https://eitaa.com/kerensia/5086
خوشحالم که دوست داشتییی💙✨🥲
https://eitaa.com/mahyadaily/1145
خواهش میکنم عزیزم❤️✨🫂
https://eitaa.com/morningNEPlove/8663
قربونت برم🥲🤍✨
https://eitaa.com/Ahangi_Life/2922
فدات شمممم🫂🎀✨
https://eitaa.com/HAMEDHANGIM/19474
خواهش میکنم عزیزدلم🫂🤍🥲
https://eitaa.com/Hamedahangizara/4130
دورت بگردممم✨🥺❤️
https://eitaa.com/HamedmoonAhangi/5199
قربونتتتت برمممم❤️🫂✨
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
استوری مجید✨🤍 کیه به نظرتون؟ #مجید_واشقانی #استوری ╭──────┈ ╰┈➤{ @morningNEPlove
کاشکی میشد شماره اون کسی که هماهنگی مهمونا رو انجام میده رو پیدا کرد و بهش زنگ زد🙂
من که گوشیش رو سوراخ میکردم هم زنگ میزدم هم پیام که حامد رو دعوت کنه😂✨
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۵۵
مونا؛ "خب حامد نگفتی چه خبر؟"
حامد؛ "سلامتی، امروز دوتا دکتر جدید اومدن"
نازی؛ "خب چطور بودن؟"
حامد؛ "عالی من که باهاشون حال کردم، میگم نازی بهتر نبود پزشکی میخوندی؟"
نازی
من از این جمله متنفر بودم چون اصلا دلم نمیخواست دکتر یا پزشک بشم عشق من فقط یه چیز بود «بازیگری» و تمام.
نازی؛ "نخیر"
حامد؛ "ولی من هر چقدر فکر میکنم داییت راست میگه هااا"
نازی؛ "چی میگه؟"
حامد؛ "بازیگری آخه...نمیدونم"
نازی؛ "ببخشید بابا ولی ما قبلا در این باره حرف زدیم و منم بهتون گفته بودم از اینکه بخواین مجبورم کنین چه رشته و چه شغلی انتخاب کنم بدم میاد، اینم گفته بودم که من فقط و فقط بازیگری رو دوست دارم"
حامد؛ "نه خوشم اومد، آفرین"
یهو دیدم بابا خندید، هنگ کردم یعنی چی آخه؟
حامد؛ "خوشم میاد از شغل آیندت دفاع میکنی"
لبخندی زدم.
نازی؛ "یعنی الان؟..."
حامد؛ "اره میخواستم ببینم چقدر رو بازیگری حساسی"
نازی؛ "خیلیییییی"
مونا؛ "حالا اونایی که اومدن کی هستن؟اسمشون چیه؟ تخصصشون چی هست؟"
حامد؛ "نوید که ژنتیک، متین هم ارتوپد"
غذامون که تموم شد رفتیم نشستیم رو به روی تلویزیون و مامان واسه خودش و بابا چایی ریخت و اورد و نشست که بابا یه جعبه خوشگل سفید رنگی گذاشت روی میز.
مونا؛ "این چیه؟"
حامد؛ "بازش کن"
مامان جعبه رو برداشت و بازش کرد، از توی چشمای پر برقش میشد ذوق رو دید.
حامد؛ "سالگرد اولین دیدارمون مبارک مونای قشنگم"
مونا؛ "الهی من قربونت برمممم"
و بعدم همدیگه رو بغل کردن و همون لحظه بود که قنددد توی دلم آب شد.
نازی؛ "بابا میشه اولین باری که همدیگه رو دیدین رو تعریف کنی؟"
حامد؛ "من که هر سال دارم تعریف میکنم"
نازی؛ "میدونم ولی بازم بگو آخه انقدر قشنگه که تکراری نمیشه"
حامد؛ "خیله خب باشه"
[فلش بک:سال ۱۳۸۰، ۲۴ سال قبل]
مجید
داشتیم از در خونه میرفتم بیرون که مامان صدام زد.
مجید؛ "جانم مامان؟"
پری؛ "مجید امروز تو برو دنبال خواهرت من ساعت کاریم با دانشگاه خواهرت نمیخوره بابات هم سر کاره"
مجید؛ "باشه با حامد وقتی داشتیم برمیگشتیم میریم دنبالش، کاری نداری؟"
پری؛ "نه عزیزم بسلامت"
مجید؛ "خدافظ"
کفشام رو پوشیدم و رفتم تو کوچه وایستادم تا حامد بیاد، اومد.
مجید؛ "سلام،چقدر دیر کردی"
حامد؛ "سلام ببخشید با داداشم بحثم شد خیلی میره رو مخم"
مجید؛ "برو خداتو شکر کن من که داداش ندارم"
حامد؛ "پس من چیم؟"
مجید؛ "تو؟هیچی"
حامد؛ "باشه آقای کیانی خوشحال شدم از دیدنتون اگه کاری با من ندارید من برم دانشگاه، با اجازه"
حامد برگشت و داشت میرفت منم سریع رفتم و شونش رو گرفتم خندیدم.
مجید؛ "وایسا ببینم کجا؟"
حامد؛ "خونه عمو شجاع"
مجید؛ "مسخره، جدی گفتم"
حامد؛ "میرم دانشگاه"
مجید؛ "بدونه من؟"
حامد؛ "ببخشید شما؟"
مجید؛ "منم دیگه داداشت"
حامد؛ "به جا نمیارم"
مجید؛ "خیله خب دیگه مسخره بازی بسه، بریم؟"
حامد؛ "من شما رو نمیشناسم چرا باید با شما بیام؟"
مجید؛ "حاااامددد"
خندید.
حامد؛ "باشه"
راه افتادیم و داشتیم راه میرفتیم.
مجید؛ "میگم حامد بعد از دانشگاه باید برم دنبال آبجیم میای باهام؟"
حامد؛ "اره داداش بریم"
مجید؛ "راهت دور نمیشه؟"
حامد؛ "نه بابا، تو بگو قله قاف من باهات میام"
دستم رو انداختم دور گردنش و هر دو خندیدیم.