#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۵۳
نازی
از خواب بیدار شدم اون روز دانشگاه داشتم ولی نرفتم که بیشتر وقتم رو با بابا بگذرونم، ساعت گوشی رو دیدم ساعت ۱۲ رو نشون میداد، بلند شدم رفتم دست و صورتم رو شستم بعدم رفتم توی پذیرایی انتظار داشتم الان بابا تو پذیرایی باشه ولی نبود پس شاید هنوز خوابه حقم داره چند روز درست و حسابی نخوابیده بود، رفتم توی اتاقشون رو نگاه کردم دیدم تخت مرتب شده و کسی روش نخوابیده دوباره برگشتم توی پذیرایی که مامان من رو دید.
نازی؛ "سلام، بابا کو؟"
مونا؛ "سلام، بیمارستان"
نازی؛ "چیییی؟ بیمارستانن؟"
مونا؛ "اره چرا؟ مگه چی شده؟"
نازی؛ "مگه قرار نبود بمونه خونه؟"
مونا؛ "آهااا اره ولی دیشب وقتی خواب بودی نظرش عوض شد و صبح رفت"
نازی؛ "یعنی انقدر حرف من براش بی ارزش بود؟!"
مونا؛ "این چه حرفیه خب مریض داشت باید میرفت نازی بیماری قلبی شوخی نیست خیلیا درد میکشن و اذیت میشن بابات باید میرفت"
نازی؛ "باشه"
رفتم تو اتاق و در رو بستم و، پشت در ایستادم و از عصبانیت نفس های تند تند و بلندی میکشیدم، کاملا مشخصه که بیمارستان و کارش از من که دخترشم مهم تره، اره خب چرا نباشه؟ اصلا من کی هستم که بخوام مهم باشم؟ اصلا چرا باید مهم باشم؟ رفتم روی تخت نشستم پتو رو محکم با دستام کشیدم که درد خیلی بدی تو کل دستم پیچید و آخ آرومی گفتم.
حامد
طبقه بالا بخش ارتوپد رو به متین نشون دادم و یکم باهاش حرف زدم، اول که دیدمش آدم رو مخی به نظر میرسید ولی الان فهمیدم اینطور نیست حق با نوید و مجید بود آدم خیلی خوب و باحالیه، رفتم طبقه پایین کارام رو انجام دادم و یک ساعت بعد از همه خداحافظی کردم و با مجید رفتیم سوار ماشینامون شدیم و رفتیم سمت ساعت فروشی ای که مجید گفته بود، رسیدیم پیاده شدیم رفتیم داخل و سلام کردیم ساعت هاش واقعا خوشگل و گرون و اصل بودن چندتا ساعت زنونه قشنگ گذاشت رو به رومون داشتم نگاه میکردم که کدوم رو انتخاب کنم انقدر خوشگل بودن و من محوشون شده بودم که زمان از دستم در رفت و مجید داشت صدام میزد.
حامد؛ "بله جانم چیه؟"
مجید؛ "بابا حامد زود باش دیگه میدونی از کی زول زدی به اینا؟ یکی رو انتخاب کن"
حامد؛ "نمیدونم تو نظر بده"
مجید؛ "زن توئه من نظر بدم؟"
حامد؛ "خواهر توهم هست دیگه"
مجید؛ "ای خدااا...خب این به نظرم قشنگه"
_؛ "منم موافقم این قشنگه تازه این مدل ساعت الان خیلی ترند شده"
حامد؛ "نمیدونم"
مجید دستم رو کشید و بردم یه گوشه.
مجید؛ "حامد بس کن یکی رو انتخاب کن بریمممم"
حامد؛ "خیله بابا چتهه؟ خب دست خودم نیست خاص پسندم"
مجید؛ "آقای خاص پسند یه امروز رو ساده پسند باش من خستمه میخوام برم خونه"
حامد؛ "باشه دیگه دستم رو ول کن"
برگشتیم و همون ساعت رو انتخاب کردم و خریدم و از مغازه اومدیم بیرون از مجید خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم رفتم به سمت خونه، مونا خانم اومدم.
مجید
تو راه خونه که بودم داشتم فکر میکردم، اگه امروز سالگرد اولین دیدار حامد و موناس پس چند روز دیگه هم سالگرد اولین دیدار من و حانیه میشه حالا من چی بگیرم براش؟
رسیدم ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم رفتم داخل.
سلام سلام✨
خب قشنگام، به مناسبت ۵۰تایی شدنمون میخوام برای اولین بار تقدیمی بزارم😉
شما این پیام و این ادیت رو فور میکنید توی چنل خوشگلتون:)
و منم بهتون میگم چنلتون وایب چه آهنگ و کدوم خواننده رو میده و...
یک عکس زیبا از اون خواننده تقدیمتون میکنم🎀
و نکته مهم!
🌑 این ماه خوشگل رو میبینین؟!
اره همین، تگتون رو بدین بهش برام میارهᰔᩚ
راستی حتما باید عضو باشید
و تا زمانی که تقدیمی به دستون برسه پیام داخل چنل زیباتون بمونه🫂
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
سلام سلام✨ خب قشنگام، به مناسبت ۵۰تایی شدنمون میخوام برای اولین بار تقدیمی بزارم😉 شما این پیام و این
بچه ها حتما باید عضو باشیدا✨
هدایت شده از 𝐀𝗋𝗍𝖾𝗌𝗁 𝐓𝖺𝗅𝗂𝗌𝖼𝗁𝗂
هدایت شده از 𝐀𝗋𝗍𝖾𝗌𝗁 𝐓𝖺𝗅𝗂𝗌𝖼𝗁𝗂
Alireza Talischi~ UpMusicAlireza Talischi - Bi Panahi (320).mp3
زمان:
حجم:
7.1M
موزیکِ بیپَنآهی:)🌚