eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
90 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
نوید بیمارستان بزرگ و خوبی بود خوشحالم که اولین نفری که باهاش برخورد کردم حامد بود مشخص بود آدم آروم و صاف و صادقیه امیدوارم بقیه پرسنل بیمارستان هم همینطوری باشن از اتاقم زدم بیرون بلکه آدمای دیگه ای هم ببینم و باهاشون آشنا بشم که دیدم حامد داره با یکی حرف میزنه، مشخص بود گرم و صمیمی دارن حرف میزنن پس حتما اونم آدم خوبیه که با حامد داره حرف میزنه. مجید کارم که تموم شد چون یکم گرمم بود از اتاق اومدم بیرون که دیدم حامد یه لیستی دستشه و داره میاد سمت اتاقش، اتاق من و حامد تقریبا نزدیک هم بود واسه همین وقتی داشت میومد من رو دید و خندید. مجید؛ "به چی میخندی؟" حامد؛ "هیچی همینجوری دیدمت خندیدم" مجید؛ "چیه من خنده داره؟" حامد؛ "همه چیت" مجید؛ "دیوونه، میگم راستی این دکتر جدیده که گفتی آرش گفته به جای خسروی قراره بیاد نیومد؟" حامد؛ "کدوم...آهاااا نوید سپنتا رو میگی؟اره اومد" مجید؛ "عه چرا نگفتی بیام ببینمش" حامد؛ "جایی نرفته که همینجاست میبینیش" یهو احساس کردم یکی نزدیکمون شد برگشتم دیدم یه آقای قد بلند وایستاد پشت سرم، دستش رو دراز کرد منم با تردید بهش دست دادم. نوید؛ "سلام، من نوید سپنتا هستم فکر میکنم آقای حاتمی بهتون گفتن" حامد؛ "بله گفتم" مجید؛ "سلام، اره میدونم منم مجید کیانی هستم خوشبختم" نوید؛ "منم همینطور آقای..کیانی" مجید؛ "تخصصتون ژنتیک بود درسته؟" نوید؛ "اره شما چی؟" خواستم جواب بدم که دستی به شونم خورد و برگشتم دیدم آقایی با قد متوسط ولی خوش چهره و خوشتیپ رو به رومون وایساده. مجید؛ "بله؟" متین؛ "سلام، متین تاجیک هستم با آقای راد کار داشتم" حامد؛ "ببخشید میتونم بپرسم چه کاری؟" متین؛ "شما آقای راد هستین؟" حامد؛ "نه ولی فرقی نمیکنه کاری دارین به بنده بگین" متین؛ "ببخشید ولی من با خودشون کار دارم اگه میشه بگید کجان" سه نفری نگاهی به هم کردیم و بعد حامد با دستش اتاق آرش رو نشون داد. حامد؛ "اونجا" متین لبخندی زد. متین؛ "خیلی ممنون" و رفت. حامد؛ "بیشعور" مجید؛ "عههه حامد" حامد؛ "خب به خودم میگفت" مجید؛ "آخی نگاش کن داره از فضولی میمیره" حامد؛ "خب میخوام بدونم چیکارش داشت" نوید بهمون خندید. حامد؛ "ولی من آخر میفهمم این چیکاره بود و با آرش چیکار داشت" مجید؛ "حامد بیخیال" نوید؛ "به نظرم آدم بدی نبود" مجید؛ "اره منم موافقم" حامد؛ "مگه من گفتم بده؟!" مجید؛ "نه ولی خیلی داری حرص میخوری" حامد؛ "مجییید من حرص نخوردم فقط میخوام بدونم کارش چیه" مجید؛ "خیله خب بابا باشه قبول" چند دقیقه بعد متین از اتاق آرش با لبخند اومد بیرون و اومد سمت ما. متین؛ "ببخشید آقای حاتمی اتاقشون کجاست؟" حامد؛ "بفرمایید" متین؛ "آقا شما چرا جای بقیه حرف میزنید خب بگید خوده آقای حاتمی کجان من با خودشون کار دارم" حامد؛ "خودم هستم، حامد حاتمی منم" متین؛ "ج..جدی؟" حامد؛ "بله" من و نوید به هم نگاه کردیم و به زور داشتیم خندمون رو مهار میکردیم، متین دستش رو اورد جلو حامد و حامد هم بعد از کمی مکث بهش دست داد. متین؛ "شرمنده من واقعا نمیدون..." حامد؛ "اشکالی نداره، کارتون رو بگید" متین؛ "همونطور که گفتم من متین تاجیک هستم متخصص ارتوپد دکتر جدید بیمارستان، الانم آقای راد گفتن بیام پیش شما" حامد؛ "خوشبختم" متین؛ "منم همینطور...ببخشید آقای حاتمی" حامد؛ "حامد، بگو حامد راحت ترم آقای سپنتا شما هم بگو حامد" نوید؛ "پس شما هم بگید نوید" حامد؛ "باشه، من میگم که بریم سر کارامون تا منم برم طبقه بالا بخش ارتوپد رو به متین نشون بدم" مجید؛ "باشه فعلا"
درسته✅ اره این خاطرش رو شنیدم😂😂
نام و نام خانوادگی:نوید سپنتا سن:۲۵ شغل:دکتر(متخصص ژنتیک) 🤍
نام و نام خانوادگی:متین تاجیک سن:۲۷ شغل:دکتر(متخصص ارتوپد) 🤍
اینم از دوتا شخصیت جدید رمان✨
https://eitaa.com/Hamedahangizara/4080 خدانکنه عزیزممم🫂❤️✨
قربونت برم❤️ خوشحالم که خوشحال شدی✨🥲
سلامممم🤍
به به میبینم که ۵۰ تایی شدیممممم🤩✨🤍
مبارکمون باشه❤️🎀
از کسایی که از اول باهام بودن ممنونم🫂 و خوش آمد میگم به اعضای جدید 🤍✨