "امم...خب آره" نازی؛ "کیه خب؟" لبخندش کمرنگ تر شد و برگشت سمت دریاچه. نازی؛ "ولی چقدر خوش بخته اون دختر" چشمام تو صورتش میچرخید.. آخ اگه بدونی کیه باورت نمیشه.. این منم که خوشبختم.. این منم که... گوشیش زنگ خورد.